داستانهای پس از مرگ
این یادداشت با نام جعلی «شاهین خلیلی» در روزنامهی تهران امروز منتشر شده است. این یادداشت جزو آخرین یادداشتهای من در کل مطبوعات ایران خواهد بود. بعداً مفصل توضیح میدهم چرا ولی تا وقتیکه حداقل احترام لازم نباشد حاضر نیستم دوباره در مطبوعات کار کنم. تمام متنهایی که در آیندهی نزدیک از من در مطبوعات بخوانید، متنهایی هستند که تا قبل از نیمهی خرداد 91 به این مطبوعات ارسال شدهاند.
پیرمرد گفت «چه اتفاقات بامزهای برای یک پیرمرد لقلقو میافتد... آن هم درست آخر عمری. حالا هزار دلار گیرم میآید، عکسم را توی روزنامه میزنند... خدا میداند که همهی...» هارو گفت «میخواهی ماجرا را تعریف کنم؟» پیرمرد با مهربانی گفت «برای وقت پر کردن؟ برای من فرقی نمیکند. فقط از جایت جم نمیخوری.» (ص 79، بخشی از داستان «کلید کلوپِ اِد لابی»)
چه دوست داشته باشیم و چه نه، آشنایی فارسیزبانان بهصورت کلیشان با ادبیات امریکای شمالی، آشناییِ محدودی است. ما ادبیات روز این کشور را فقط با چند نام میشناسیم و به ادبیات کلاسیک این کشور تنها با گلهای سرسبد آشنایی داریم. علت اصلی هم واضح است: ما این ادبیات را به فارسی میخوانیم و کمتر چهرههای منتقد و خوانندههای حرفهای در زبان اصلی سراغ این فرهنگ و ادب میروند. کورت ونهگات یکی از نامهایی است که در ادبیات پستمدرن این کشور میشناسیم و البته، وی هماکنون بهعنوان چهرهای کلاسیک در امریکای شمالی بررسی میشود و در چند سال اخیر، بیشتر و بیشتر، کتابهایش ترجمه و منتشر شدهاند.
تاکنون بیش از نیمی از کتابهای ونهگات منتشر شدهاند و «جوجو رو نیگا!» با ترجمهی پریسا سلیمانزاده و زیبا گنجی از جمله جدیدترین آثار اوست: مجموعهای از داستانها که اولین بار در سال 2009 میلادی منتشر شدند و پیش از آن کسی از وجودشان خبر نداشت. البته، این هم از سنتهای معمول جهان غرب است، چهرهای به نام دار فانی را وداع میکند و طبق وصیتنامه و قراردادهایش، آثار مکتوباش را میگردند و از دل آن، کتابهای جدید بیرون میکشند و عنوان «پس از مرگ» رویشان میخورد و به بازار میرسند. «جوجو...» دومین کتاب از این دست برای ونهگات محسوب میشد و البته، یک کتاب دیگر هم منتشر شد و احتمالاً کتابهای دیگری نیز از وی منتشر شوند. پشت جلد کتاب میگوید:
«جوجو رو نیگا مجموعهی چهارده داستان کوتاه از کورت ونهگوت، نویسندهی اصیل ادبیات امریکاست. در این سری داستانها که بهزیبایی ترسیم شدهاند، کورت ونهگوت تصویری زنده، خردمندانه و درعینحل بامزه از زندگی در امریکای پس از جنگ جهانی دوم ارائه میکند – دنیایی که در آن زن و شوهرهای ناسازگار، نابغههای دبیرستانی، کارمندان نخاله، و کلاهبرداران شهری برای کنار آمدن با پیشرفت تکنولوژی و سردرگمی اخلاقی در تلاش و تقلا هستند. این داستانها بازتاب تشویشهای پس از دوران جنگ است و بصیرتی را نشان میدهد که سبک اولیهی ونهگوت را به تکامل رسانده است.»
ونهگات کار رسمی خود در ادبیات را با انتشار داستانهای کوتاه در مجلات زمانهی خود شروع کرد، از طریق فروش داستانها بود که توانست کار خود را رها کند و تمام وقت بنویسد. بعدها وی با رمانهایش شناخته شد و امروز وی را نابغهای بیحد و مرز میشناسند. با تمامی اینها، نباید از «جوجو...» انتظار نبوغ فراوانی داشت، هرچند داستانهای کتاب تکان دهنده هستند و خواننده را به اوج شعف میرسانند اما ضعفهای خود را نیز دارند. بعد از تمامی اینها، ونهگات نویسندهی رمانهایش است و فقط در یک سال گذشته سه رمان دیگر وی ترجمه و به بازار کتابهای ایران عرضه شدهاند. رمانهایی که میتوانند جذابیت بیشتری برای خوانندهی ایرانی داشته باشند.
چهارده داستان «جوجو...» هرکدام سبک و سیاق خویش را دنبال میکنند ولی در تمامی آنها، عنصر فانتزی قوی به چشم میخورد. این فانتزی – بیشتر در معنای خیالپردازی تا در معنای خلق جهانهای جدید و موجودات بیگانه – خود را در زندگی نشان میدهد و همانی میشود که بهخاطرش ونهگات را نویسندهی علمیتخیلی خواندهاند هرچند که در نگاهی نزدیکتر، بیشتر از هر چیزی، وی نویسندهای رئالیسم است. نگاه او به زندگی همیشه حیرتانگیز و خود را بیشازاندازه درگیر تکنیک و فرم نمیکند، بلکه بیشتر از هر چیزی بر روایت و قصههایش تکیه میکند. او رنجدیدهی جنگ است و از تباهیهای جامعه بیزار، تمامی اینها را در صفحات این کتاب یا هر کتاب دیگر وی میتوانید بخوانید. تجربهی ونهگات هیچوقت برای خواننده بدون فایده باقی نخواهد ماند، حتی اگر کتابی که میخوانید، یک اثر متوسط از وی باشد:
«صدای آواز بالا و بالاتر رفت، به اوجی شگفتانگز. و همچنان که نوای بدون کلام صعود میکرد، انگار نوید میداد که وقتی به درجات نهایی الهامبخشی خود برسد، بالاخره به کلام درمیآید. انگار نوید میداد که وقتی به کلام درآید، آن واژهها حقیقتی ناب خواهند بود. / حالا دیگر آواها فراتر نمیرفتند. / آنها عاشقانه به اوج خود رسیده بودند. فراتر از آن حدی نبود. / و بعد، بزرگترین معجزهی موسیقی، صدای آواز زیر تکخوان زن از همه پیشی گرفت، بالا و بالا و بالاتر از بقیه. و همچنان که اوج میگرفت به کلام درآمد. زن نغمه سر داد «پاره کردم بندهای دور پایم را اااا...» صدایش به پرتو آفتاب میمانست.» (بخش از داستان «ترانهای برای سلما»، صفحهی 111 کتاب)
سید مصطفی رضیئی (سودارو) هستم. لیسانس ادبیات انگلیسی از دانشگاه غیرانتفاعی خیام، متولد بیست فروردین 1363 در مشهد و ساکن کشور کانادا. اولین قرارداد کتابام را در سال 1385 با نشر «کاروان» بستم، کتاب شفاهی توقیف شد. کتابهای دیگرم را بتدریج نشرهای «افراز»، «ویدا»، «کتابسرای تندیس»، «پریان»، «مروارید» و «هزارهی سوم اندیشه» به بازار میفرستند. نوشتههایم در روزنامهها و مجلههای مختلفی از جمله «تهران امروز»، «کارگزاران»، «اعتماد»، «اعتماد ملی»، «فرهیختگان»، «آسمان»، «تجربه»، «مهرنامه»، «همشهری داستان»، «همشهری اقتصاد» و «گیلان امروز» منتشر شدهاند. یک سال مسوول مرور کتاب وبسایت «جشن کتاب»، متعلق به انتشارات کاروان بودم ونزدیک به چهار سال مسوول مرور کتاب وبسایت «جن و پری» بودم و مدتی هم در وبسایتهای «مزدیسا»، «مرور» و «مد و مه» مینوشتم. دارم سعی میکنم که زندگیام را مرتبط با کتاب نگه دارم. در مطبوعات صرفا در مورد کتاب و ادبیات مینویسم و بیشتر وقتام به نوشتن مرور کتاب میگذرد. وبلاگنویسی را در سال 2004 در بلاگاسپات با نام «سودارو» شروع کردم که بعد از سه سال و نوشتن هشتصد پست وبلاگ، فیلتر شدم. بعد به حسین جاوید در «کتابلاگ» ملحق شدم و صفحهیی در آن وبسایت داشتم که بعد از حدود دو سال و نوشتن نزدیک به یکصد و هفتاد پست، آنجا هم فیلتر شد. بعد به بلاگفا پناهنده شدم تا گذر روزگار چه در چنتهی خود داشته باشد. مرسی که به اینجا سر میزنید.