زندان مویامِنسینگ، شعری از چارلز بوکوفسکی
توی محوطهي ورزش آشغال پرت میکردیم و همانجا
چند تا احمق با توپی بازی میکردند که از بههم
گره زدن لباس پاره درست شده بود
یکی یا دو بار در روز باید حرکتی به خودمان میدادیم آنهم
به خاطر مسلسل دستی آن بالا توی برج بود...
چند تا یاروی صورت مبهم تفنگها را سمت ما
گرفته بودند، اما
محض رضای خدا، توی همین فضا یک جورهایی بازی میکردیم
و چندتایی مهارت دستمان آمده و
مقداری شانس،
خیلی زود کل پولهای زندان توی مشت من بود.
و صبحها و توی روزهایی که بعدش میآمد...
کل آژانها، خبرچینها، چاقوزنها، جیببرها،
زورگیرها، دیوانهها، هرزهها، خلوچلها،
رئیسهای رویا از کف رفتهی آمریکا، حتا آشپز،
یعنی کل منتقدهای من، همهشان صدایم میزدند
«آقای بوکوفسکی»، صداشان توی یک جور موج جاودانگی رها بود،
یعنی این جوری صدا را حس میکردم،
اما واقعیتی بود مثل کلهی گرازها یا گلهای مرده
و کِشش همین
من را به جایی رسانده بود که:
«آقای بوکوفسکی» بودم. قهرمان طاساندازها.
مرد پولها توی دنیایی که تقریبا هیچی پول
نبود.
یعنی جاودانگی.
من برای آنهای شعرهای شِلِی که نمیخواندم، نه،
و همه چیزی بعد از خاموشی چراغها سراغ من میآمد:
پسرهای لاغرباریکی که نمیخواستم
استیکها و بستنیها و سیگارهایی را کِش میرفتند که
من میخواستم و
کف ریشتراشی، تیغهای نو، جدیدترین شمارهی
نیویورکر.
چه جاودانگی، بزرگتر از این است که توی جهنم خود بهشت را داشته باشی
و من همینطوری ازش لذت میبردم تا وقتی که من را
دوباره توی خیابانها پس فرستاده بودند
من را دوباره سراغ ماشینتایپم برده بودند،
معصوم، تنبل، وحشتزده و دوباره
میرا.
سید مصطفی رضیئی (سودارو) هستم. لیسانس ادبیات انگلیسی از دانشگاه غیرانتفاعی خیام، متولد بیست فروردین 1363 در مشهد و ساکن کشور کانادا. اولین قرارداد کتابام را در سال 1385 با نشر «کاروان» بستم، کتاب شفاهی توقیف شد. کتابهای دیگرم را بتدریج نشرهای «افراز»، «ویدا»، «کتابسرای تندیس»، «پریان»، «مروارید» و «هزارهی سوم اندیشه» به بازار میفرستند. نوشتههایم در روزنامهها و مجلههای مختلفی از جمله «تهران امروز»، «کارگزاران»، «اعتماد»، «اعتماد ملی»، «فرهیختگان»، «آسمان»، «تجربه»، «مهرنامه»، «همشهری داستان»، «همشهری اقتصاد» و «گیلان امروز» منتشر شدهاند. یک سال مسوول مرور کتاب وبسایت «جشن کتاب»، متعلق به انتشارات کاروان بودم ونزدیک به چهار سال مسوول مرور کتاب وبسایت «جن و پری» بودم و مدتی هم در وبسایتهای «مزدیسا»، «مرور» و «مد و مه» مینوشتم. دارم سعی میکنم که زندگیام را مرتبط با کتاب نگه دارم. در مطبوعات صرفا در مورد کتاب و ادبیات مینویسم و بیشتر وقتام به نوشتن مرور کتاب میگذرد. وبلاگنویسی را در سال 2004 در بلاگاسپات با نام «سودارو» شروع کردم که بعد از سه سال و نوشتن هشتصد پست وبلاگ، فیلتر شدم. بعد به حسین جاوید در «کتابلاگ» ملحق شدم و صفحهیی در آن وبسایت داشتم که بعد از حدود دو سال و نوشتن نزدیک به یکصد و هفتاد پست، آنجا هم فیلتر شد. بعد به بلاگفا پناهنده شدم تا گذر روزگار چه در چنتهی خود داشته باشد. مرسی که به اینجا سر میزنید.