«نسل بیت» برای یکی مثل من، یادآور زندگی، خلقِ ادبی و «خودت بودن» است. چند نویسنده در این نسل برایم دیوانه‌وار دوست‌داشتنی بوده‌اند و دوست‌داشتنی مانده‌اند: اَلن گینزبرگ مهم‌تر از همگی و دورادور این نسل، چارلز بوکافسکی (تمام این سال‌ها اشتباه نوشته‌ام بوکوفسکی، اخیراً کلی فایل‌های صوتی و تصویری از او گرفتم و در همگی بوکافسکی است، خیلی واضح و روشن) و نام‌های دیگر، جک کروئاک، ویلیام اس بارُز و غیره. جک کروئاک را زیاد نمی‌شناختم، مصاحبه‌ی «پاریس ریویو» را خوانده بودم با او و با بارُز و با گینزبرگ. در سه نسخه‌ی مختلف. گینزبرگ البته هم شعرهای مختلف خوانده‌ام و ترجمه کرده‌ام، هم مصاحبه زیاد خواندم از او و فیلم هم دیدم و فایل‌های صوتی گوش کردم و باید هنوز گوش بکنم. ویلیام اس بارُز هم رمان خوانده بودم و مانده بود کروئاک، فقط شعر خوانده بودم از او و دوست نداشتم شعرهایش را، بلوزهایش را و نمی‌فهمیدم و بی‌سوادم نسبت به آن‌ها.

«در جاده» را ابتدا نسخه‌ی سینمایی 2012‌اش را دیدم و لبریز شدم از احساس شوق نسبت به زندگی، نسبت به خلقِ ادبی، نسبت به نفس کشیدن، راه افتادن، پیش رفتن... بعد نشستم به خواندن متن کتاب. افسوس اولین احساسم بود، کاش همان سال‌های دانشگاه که نشسته بودم و ابتدا به فارسی و بعد به انگلیسی و بعد دوباره به هر دو زبان، «ناطوردشت» (یا به قول محمد حسینی‌مقدم «لولو سر خرمن») نوشته‌ی جی دی سلینجر را خوانده بودم، نشسته بودم و «در جاده» را هم خوانده بودم. چقدر پیر شده‌ام برای این کتاب. این کتاب برای سال‌های کنجکاوی است وقتی هنوز می‌خواهی بفهمی و کلی سوال وجود دارد و تو جواب‌شان را نمی‌شناسی و فقط دلت می‌خواهد بروی و برقصی و بنوشی و بیامیزی و زندگی کنی. بخوانی، بنویسی، بی‌خیال باشی،‌ اهمیت ندهی، «در جاده» باشی.

یک هفته بیشتر وقت برای خواندن رمان صرف شد. نثر آن ساده است: جمله‌هایی سفرنامه‌ای. مکان‌ها مرتب تغییر می‌کنند، مرتب از اینجا به آنجای امریکا و درنهایت مکزیک کشانده می‌شوی. حرف ایتالیا هم می‌آید ولی نمی‌روی. هرچند مکان‌ها مهم نیستند، آدم‌ها هم مهم نیستند، زندگی مهم است نقش بسته شده است: مرزی نیست، مرز خودِ تو هستی، از خودت بگذر، بلند بشو، راه بیافت، برو و زندگی بکن.

کروئاک دنبال انفجار و معجزه‌های ادبی نرفته است، دنبال خودش راه افتاده است و آنچه واقعیت داشته است، آنچه باید تایپ می‌شد را روی کاغذ آورده است. در اینجا او فقط خودش است و همه خودشان هستند. کتاب البته هومواروتیک است همانند نسخه‌ی سینمایی‌اش و البته مانند بیشتر آثار «نسل بیت». کتاب همچنین مقید به هیچ‌گونه قاعده‌ای نیست. فصل‌ها بیشتر کوتاه هستند و بسته به موقعیت و داستان، شروع شده و پایان می‌یابند. تقریباً هیچ‌کدام از سنت‌های جامعه اهمیت خاصی ندارند، چون قراردادهای اجتماعی را می‌توانی دوباره بنویسی.

خواندن کتاب با «کیندل» همچنان لذت‌بخش بود. هنوز مانده‌ام چه کتابی را بعد از این بخوانم، ولی امروز انتخاب‌ام را خواهم داشت. کتاب همیشه بهترین دوست بوده است و همیشه بهترین دوست خواهد ماند. و درنهایت: ای‌ کاش اجازه بدهیم هر کتاب به‌موقع‌اش خوانده شود. ای‌ کاش «در جاده» و تمام رمان‌هایی مانند آن بودند به فارسی یا حتی به انگلیسی داخل ایران و ممیزی و حماقت نبود و می‌گذاشتیم ذهن‌ها بخوانند و تجربه کنند و رشد کنند. هرچند بالاخره کتاب‌ها خوانده می‌شوند، هر چقدر هم آقایان و خانم‌های ارشاد دوست نداشته باشند. «در جاده» یک کلاسیک ادبی است، از کتاب‌سوزی‌های متعصب‌های مذهبی زنده بیرون آمده است و امروز، مانند بیش از پنج دهه‌ای که از انتشار آن گذشته است، محبوب است و محبوب می‌ماند، چون «ادبیات» است که می‌ماند نه «تعصب».