گفت‌وگوی علی سعید با من - روزنامه‌ی تهران امروز (لینک پی‌دی‌اف - لینک اچ‌تی‌ام‌ال)‌



سیدمصطفی رضیئی هفت سال است وب‌لاگ «روزنوشت‌های سودارو» را می‌نویسد، هرچند در این مدت در فضاهای مختلف وب اسباب‌کشی کرده است. او در سال 1388، کتاب «ناخدا برای سفر بیرون رفته و ملوان‌ها کشتی را در اختیار گرفته‌اند» نوشته‌ی چارلز بوکوفسکی را اینترنتی منتشر ساخت. سپس در سال 1389، کتاب «آتش‌بازی» نوشته‌ی آر. ال. استاین را توسط نشر ویدا منتشر ساخت. در سال 1390 «خدا حفظ‌تان کند، دکتر که‌وارکیان» نوشته‌ی کورت ونه‌گات جونیور را توسط نشر افراز منتشر ساخت که به فاصله‌ی شش ماه،‌ به چاپ دوم رسید. کتاب جدید او، «پدر و مادرها هم آدم‌اند و چند نمایشنامه‌ی مدرن دیگر» در اردیبهشت امسال، توسط نشر افراز منتشر شده است. رمان‌های «خواهرخوانده»، «تحسین‌گر مرموز» و «اعتراف» نوشته‌ی آر. ال. استاین از مجموعه‌ی «خیابان هراس» نیز توسط نشر ویدا در نمایشگاه با ترجمه‌ی وی عرضه خواهد شد. وی لیسانس ادبیات انگلیسی دارد و نوشته‌هایش در روزنامه‌ها و مجلات مختلف منتشر شده‌اند.

رضیئی را باید مترجم چه ژانری شناخت؟ شما هم بزرگسال ترجمه کرده‌اید، هم نوجوان. دقیقاً چه کاره هستید؟

من مترجم هستم، فقط همین. اولین ترجمه‌ام، نمایشنامه‌ی «اتاق» اثر هارولد پینتر بود که در سال 2005 در مجله‌ی «گربه‌ی ایرانی» در برلین منتشر شد. همان موقع پرینت ترجمه به دست گیتا گرکانی رسید. گیتا تلفنی از من پرسید دوست داری در چه ژانری کار کنی؟ گفتم شعر و نمایشنامه. خب آن موقع نشد کار نمایشنامه یا شعر را ادامه بدهم. دو کتاب ترجمه کردم که هنوز هم منتشر نشده‌اند. هر دو علوم انسانی بودند. یکی عرفان بود که امکان انتشار ندارد دیگری هم «خرد جمعی» بود که مجبور شدم ناشر عوض کنم و الان دست «کتابسرای تندیس» است. بعدها از طریق شیوا مقانلو با نشر افراز ارتباط پیدا کردم و دو کتاب از ونه‌گات و یک مجموعه نمایشنامه به نشر تحویل دادم. یکی از ونه‌گات‌ها سال گذشته منتشر شد و دیگری امسال مجوز گرفت. نمایشنامه‌ها هم امسال در می‌آید. در این فاصله شعر هم ترجمه کرده‌ام اما این روزها بیشتر از هر چیزی در زمینه‌ی ادبیات نوجوان ترجمه می‌کنم. کتاب‌های نوجوان‌ام را هم نشرهای تندیس، ویدا، هزاره‌ی سوم اندیشه و پریان بتدریج منتشر خواهند کرد. کتاب‌هایی تحویل داده‌ام و کارهایی در نوبت ترجمه قرار گرفته‌اند.

ایده‌ی «پدر و مادرها...» از کجا آمد؟

از مجموعه‌های داستان کوتاهی که مرتب منتشر می‌شوند. سال‌هاست یک مترجم می‌نشیند و داستان‌هایی از نویسنده‌های مختلف انتخاب می‌کند و آن‌ها را به دست مخاطب می‌رساند اما وقتی نوبت به نمایشنامه می‌رسد، کتاب‌ها تک جلد منتشر می‌شوند. من در کتاب‌خانه‌ام حدود پنجاه جلد کتاب‌های نشر تجربه دارم،‌ سر و ته‌شان را هم نمی‌فهمیدم، کتاب‌های کوچک که روی هم یک ستون کتاب‌خانه می‌شدند. همان موقع فکر می‌کردم چرا یک مجموعه نمایشنامه‌های کوتاه کار نشود؟ «اتاق» را برای دل خودم ترجمه کرده بودم اما وقتی منتشر شد و در اینترنت هم قرار گرفت، خواستم این مجموعه ادامه پیدا کند. حدود چهار سال ترجمه کردم و کنار هم چیدم تا این نمایشنامه‌ها دور هم جمع شدند: «جزئیات» سوزان گلاس‌پل، «مه» یوجین اونیل، «اتاق» هارولد پینتر، «پرفسور تاران» آرتور آداموف، «داستان باغ‌وحش» ادوارد البی و «پدر و مادرها هم آدم‌اند» ام. جری. وایس. وقتی هم دیدم ناشر برای کار وجود دارد، قرارداد یک کتاب دیگر را هم امضا کردم که شد «کریسمس در خانه‌ی ایوانف‌ها و چند نمایشنامه‌ی آوان-گارد دیگر». کتاب در ارشاد است و از روی یک گلچین ادبی منتشر شده توسط انتشارات دانشگاهی ییل کار شده است. سال 90 هم جلد سوم را کار کردم؛ «مصاحبه و چند نمایشنامه‌ی اجتماعی دیگر» که اخیراً فیپای خود را دریافت کرد و به‌زودی به ارشاد می‌رود.

مجموعه به همین جا ختم می‌شود؟

فعلاً بعله. باید کتاب‌ها منتشر شوند و عکس‌العمل مخاطب را دید. اگر شرایط فراهم شود، در آینده می‌توان این برنامه را دنبال کرد اما فعلاً نه. فعلاً یک سه‌گانه از آریل دورفمان را شروع کرده‌ام: «سه‌گانه‌ی مقاومت»، جلد اول‌اش، «بیوه‌ها» و جلد دوم «مرگ و دوشیزه» و به زودی «خواننده‌ی متن» را شروع می‌کنم. فعلاً برنامه‌ام این سه کتاب در زمینه‌ی نمایشنامه است. ماجرایش البته از این مجموعه جدا است.

روی نام‌هایی برجسته دست گذاشته‌اید، آیا می‌توانید ترجمه‌هایی متناسب از این نام‌ها به خواننده تحویل بدهید؟

ببینید، سال‌ها توی گوش کسانی که کار ترجمه می‌کنند خوانده‌اند که اثرتان باید یک شاهکار باشد اما من این حرف را قبول ندارم. سال گذشته به ویراستار ونه‌گات‌ام می‌گفتم اگر شرایط نشر مناسب بود و می‌شد با سالی یک کتاب یا دو سال یک کتاب یا سه سال یک کتاب زندگی کرد، یعنی کتاب‌ات به موقع چاپ می‌شد و تیراژ حداقلی را داشت و فروش حداقلی را داشت، آره، می‌شد به ترجمه‌ی ایده‌آل فکر کرد اما در شرایط الان که حتی نمی‌توانی حدس بزنی اثر تو امکان انتشار را پیدا خواهد کرد یا نه، در شرایطی که بهترین فروش یک کتاب معمولی هزار تا هزار و پانصد نسخه می‌شود، نمی‌توانم خودم را محدود کنم.

در شرایط امروز ما، یک مترجم مجبور است پر کار باشد یا این‌که ترجمه تفریح‌اش باشد. ترجمه تفریح من نیست، زندگی و کار من است. در شرایط امروز من نمی‌خواهم محمد قاضی باشم، نمی‌توانم چهره‌ای مانند او باشم، من فقط تمام تلاش‌ام را می‌کنم تا ترجمه متعادل به دست خواننده برسد. برای همین هم تاکید دارم کارهایم ویرایش فارسی بشوند. متاسفانه چاپ اول ونه‌گات مشکلاتی داشت اما در چاپ دوم توسط محسن صلاحی‌راد بازخوانی شد و مشکلات رفع شد. «پدر و مادرها...» را هم خانوم الهام ملک‌پور زحمت کشیده‌اند و ویرایش کرده‌اند. خانوم افراز هم شخصاً دو مرتبه کتاب را بازخوانی کرده‌اند تا مشکلات به حداقل شکل ممکن باشند.

ولی خود شما سال‌هاست در نقش مرورگر کتاب، به ترجمه‌های مختلفی تاخته‌اید. حرف‌های خودتان، به خودتان برنمی‌گردد؟

چرا برمی‌گردد اما دو مساله وجود دارد. یکی این‌که نقش من به عنوان خواننده و منتقد یک مساله است و نقش من به عنوان مترجم و نویسنده یک موضوع دیگر. من خواننده‌ی سخت‌گیری هستم و حرف‌ام را هم می‌زنم. همین انتظارها را هم از خودم دارم که پیشرفت کنم و کار خودم را بیشتر و بیشتر به سطحی ایده‌آل نزدیک کنم اما یک مساله‌ی دیگر رودرروی من هست: ما در یک جامعه‌ی ایده‌آل زندگی نمی‌کنیم. وقتی جامعه همه‌اش به من پشت‌ پا می‌زند، نمی‌توانم گام‌هایی مصمم بردارم.

ببینید سر مساله‌هایی بدیهی من با ناشرهایم مشکل دارم؛ این‌که کار را به جز من باید حداقل یک نفر دیگر کامل بخواند، این‌که ویرایش به نام نیست، ویرایش روی هر اثری باید و باید انجام بگیرد و این‌که ما به نمونه‌خوان احتیاج داریم. برای ناشر صرف نمی‌کند این مقدار هزینه روی کار انجام بدهد، برای همین ضعف‌ها نمایان می‌شود. من یک نفر هستم با یک مغز و یک توانایی مغزی. وقتی کار می‌کنم، ذهنم درگیر دو زبان است، باید یک نفر دیگر باشد و بزند پس کله‌ی من که این‌جا را گند زده‌ای، درست کن. چشم، چشم است، ضعف خودش را دارد. حالا بیایید این حرف را به ناشر خود بفهمانید. نشرها بتدریج بهتر می‌شوند. افراز خیلی در این زمینه پیشرفت داشته است، هزاره‌ی سوم اندیشه هم همین‌طور. اما خب، بحث مفصل است.

ممیزی را چگونه می‌بینید؟

اعصاب خرد کن. ببینید، کتاب «پدر و مادرها...» پاییز 1388 تحویل ناشر شده، بهمن 88 قرارداد آن بسته شده، بهار 89 فیپا گرفته و به ارشاد رفته است. بعد از حدود شش ماه،‌ یک سری تغییرات خواسته‌اند. انجام شده و دوباره رفته است و سه چهار ماه بعد، یک سری تغییرات خواسته‌اند. بعد مجوز کتاب در بهار 90 آمده و بعد از یک سال تازه منتشر می‌شود. البته آن موقع هنوز اوضاع خوب بود. در یک کتابم که اخیراً حذفیات آن آمد، تغییراتی خواسته بودند که عجیب بود، مثلاً «با حرارت» در توصیف دیالوگ شخصیت را گفته بودند حذف شود یا گفته بودند «نامزدی» به «می‌خواهند ازدواج کنند» تغییر کند، یا گفته بودند کلمه‌های «رئیس‌جمهور»، «آمریکا، روسیه و چین» از کتاب حذف شوند. نمی‌فهمم چرا. طبق قرارداد هم حق اعتراض ندارم، مجبورم این تغییرها را اِعمال کنم. این روند خسته‌کننده است. الان شرایط طوری شده است که واقعاً نمی‌توانی دست به انتخاب اثر برای ترجمه بزنی. هر اثری یک مشکلی دارد.

کتاب‌های بعدی‌تان چه خواهند بود؟

«شعرهای عاشقانه‌ی اتاق‌های اجاره‌ای» از چارلز بوکوفسکی مجوز گرفته،‌ »تولدت مبارک واندا جون» هم از کورت ونه‌گات مجوز گرفته. فعلاً همین‌ها تا ببینیم از بین دیگر کتاب‌هایم در ارشاد، چه اثری می‌تواند مجوز نشر را دریات کند.

جریان رمان‌های استاین چیست؟

قبلاً یک جلد از مجموعه‌ی «خیابان هراس» نوشته‌ی آر. آل. استاین را برای نشر «ویدا» ترجمه کرده بودم. سال گذشته هم چهار جلد از این مجموعه را ترجمه کردم. یک جلد امکان انتشار ندارد و سه جلد احتمالاً به نمایشگاه می‌رسد. امسال قرار است چند جلد دیگر هم از این مجموعه را ترجمه کنم. در هر صورت «خیابان هراس» مجموعه‌ی مفصلی است، نمی‌دانم نشر «ویدا» بخواهد چند جلد کتاب‌ها را کار کند. درهرصورت رمان نوجوان در ژانر وحشت هستند. خوانندگان مشخص خود را دارند.  

و در نهایت؟

گیتا گرکانی می‌گفت کتاب برای آدم‌هایی مثل ما، سرم‌هایی است که می‌گذارد زندگی کنیم. زندگی‌ام با کتاب می‌گذرد، حالا در شکل مرور یا ترجمه یا نوشتن یا هر چیزی. فعلاً نفس می‌کشم و فعلاً کتاب زندگی‌ام را پیش می‌راند. تا در آینده چه شود.