مسئلهی متفاوت بودن، ماندن، خواستن
منهای متناقض. مجموعه شعر. سرودهی مجتبی ویسی. تهران: انتشارات مروارید. چاپ اول: بهار 1391. 1100 نسخه. 96 صفحه. 3200 تومان.
این روزها
بهندرت که میشوم
حتی سیگار
پیدایم نمیکند،
از پک زدن به شهر
سرفهام میگیرد
و نه تلهکابین هواییام میکند
نه توپهای رنگارنگ.
حرف دیگری هست؟
...
پشت جلد کتاب
از دیدن کتابی که نام مجتبی ویسی بهنام شاعر بر خود داشت را تعجب کردم. البته این اولین مرتبه نیست که مترجمین کتابهایی در زمینهی شعر و داستان منتشر میکنند و آخرین مرتبه نیز نخواهد بود، مسئله فقط این است که تفکیک قائل شدن بین چهرهی مترجم و چهرهی شاعر، کار چندان راحتی نخواهد بود و منِ خواننده نمیتوانم شعر او را جدا از ترجمهاش درنظر بگیرم. یعنی انتظاری فراتر از دیگر شاعران از شعر چنین شاعری خواهم داشت، چون در ذهن من او خوانندهی زبان و فرهنگ دیگری است و باید بتواند در فضایی گستردهتر و غنیتر اثر خود را ارائه دهد.
مجتبی ویسی هم احتمالاً آگاهانه یا ناآگاهانه تلاش کرده به چنین خواستهای تن دهد: سعی کرده تا متفاوت باشد. «منهای متناقض» از طرح جلد خودش تلاش میکند متفاوت جلوه دهد و این روند را تا انتهای کتاب دنبال میکند. این دفتر، بیشتر دفتر شعرهای تکنیک و شعرهای زبان است تا اینکه دلمشغول احساسات و روایت باشد هرچند از این مسئله هم تهی نیست.
«منهای متناقض» دفتر غریبی است: شعرها با شاعر خود غریبه میمانند و با خواننده رودروایسی دارند. خواندن آن کار راحتی نیست هرچند بهنظرم باید خوانده شود. مشابه آن در پانزده سال گذشته توسط شاعران مختلفی کار شده است و بیشتر مرا یاد شعرهای اولیهی مجتبا پورمحسن (که خود مترجم است) انداخت هرچند شعرهای ویسی راه خودشان را میروند.
شعر، ماجرای سلیقه است و نظر دادن دربارهی شعرهای ویسی بیشتر از هر چیزی به هر خوانندهای مربوط میشود که این شعرها را بخواند. اما در پایان، برای شخصِ من، مسئله این میشود که متفاوت بودن، چقدر میتواند به متفاوت ماندن ختم شود، حالا با تمام نقاط قوت و ضعفی که تفاوت میتواند در جریان شعر امروز ما داشته باشد. تمام اینها به کنار، «منهای متناقض» را ورق بزنید، شاید دوست داشتید، آن را خریداری کرده و خواندید.
شعر «اعضای برزخی»
صفحات 12 و 13 کتاب
سرم برو میگوید
قلبام بمان
و پاهایم بیچاره شدهاند.
سیگار میرساند دست
دهان لوکوموتیو شده
دود میکند در دشتها و کوهها
شهرهای اتاق.
آسمان
پنج راه میزند در پنجره،
گم میشویم دودکنان
هر پنج قسمتمان،
و از نو
دشتها و کوهها
شهرها را
بر قالی میگردانیم،
و برو میگوییم
بمان،
بیچاره شدهایم در اتاق.
سید مصطفی رضیئی (سودارو) هستم. لیسانس ادبیات انگلیسی از دانشگاه غیرانتفاعی خیام، متولد بیست فروردین 1363 در مشهد و ساکن کشور کانادا. اولین قرارداد کتابام را در سال 1385 با نشر «کاروان» بستم، کتاب شفاهی توقیف شد. کتابهای دیگرم را بتدریج نشرهای «افراز»، «ویدا»، «کتابسرای تندیس»، «پریان»، «مروارید» و «هزارهی سوم اندیشه» به بازار میفرستند. نوشتههایم در روزنامهها و مجلههای مختلفی از جمله «تهران امروز»، «کارگزاران»، «اعتماد»، «اعتماد ملی»، «فرهیختگان»، «آسمان»، «تجربه»، «مهرنامه»، «همشهری داستان»، «همشهری اقتصاد» و «گیلان امروز» منتشر شدهاند. یک سال مسوول مرور کتاب وبسایت «جشن کتاب»، متعلق به انتشارات کاروان بودم ونزدیک به چهار سال مسوول مرور کتاب وبسایت «جن و پری» بودم و مدتی هم در وبسایتهای «مزدیسا»، «مرور» و «مد و مه» مینوشتم. دارم سعی میکنم که زندگیام را مرتبط با کتاب نگه دارم. در مطبوعات صرفا در مورد کتاب و ادبیات مینویسم و بیشتر وقتام به نوشتن مرور کتاب میگذرد. وبلاگنویسی را در سال 2004 در بلاگاسپات با نام «سودارو» شروع کردم که بعد از سه سال و نوشتن هشتصد پست وبلاگ، فیلتر شدم. بعد به حسین جاوید در «کتابلاگ» ملحق شدم و صفحهیی در آن وبسایت داشتم که بعد از حدود دو سال و نوشتن نزدیک به یکصد و هفتاد پست، آنجا هم فیلتر شد. بعد به بلاگفا پناهنده شدم تا گذر روزگار چه در چنتهی خود داشته باشد. مرسی که به اینجا سر میزنید.