همین واقعیت غمگین
لینک و معرفی فیلم «مارتا مارسی مِی مارلین» در وبسایت IMDB
بعضیوقتها آدم با قرار قبلی سراغ یک فیلم میرود، دوستی معرفی کرده باشد یا اینکه جایی در مورد فیلم خوانده باشد، جایزهای یا هر چیزِ دیگر. هرچند مواقعی اتفاقی فیلمی تو را پیدا میکند. «مارتا مارسی مِی مارلین» مرا پیدا کرد، اتفاقی در یک جستوجو در مورد بهترین فیلمهای سال 2011 میلادی، پوستر فیلم را دیدم و فیلم صدایم میزد. میگفت بیا و مرا تماشا کن. بهلطف «تارنِت» نسخهی غیرقانونی فیلم دستم بود و به تماشای غمگینی فیلم نشستم.
ماجرا ساده است: در امریکا گروهکهای ایدئولوژیکمانند داریم که سبک زندگی خودشان را اِجرا میکنند. در یک مزرعه در ایالت نیویورک همین اتفاق افتاده است: مارتا مارسی به این مزرعه آمده و همهچیز چقدر آرام، دوستداشتنی و زیبا بهنظر میرسد اما واقعیت چهرهی متفاوتی هم دارد. مرد خانواده، درحقیقت همسر غیرقانونی تمامی زنان حاضر در مزرعه است و مارتا عملاً شستوشوی مغزی میشود و در این گرداب میافتد. فیلم با فرار او از مزرعه شروع میشود. تصویرهایی از یک زندگی آرام، بعد مارتا صبح بیدار میشود و میگریزد.
او به خواهرش تلفن میزند. خواهرش که با جوانی زیبا و ثروتمند ازدواج کرده است. آنها به او پناه میدهند. از اینجا فیلم در گرداب واقعیت و توهم گرفتار میشود. مارتا نمیتواند بفهمد کی کجاست و درحقیقت چه بر او میگذرد. لحظههای زندگی در هم گرفتار میشوند تا جریان سیال روح، تماشاگر را در ضربههای پیاپی خودش غرق کند. جاییکه زندگی مزرعه شوکآور است اما تصویرهایش احاطه شده در زندگی امروز او – یک زندگی مدرن و خوشبخت – تکاندهندهتر. درحقیقت، هر دو زندگی هولناک هستند. درحقیقت، زندگی امروزی، هیولایی است بی سر و ته و در هر شکل و شمایلی، تو گرفتار آن هستی.
یک ساعت و چهلویک دقیقه به تماشای غمگینی زندگی مشغول بودم و بعد فیلم تمام شده بود و حالا در پسِ چشمهایم دنبال میشد با سوألها و سوألها که تمامی نمیگرفتند. ما واقعاً در زندگیمان داریم چه کار میکنیم؟ حقیقت کدام است، همین حقیقت که همه با اطمینان خاطر فراوان به تو میگویند جز این نیست و به تو تبریک میگویند که در این فاجعه گرفتار شدهای.
بعضی فیلمها را باید تماشا کرد، بعضیها را نه. نمیدانم «مارتا...» را میتوانید به تماشا بنشیند یا نه. هرچند اگر تحمل غمگینی همین زندگی را دارید، فیلمیست که به تجربهاش میارزد.
سید مصطفی رضیئی (سودارو) هستم. لیسانس ادبیات انگلیسی از دانشگاه غیرانتفاعی خیام، متولد بیست فروردین 1363 در مشهد و ساکن کشور کانادا. اولین قرارداد کتابام را در سال 1385 با نشر «کاروان» بستم، کتاب شفاهی توقیف شد. کتابهای دیگرم را بتدریج نشرهای «افراز»، «ویدا»، «کتابسرای تندیس»، «پریان»، «مروارید» و «هزارهی سوم اندیشه» به بازار میفرستند. نوشتههایم در روزنامهها و مجلههای مختلفی از جمله «تهران امروز»، «کارگزاران»، «اعتماد»، «اعتماد ملی»، «فرهیختگان»، «آسمان»، «تجربه»، «مهرنامه»، «همشهری داستان»، «همشهری اقتصاد» و «گیلان امروز» منتشر شدهاند. یک سال مسوول مرور کتاب وبسایت «جشن کتاب»، متعلق به انتشارات کاروان بودم ونزدیک به چهار سال مسوول مرور کتاب وبسایت «جن و پری» بودم و مدتی هم در وبسایتهای «مزدیسا»، «مرور» و «مد و مه» مینوشتم. دارم سعی میکنم که زندگیام را مرتبط با کتاب نگه دارم. در مطبوعات صرفا در مورد کتاب و ادبیات مینویسم و بیشتر وقتام به نوشتن مرور کتاب میگذرد. وبلاگنویسی را در سال 2004 در بلاگاسپات با نام «سودارو» شروع کردم که بعد از سه سال و نوشتن هشتصد پست وبلاگ، فیلتر شدم. بعد به حسین جاوید در «کتابلاگ» ملحق شدم و صفحهیی در آن وبسایت داشتم که بعد از حدود دو سال و نوشتن نزدیک به یکصد و هفتاد پست، آنجا هم فیلتر شد. بعد به بلاگفا پناهنده شدم تا گذر روزگار چه در چنتهی خود داشته باشد. مرسی که به اینجا سر میزنید.