II

 

نگاه خیره‌ام به شفافی گل آفتاب‌گردان شده است.

حالا عادتم شده بر جاده‌ها گام بر‌دارم،

به چپ و راستِ خودم خیره بمانم،

و بعضی‌وقت‌ها پسِ سر را بنگرم،

و در هر لحظه چیزهایی می‌بینم که

پیش از این ندیده بودم،

و خیلی هم خوب متوجه چیزها می‌شوم.

می‌توانم همان احساس شگفتی را داشته باشم که

نوزادی تازه متولد گشته می‌تواند احساس کند

البته اگر او متوجه شود واقعاً و درعمل متولد گشته است.

در هر لحظه احساس می‌کنم که تازه متولد گشته‌ام

به جهانی سراپا بدیع...

 

مثل گل مروارید به جهان باور دارم،

چون جهان را می‌بینم. هرچند به جهان فکر نمی‌کنم،

چون تفکر یعنی متوجه نشوی.

جهان درست نشده تا به آن فکر بکنیم

(تفکر یعنی چشم‌های خوبی نداشته باشی)

اما جهان وجود دارد

تا به آن نگاه بکنی و موافق‌اش بشوی.

 

من که فلسفه‌یی ندارم، من احساس‌هایم را دارم...

اگر از طبیعت حرف می‌زنم، دلیل‌اش این نیست که طبیعت را بشناسم

بلکه فقط چون عاشق‌اش هستم، و دقیقاً به همین خاطر

حرف‌اش را می‌زنم،

چون عاشق هیچ‌گاه نمی‌داند عاشقِ چیست

یا چرا عاشق شده است یا عشق چیست.

 

عشق معصومیت است

و معصومیت حاصل جمع فکر نکردن است...

 

8 مارچ 1914