منتشر شده در روزنامه‌ی اعتماد ملی، دوشنبه 8 تیر 1388 (لینک پی‌دی‌اف)

 

احتمالا گم شده‌ام. رمان کوتاه. سارا سالار. نشر چشمه: زمستان 1387. 1500 نسخه. 143 صفحه. 2600 تومان.

 

یک زن که دوست دارد شیزوفرنیک باشد، صبح‌اش را در یک روز تفریبن گرم تهران، آشفته و ناآرام شروع می‌کند و در میان پرش‌های زمانی و مکانی که در مسیر خطی اثر رخ می‌دهد، تا نزدیک غروب خورشید ما را دنبال خودش از این سو به آن سوی تهران می‌کشاند تا بین فکر کردن‌های بهم‌ریخته و حالت‌های عصبی‌اش، زندگی‌اش را نگاه کنیم: زمان حال ترکیب شده با تصویرهای گذشته، پسرش که همراه اوست یا بهتر بگوییم هدف‌مند کننده‌ی زندگی او و امید دهنده‌اش است، شوهرش که معلوم نیست کجاست، شریک شوهر که همه‌اش دنبال او توی تهران راه افتاده و با بنز آخرین مدل ِمکش‌مرگ‌ خودش همه جا سرک مي‌کشد؛ و اصل ماجرا حالت روانی زن است که بهم‌ریخته است و در آستانه‌ی فروپاشی؛ و همه‌ی رمان حول محور یک شخصیت خاص می‌چرخد: دختری به نام گندم که از دبستان همراه راوی رمان بوده و تا آخرین سال دانشگاه همه جا با او بوده است. دختری که آخرسر، سر عشق او را ترک می‌کند تا با پسری زندگی کند که همه‌ی فکر و ذکر راوی را از آن خودش کرده بود و راوی می‌رود تا کیوان زندگی کند، کسی که توانست او را به ثروت و جایگاهی والا در جامعه‌ی تجملی شمال تهران برساند.

رمان سرتاسر فرآینده کنده شدن است، کنده شدن راوی از یک زندگی مذهبی و همراه شدن با گندم شر و غیرسنتی؛ کنده شدن از زاهدان و جدا شدن از خانواده و فامیل و شهر و گذشته و رسیدن به تهران بعد از جنگ که سریع دارد چهره عوض می‌کند؛ کنده شدن از گندم و قبول کردن خود که درست در همان روزی رخ می‌دهد که ما همراه راوی آن را می‌گذارنیم. سارا سالار در رمان خود دوست داشته به سبک نویسندگان بزرگ جهان بنویسد، سعی کرده یک شخصیت محوری بیافریند که جهان را به چشم خود، از آن خود می‌بیند و از آن گریزان است. سعی کرده وارد مسائل روان‌کاوی شخصیت راوی بشود و او را برای ما باز کند، در میان کابوس‌هایش قرارمان بدهد و هم‌زمان بحث‌های او با دکتر روان‌کاو‌اش را هم به داستان اضافه کرده است. و هم‌زمان او را درست وسط زندگی شهری قرار داده است؛ خیابان‌های شلوغ، تفاوت طبقاتی گسترده، غرب‌زدگی عام، تفاوت نسل‌ها، عدم‌درک متقابل آدم‌ها، تنهایی و... و اگر همه‌ی این‌ها کافی نیست، ماجرا هم به رمان اضافه کرده است، تصادف در خیابانی در مرکز شهر، پسرش که همه‌اش دست‌شویی دارد وسط خیابان و بطری آب (یک نوع خاص آب که فقط در یخچال راوی وجود دارد،) که همیشه همراه‌اش است و هر از چند گاهی یک قلپ می‌خورد.

مجموعه‌ی شلوغ و درهم‌برهم رمان «احتمالا گم شده‌ام» خوب در کنار هم جا افتاده‌اند، احتمالا این موضوع ربطی هم به ویرایش خانوم شیوا حریری دارد، می‌شود حدس زد که ویراستار بخش قابل‌توجه‌یی از اثر را خط زده باشد و با دقت روی مساله‌ی چینش بخش‌ها حساس شده باشد و حسابی رمان را تکانده باشد. رمان خانوم سالار به عنوان اولین اثر، قابل‌توجه است، هرچند که شاهکار نیست و تصویری که از زن ارائه می‌دهد، تقریبن نوع کلیشه‌ شده‌ي زن امروزی مورد علاقه‌ی بخش قابل‌توجه‌یی از نویسنده‌ی زن حاضر ادبیات ماست. رمان تقریبا خواننده‌ی خود را عصبی می‌کند، پایان آمریکایی و شاد آن، کمی توی ذوق می‌زند، وقتی یک دفعه همه چیز به یک انسجام و تمرکز می‌رسد، آن‌هم وقتی که حدود سه چهارم رمان را در آشفتگی کامل گذرانده باشید و یک دفعه، همه چیز در سراشیبی پایان قرار بگیرد و راوی آخرسر آدم شود. کتاب به‌ خاطر توصیف‌هایش، به خاطر پرش‌های زمانی و مکانی‌اش، به خاطر این‌که وسط این‌همه موضوع توانسته انسجام حرکت خطی خودش را حفظ کند و موضوع اصلی را از دست ندهد، به خاطر زبان روان و امروزی‌اش و به خاطر صراحت‌اش در بیان موضوع‌ها و هم‌چنین حجم کوتاه‌اش قابل تحسین است. اما شاید کمی صبر و یک بازنویسی دقیق‌تر می‌توانست اثری جان‌دارتر به خواننده‌ی فارسی‌زبان برساند.