خانوادهای ایرانی
این یادداشت را با نام خودم در نسخهی امروز «تهران امروز» ببینید
«... شال پشمی پشمیای را که آذر تازه برایش بافته بود، از جارختی برداشت و با یک نخ سیگار کشرفته از پاکت سیگار بهمن و کبریت و زیرسیگاری به ایوان رفت. روی راحتی نشست و دو پا را بالا آورد و توی شکم جمع کرد و شال را دور خودش پیچید. سیگار را روشن کرد و با کیف پکی به آن زد. حالا میشد زیر نور سرد ماهی که گاهی به گاهی پس ابری میرفت، به دو درخت خشکیدهاش خیره شود و فکر کند ببیند میتواند امشب که دیگر واهمه بیدار شدن اسفند را ندارد، از بهمن نترسید. (از متن کتاب – پشت جلد کتاب)
چند نام در ادبیات داستانی امروز ما وجود دارند که با توجه به سوابق گذشتهشان، انتظاری فراتر از نامهای معمولی خورده بر جلد کتابها، ازشان میرود و فرشته مولوی یکی از آنهاست. وی سالهاست ساکن تورنتو در کانادا است و در این کشور کتابدار یک کتابخانهی معروف است و در کنار آن مینویسد و خیلی کمتر، ترجمه میکند. کتابهایش را نشرهای معتبر تهران منتشر میکنند و نویسندهی استواری است: بعد از چند سال سکوت، مینویسد و منتشر میکند و روند انتشار کتابهایش ترک نشده است. «دو پردهی فصل» را در نشر افراز و «سگها و آدمها» را در نقش ققنوس منتشر کرد، کتاب «خانهی ابر و باد» را نشر افکار منتشر ساخت و «حالا کی بنفشه میکاری؟» را نشر ققنوس در نمایشگاه کتاب امسال روانهی بازار ساخت تا «زرد خاکستری» را نشر روزنه در آیندهای نزدیک منتشر سازد.
حضور مستقیم مولوی در کانادا این انتظار را در خواننده پدید میآورد تا مانند بیشتر نویسندگان مقیم خارج از مرزهای کشور، با «ادبیات مهاجرت» روبهرو باشیم اما فرشته مولوی بیشتر از هر چیزی پرهیز میکند از کانادا بنویسد و بیشتر و بیشتر از گذشته، از ایران و مهمتر از تهران مینویسد. «حالا...؟» نیز رمانی برای تهران است و بیشتر برای محلات شمال و بالای شهر و ورای تصویرگری تهران معاصر – البته شاید برای شش یا ده سال پیش تا تهرانی امروزی - خانوادهای ایران را نقش میزند و به کنکاش در زندگی و روزمرگیهایشان مشغول میشود، درنهایت، از دلِ همین روزمرگیها تراژدی و فاجعه را ورای آرامش و لبخندهای با سیلی سرخ شده نمایان میسازد و رمان گره میخورد و گره میخورد و سخت پیش میرود.
آری، فرشته مولوی سخت مینویسد. نثر خاص خودش را دارد و پر از پیچوتاب. «حالا...؟» نیز از قائده مستثنی نیست. مولوی میخواهد خوانندهاش فعال در صفحات رمان باقی بماند و چیزی را از دست ندهد اما همین خواننده باید با ذهنی باز به کلمات خیره بماند تا تصویرها از ذهن نویسنده به خیالات خواننده منتقل شوند. مولوی همهچیز را خشک و جدی میبیند، حتی بچهی این رمان نیز مانند آدمبزرگها فکر میکند و حرف میزند، حتی مثل آدمبزرگها عمل میکند. در این رمان، استفادهی بیشتری از دیالوگ نسبت به کتابهای قبلی صورت گرفته و پاراگرافها کوتاهتر و گفتوگوها روانتر هستند اما توصیف جایگاه خودش را دارد و فکرها رمان را پر میکنند:
«تکه آسمانی که پیش رویش پیدا بود، مثل صبح خاکستری نبود. نه اینکه ابرها رفته باشند یا تنک شده باشند، که فقط نوری پشتشان افتاده بود و کدورتشان را گرفته بود. یاد تکیه کلام مادام افتاد. خب، همین هم خوب بود دیگر که بعد از بیمارستان با پدر رفته بودند کافهقنادی مادام. صبح نرسیده به خانه پدر نقشه کشیده بود تا بروند رستورانی درست و حسابی. پیشنهاد را که داده بود، سر ضرب پدر رد که بود که مگر دیگر رستوران درست و حسابی هم باقی مانده. از در بیمارستان تا ماشین که چند کوچه دورتر پار شده بود، به چانهزنی گذشت تا بالاخره پدر رضایت داد که یک وقتی تا سرد نشده با اسفند بروند کافه نادری و حالا هم سر راه به مادام سری بزنند و به جای ناهار شیر قهوه و یک بخورند. بیاختیار بلند گفت: هامینم خوبه!» (ص 114 کتاب)
«حالا...؟» را انتشارات ققنوس در بهار 91 در 208 صفحه و بهای 6 هزار تومان منتشر کرده است. فرشته مولوی در جدیدترین کتاباش دوباره سراغ ایران رفته است و دوباره دربارهی خانواده صحبت میکند. دوباره شخصیتهایش رنجکشیده هستند و در سکوت تقلا میکنند تا سرزنده باقی بمانند. کتاب سختخوان است ولی در نوع خودش تجربهای است از تصویرهای معاصر خودمان. گرهی رمان در یک خانوادهی سه نفره محکم میشود و راوی – زن خانواده – درگیریهای خانوادهی پدری و بیماری پدری را دارد، مشکلات بیماری همسر را دارد و تلاش برای بزرگ کردن فرزندی سرکش. فصلهای رمان دنبالهروی روزهای زندگی همین زن میشوند تا از دلِ مشکلات و سختیها، نگاهی دوباره به زندگی داشته باشیم. زندگی که در صفحات فرشته مولوی سعی نمیکند چیزی غیر از خودش باشد و تقلا نمیکند دروغی بگوید، سعی میکند تصویرگر باشد و نویسنده مانند نقاشی از همین روزها، همراه خواننده باقی میماند تا به آخرین خط برسند، وقتی که نوبت کاشتن بنفشهها رسیده باشد. وقت رسیدن آفتاب باشد و ادامه یافتن زندگی با تمامی و تمامی تقلاها و روزمرگیهایش.
سید مصطفی رضیئی (سودارو) هستم. لیسانس ادبیات انگلیسی از دانشگاه غیرانتفاعی خیام، متولد بیست فروردین 1363 در مشهد و ساکن کشور کانادا. اولین قرارداد کتابام را در سال 1385 با نشر «کاروان» بستم، کتاب شفاهی توقیف شد. کتابهای دیگرم را بتدریج نشرهای «افراز»، «ویدا»، «کتابسرای تندیس»، «پریان»، «مروارید» و «هزارهی سوم اندیشه» به بازار میفرستند. نوشتههایم در روزنامهها و مجلههای مختلفی از جمله «تهران امروز»، «کارگزاران»، «اعتماد»، «اعتماد ملی»، «فرهیختگان»، «آسمان»، «تجربه»، «مهرنامه»، «همشهری داستان»، «همشهری اقتصاد» و «گیلان امروز» منتشر شدهاند. یک سال مسوول مرور کتاب وبسایت «جشن کتاب»، متعلق به انتشارات کاروان بودم ونزدیک به چهار سال مسوول مرور کتاب وبسایت «جن و پری» بودم و مدتی هم در وبسایتهای «مزدیسا»، «مرور» و «مد و مه» مینوشتم. دارم سعی میکنم که زندگیام را مرتبط با کتاب نگه دارم. در مطبوعات صرفا در مورد کتاب و ادبیات مینویسم و بیشتر وقتام به نوشتن مرور کتاب میگذرد. وبلاگنویسی را در سال 2004 در بلاگاسپات با نام «سودارو» شروع کردم که بعد از سه سال و نوشتن هشتصد پست وبلاگ، فیلتر شدم. بعد به حسین جاوید در «کتابلاگ» ملحق شدم و صفحهیی در آن وبسایت داشتم که بعد از حدود دو سال و نوشتن نزدیک به یکصد و هفتاد پست، آنجا هم فیلتر شد. بعد به بلاگفا پناهنده شدم تا گذر روزگار چه در چنتهی خود داشته باشد. مرسی که به اینجا سر میزنید.