چند سال پیش، وقتی نسخه‌ی چاپی «لولیتاخوانی در تهران» نوشته‌ی آذر نفیسی را دوستی از کانادا آورده بود، هنوز فصل اول تمام نشده، کتاب را کنار گذاشتم و به دوستم گفتم این کتاب چررررررررررت است. و واقعا هم چرت بود و لبریز از دروغ. وقتی به دوستی آمریکایی و مقیم شیکاگو پیشنهاد کردم به جای کتاب آذر نفیسی، «پرسپولیس» را بخواند، هنوز فقط دو صفحه از کتاب را در یک وب‌لاگ خوانده بودم. دوست آمریکایی می‌گفت کتاب یک تجربه‌ی تازه است. امروز وقتی پیش از ظهر خوانش جلد اول شاهکار مرجان ساتراپی تمام شد، با تمام وجود درک کردم چرا وقتی انیمیشن کتاب در کن جایزه برد، وزارت ارشاد وقت، رنگ پریده اعلام کرد که اثری ضد ایرانی جایزه برده است. هنوز هم واقعا نمی‌فهمم چرا کتاب به زبان فارسی نیست: یک نسخه‌ي مجانی فارسی از این کتاب موجود بر نت، می‌تواند صدها هزار خواننده در داخل و خارج از کشور داشته باشد.

فیلیپ پالمن، نویسنده‌ی «قطب‌نمای طلایی» که در پنج جلد بارها به زبان فارسی هم منتشر شده است، درباره‌ي «پرسپولیس» گفته: «یک تکه کار ناب.» مارک هادون، نویسنده‌ی کتاب خارق‌العاده‌ی «حادثه‌یی عجیب برای سگی در شب» که پانزده جایزه‌ی ادبی نوجوانان را برده و با دو ترجمه از آن در زبان فارسی موجود است و نویسنده‌ی رمان جذاب «نقطه‌ی رنجش» که متاسفانه نمی‌توان به فارسی ترجمه کرد، درباره‌ی «پرسپولیس» گفته است: «کتاب‌های مرجان ساتراپی یک انقلاب هستند. آن‌ها جذاب، غمگین و دل‌چسب خواندنی‌اند. پرسپولیس می‌تواند به شما بیشتر درباره‌ي ایران، درباره‌ی یک اخراجی بودن، درباره‌ی یک انسان بودن بیاموزد، که می‌توانید در هزار ساعت مستند تلویزیونی و مقاله‌های روزنامه‌ها بیاموزید. و شما کتاب را برای مدتی واقعا طولانی در ذهن خواهید داشت.» مرور کتاب نیویورک‌تایمز نوشته: «خوشگوار... رقص‌هایی با رویا و ذکاوتی بی‌پروا.» می‌توان همین‌جوری تحسین‌هایی را برشمرد که بر کار مرجان ساتراپی گفته شده و این‌ها همه‌شان مال قبل از این هستند که کتاب به صورت انیمیشن ساخته شود و جایزه‌ی ویژه‌ی هیات داوران کن را هم از آن خود کند و جزو انیمیشن‌های برتر هم حساب شود، که البته من هنوز فیلم کتاب را ندیده‌ام. البته این‌ها مال وقتی هستند که تیراژ کتاب میلیونی شده بود.

تجربه‌ی خواندن جلد اول «پرسپولیس» به زبان انگلیسی، تجربه‌یی به یاد ماندنی بود. کتابی جذاب، که معصومیتی کودکانه را همراه بزرگ‌ترین وقایع تاریخی یک کشور می‌کند. یک بار مقاله‌یی می‌خواندم، اگر اشتباه نکنم در «گاردین» درباره‌ی دیدار مرجان ساتراپی از لندن. نویسنده مقاله به این شکل مرجان را توصیف می‌کرد: وقتی وارد اتاق خود در هتل شد، از همه جای بدن‌اش دود سیگار بلند می‌شد. و در ادامه‌ی مقاله نوشته بود که مرجان ساتراپی غر می‌زند که لندن شهر زندگی نیست، هیچ جایی توی این شهر نمی‌شود سیگار کشید. برای زندگی باید به یونان رفت، جایی که آدم بتواند هر جایی دل‌اش خواست، سیگارش را روشن کند. (نقل به مضمون.) ساتراپی به این شکل است: تحت‌تاثیر شرایط قرار نمی‌گیرد، روح ناآرامی دارد که دوست ندارد شکل‌پذیر باشد. استقلال حرف اول را در زندگی او می‌زند. او یک منزوی واقعی است، باید برای نفس کشیدن با خانه، با جامعه و با دنیا بجنگد و همیشه یک چیزی هست که درست سر جای خودش نباشد. این نگاه خاص، اخمو و متفکر ورای دختر معمولی کتاب قرار دارد: صفحه‌ی اول نقاشی همین دختر است، با مقنعه و مانتو در مدرسه. و اولین بحث، اجبار به حجاب است که بعد از انقلاب 1979 ایران باب شد. و به همین شکل ادامه می‌یابد: یک روند دوگانه از زندگی در سطح جامعه و در خیابان و زندگی ورای دیوارهای خانه‌ها. ویژگی کتاب همین دوگانگی است: از یک سو زندگی را همانند چیزی می‌بینید که در مستندهای تلویزیونی دیده می‌شود و در سویی دیگر زندگی را ورای نگرانی‌ها تماشا می‌کنید و راوی شما خارق‌العاده است، یک دختر احساساتی که دارد بزرگ می‌شود.

کتاب یک نفس‌ خواننده را همراه خود می‌کند. من برای تحمل رنج خواندن کتاب، تمام مدت موسیقی با ریتم تند و صدای بلند هدفون گوش می‌کردم. بعد از تمام شدن کتاب به مامان گفتم آدم باید این جور کتاب‌ها را با آرام‌بخش بخواند. در کتاب هر چیزی هست: انقلاب، جنگ، زندان، تیرباران، موشک‌باران، مرگ، مهاجرت و... و البته زندگی. کتاب نفس‌گیر است و می‌خواهد خواننده همراه‌اش بدود. همراه کتاب گریه کردم، جیغ کشیدم، آزرده شدم. وقتی کتاب تمام شد، پرنده‌یی ناآرامی بودم که می‌خواست به دورترین نقطه‌ی ممکن پرواز کند. کتاب جمله‌هایی خیلی ساده و تاثیرگذار دارد. صفحه‌ی 116 اثر، وقتی به این موضوع می‌پردازد که ایران پیشنهاد صلح اعراب برای پایان جنگ بعد از فتح خرمشهر را قبول نکرد و اعلام کردند که باید کربلا را پس بگیریم، می‌نویسد: «وقتی فکر می‌کنم که می‌توانستیم جلوی همه‌ی این‌ها را بگیریم... فقط حال‌ام بدتر می‌شود. یک میلیون نفر می‌توانستند هنوز زنده باشند.» کتاب لبریز از این سری صحنه‌هاست، همراه شده با جمله‌هایی ساده و دل‌چسب. «پرسپولیس» را قویا توصیه می‌کنم: اگر زبان انگلیسی بلد هستید، کتاب را از دست ندهید، چیزی را تجربه خواهید کرد که در یادتان واقعا باقی خواهد ماند.