نگاهی به رمان «خدمتکار» نوشتهی کاترین استاکت
همین یادداشت را در وبسایت نشر افراز ببینید
خدمتکار. نوشتهی کاترین استاکت. ترجمهی شبنم سعادت. تهران: انتشارات افراز. چاپ اول: بهار 1391. چاپ اول: 1100 نسخه. 600 صفحه. 18500 تومان.
پشت جلد کتاب:
- کتاب برتر سال 2009 سایت آمازون
- نامزد جایزهی اورنج 2010
- برندهی جایزهی ایندیز چویس 2010
- نامزد جایزهی ادبی دوبلین IMPAC 2011
- برندهی بهترین کتاب کریستین ساینس مانیتور 2009
خدمتکار رمانی است که کاترین استاکت، نویسندهی امریکایی، در سال 2009 نوشته است. داستان دربارهی خدمتکاران سیاهپوستی است که در خانههای سفیدپوستان در شهر جکسون ایالت میسیسیپی در اوایل دههی 1960 کار میکردند. این کتاب نخستین رمان استاکت محسوب میشود که نگارشش برای نویسنده پنج سال بهطول انجامید. شصت ناشر ابتدا از انتشار آن سر باز زدند، اما بعد از چاپ آن، مورد استقبال وسیعی قرار گرفت و بلافاصله به سه زبان و در سیوپنج کشور منتشر شد. تا ماه آگوست سال 2011 شمارگان آن از مرز پنجمیلیون نسخه گذشت و بهمدت یکصد هفته در فهرست پرفروشهای نیویورک تایمز قرار داشت.
این استقبال باعث شد که اقتباسی سینمایی از آن ساخته شود و فیلمی به همین نام در سال 2011 بهروی پرده رفت که اقتباس فیلمنامه و کارگردانی آن را تیت تیلور دوست دوران کودکیهای استاکت برعهده گرفت. این فیلم درمدت کوتاهی 205میلیون دلار فروش کرد و نیز توانست نامزد چهار جایزهی آکادمی اسکار سال 2012 ازجمله اسکار بهترین فیلم شود.
«سوی دیگر روایت داستان بربادرفته و به همان اندازه جذاب و گیرا.»
ساندِی تایمز
تغییر و تحول در هر جامعهای، داستانهای گوناگونی خلق میکند و «خدمتکار» روایتگر یکی از همین تغییرهاست. رمان در میانهی قرن بیستم میلادی میگذرد، دههی شصت به اواخر خود نزدیک میشود و زندگیهای گوناگونی در این فاصله، درهم گره خوردهاند: امریکا تغییر میکند و این تغییرات بیشتر اجتماعی هستند. جنگ ویتنام به روزهای سیاه خود نزدیک میشود، جنبش سیاهپوستان اوج گرفته است، فاصله بین نسلها گسترش یافته و جامعه در حد و مرز انفجار قرار گرفته است. در این میان، در ایالت میسیسیپی (یک ایالت جنوبی و بشدت نژادپرست) زندگی رنگینپوستان و سفیدپوستان درهم تنیده شده است.
کتاب در جامعهی طبقهی متوسط و ثروتمند سفیدپوست میگذارد، در کنار خدمتکارهای رنگینپوست و خانوادههای آنان. رمان ساختار روایتی تکهتکهای دارد: چند شخصیت کلیدی، هرکدام فصلهایی را برای ما روایت میکنند و این روایتها، در کنار اخبار و گزارشهایی که جابهجا درون رمان جای گرفته، به خواننده این اجازه را میدهد تا خود تصمیم بگیرد که در روایت داستانی چه میگذرد: آدمها میآیند و میروند، مکانها عوض میشوند و از یک ماجرا، تفسیرهای کاملاً متفاوتی عرضه میشود اما ساختار کلی داستانی یکی است، خدمتکارها و روزگار آنها. همانطور که کاترین استاکت در موخرهی خود بر کتاب مینویسد:
«با اطمینان میتوانم بگویم که هیچکس در خانوادهی من هرگز از دیمیتری نپرسیده بود سیاهپوست بودن در میسیسیپی، و کار کردن برای خانوادهی سفید ما چه احساسی دارد. هرگز به ذهنمان خطور نکرد بپرسیم. روال معمولی زندگی همین بود. چیزی نبود که مردم احساس کنند ملزم هستند بررسی و تحقیق کنند.
سالها آرزو میکردم کاش آنقدر بزرگ و عاقل بودم تا از دیمیتری این سوال را بپرسم. وقتی شانزده سالم بود مرد. سالها، پیش خودم تصور میکردم پاسخش چه میتوانست باشد. و به همین خاطر است که این کتاب را نوشتم.»
کتاب را شبنم سعادت ترجمه کرده است که پیش از این کتاب «نماد گمشده» نوشتهی دن براون، «عطش مبارزه» نوشتهی سوزان کالینز و «قدرت» نوشتهی راندا برن را توسط نشر افراز منتشر کرده بود.
سید مصطفی رضیئی (سودارو) هستم. لیسانس ادبیات انگلیسی از دانشگاه غیرانتفاعی خیام، متولد بیست فروردین 1363 در مشهد و ساکن کشور کانادا. اولین قرارداد کتابام را در سال 1385 با نشر «کاروان» بستم، کتاب شفاهی توقیف شد. کتابهای دیگرم را بتدریج نشرهای «افراز»، «ویدا»، «کتابسرای تندیس»، «پریان»، «مروارید» و «هزارهی سوم اندیشه» به بازار میفرستند. نوشتههایم در روزنامهها و مجلههای مختلفی از جمله «تهران امروز»، «کارگزاران»، «اعتماد»، «اعتماد ملی»، «فرهیختگان»، «آسمان»، «تجربه»، «مهرنامه»، «همشهری داستان»، «همشهری اقتصاد» و «گیلان امروز» منتشر شدهاند. یک سال مسوول مرور کتاب وبسایت «جشن کتاب»، متعلق به انتشارات کاروان بودم ونزدیک به چهار سال مسوول مرور کتاب وبسایت «جن و پری» بودم و مدتی هم در وبسایتهای «مزدیسا»، «مرور» و «مد و مه» مینوشتم. دارم سعی میکنم که زندگیام را مرتبط با کتاب نگه دارم. در مطبوعات صرفا در مورد کتاب و ادبیات مینویسم و بیشتر وقتام به نوشتن مرور کتاب میگذرد. وبلاگنویسی را در سال 2004 در بلاگاسپات با نام «سودارو» شروع کردم که بعد از سه سال و نوشتن هشتصد پست وبلاگ، فیلتر شدم. بعد به حسین جاوید در «کتابلاگ» ملحق شدم و صفحهیی در آن وبسایت داشتم که بعد از حدود دو سال و نوشتن نزدیک به یکصد و هفتاد پست، آنجا هم فیلتر شد. بعد به بلاگفا پناهنده شدم تا گذر روزگار چه در چنتهی خود داشته باشد. مرسی که به اینجا سر میزنید.