در میانهی قلمرو فنآوری، جمهوری حروف قرار گرفته نوشتهی سال بیلو
این ترجمه، در شمارهی نوروزی «گیلان امروز» منتشر شده است.
وقتی پسر بچه بودم «ادبیات را کشف» کردم، عادت داشتم به این موضوع فکر کنم که چقدر شگفتآور میشود، اگر هر کسی توی خیابان با پروست یا جویس یا توماس ای لارنس یا پاسترناک یا کافکا آشنا میبود. بعدها فهمیدم که چقدر تودهي جامعه، خودشان طبقهی والایی از فرهنگی دموکراتیک هستند. لینکلن به عنوان یک مرزنشین جوان؛ پلوتارک، شکسپیر و کتب مقدس میخواند، اما بعدها خودش لینکلن شد.
بعدها وقتی با ماشین، اتوبوس و قطار در غربِ میانهی آمریکا سفر میکردم، مرتب با کتابدارهای شهرهای کوچکی روبهرو میشدم، و میفهمیدم که خوانندههای کئوکاک، آیووا یا بِنتون هارپر در میشیگان، پروست و جویس و حتا سهویوُ و آندریا بیلی میخوانند. دی اچ لارنس هم محبوب بود. و بعضیوقتها یادم میآمد که خدا میخواست صُدوُم را به خاطر ده انسان پرهیزکارش عفو بکند. نه اینکه کئوکاک جایی شبیه به صُدوُمِ بیمار باشد، یا چارلوسِ پروست بتواند در بِنتون هارپِر اقامت کند. بهنظرم، میل دموکراتیکِ ریاستجمهوریوار به یافتن شواهدی از فرهنگ والا در غیرعادیترینِ مکانها را داشتم.
حالا دهههایی متمادی است که نویسندهیی ادبی شدهام، و از همان ابتدا میدانستم که حرفهی من مسالهیی زیر سوال است. در دههي 1930، همسایهیی مسن در شیکاگو به من گفت که داستان برای مجلههای عامهپسند مینویسد. «آدمهای بلوک همهاش توی این فکر هستند که چرا من دنبال کار نمیگردم، که همهاش ول هستم، بوتهها را مرتب میکنم یا نردهها را رنگ میزنم، به جای اینکه توی کارخانه به کار مشغول باشم. اما من که نویسندهام. من کارهایم را به آرگوسی و داک ساواژ میفروشم.» و این را با غمی آشکار میگفت: «آنها به این نوشتنها، کار نمیگویند.» احتمالا متوجه شده بود که من پسری کتابخوان هستم، و اینکه احتمالا با او همدردی میکنم، و احتمالا سعیاش را میکرد تا شبیه دیگران نشوم. اما برای اینکه خیلی دیر شده بود.
از همان اوایل نوجوانی به من هشدار داده بودند که رمان در حد و اندازهی مرگ پیر است، که رمان مثل دیوارهای کشیدهیی دور شهر یا تفنگهای چخماقی، چیزی مربوط به گذشته است. و اینکه هیچکسی دوست ندارد همراه غرابتهای گذشته بماند. اوسوالد اسپِنگلِر، یکی از محبوبترین نویسندههای اوایل دههي 1930، آموخته بود که تمدن کهن و خستهی ما تقریبا به پایان خود رسیده است. او به جوانها توصیه میکرد تا از ادبیات و هنر پرهیز داشته باشند، و به آغوش پیشرفتهای فنآوری فرو رفته و برای آیندهشان مهندس بشوند.
اگر عقیدهی دیگران را رد میکردی، چالشی برای بقیه میشدی و در کنار تاریخدانهای انقلابی جای میگرفتی. در جوانیام احترام بسیار زیادی برای اسپِنگلِر قائل بودم، اما حتا در آن زمان هم نمیتوانستم این نتایج او را قبول کنم، و (با احترام و تحسین فراوان) توی ذهنم به او گفتم که برو گم شو.
شصت سال بعد، در شمارهي جدید وال استریت ژورنال، به بحث قدیمی طرفداران اسپِنگِریانها در فرضی معاصر رسیدم. تِری تیچات، برخلاف اسپِنگلِر، کوههای افلیج و خنگ تئوریهای تاریخی را بر بحث مسلط نکرده بود، بلکه نشانههایی از مسائلی سنجیده، بررسی شده و شواهدی بر مبنای فکر، در کار او موجود بود.
تیچات از «فرهنگ اتمی شده»ی ما حرف میزد، و ایدهیی محترم، امروز و کاملا سنجیده را بیان میکرد. او از «هنر فرمهای فنآوریوار» سخن میگفت. او به ما میگفت که به زودی میتوان فیلمها را از اینترنت «بارگیری» کرد – یعنی از یک رایانه به حافظهی رایانهیی دیگر فرستاد – و پیشبینی میکرد که فیلمها به زودی بازار کتاب را در اختیار خودشان میگیرند. او پیشبینی میکرد که قدرتهای تقریبا جادویی فنآوری ما را به آستانهی عصری نوین میکشانند و نتیجه گرفته بود که «زمانی که این اتفاق بیفتد، حدس من این است که سینمای مستقل جایگزین رمان، به عنوان ابزار اصلی قصهگویی جدید در قرن بیست و یک خواهد شد.»
در حمایت از این بحث، تیچات نقل از سقوط تهدیدآمیز فروش کتاب، و افزایش گستردهی تماشاگران سینما میکرد: «برای آمریکاییهای زیر سی سال، فیلم جایگزین رمان، به عنوان ابزار مسلط بیانی هنری شده است.» تیچات به این مساله اضافه میکند که رماننویسهای محبوب مثل تام کلانسی و استیفن کینگ، «در هر کتابشان، حدود یک میلیون نسخه کمتر میفروشند،» و اشاره کرده بود، «برخلاف این، آخرین قسم سریال "به سلامتی" شبکهی اِنبیسی، حدود 42 میلیون تماشاگر داشت.»
برپایهی آمار و اکثریت، سینما میبرد. تیچات میگوید، «قدرت رمانها به منظور شکلدهی به بحثهایی ملی کاهش یافته است.» اما هنوز هم من واقعاً مطمئن نیستم که کتابهایی مثل «موبی دیک» یا «نشان سرخ» در روزگار خودشان هم تاثیری چشمگیر در «بحثهایی ملی» داشته باشند. در میانهی قرن نوزدهم، «کلبهی عمو تم»، چنین تاثیر گستردهیی را بر عموم ملت داشت. در حالی که «موبی دیک» رمانی با بازاری کوچک بود.
بیشتر شاهکارهای ادبی قرن بیستم، آثار رماننویسهایی بودند که ذهنهایشان به دنبال بازاری گسترده نمیگشتند. رمانهای پروست و جویس، در چهارچوبهای فرهنگی کار شده بودند و اصلا قرار نبود در چهارچوب شور و خروش جمعی و عام خواننده قرار بگیرند.
مقالهي تیچات در ژورنال، عموما در مسیر محققهایی پیش میرود که هدفشان کشف گرایشها و جهتها است. «به گفتهی مطالعهیی جدید، 55 درصد آمریکایيها چیزی کمتر از 30 دقیقه را صرف خوانش میکنند... حتا این احتمال هست که سینما بتواند از رمان جلو بزند، نه به این خاطر که آمریکاییها خرفتتر شده باشند، بلکه چون رمان فنآوری هنری کهنهیی شده است.»
او میگوید،«ما عادت نداریم که به فرمهای هنری در شکل فنآوری فکر بکنیم، اما مساله این است که چنین چیزی وجود دارد، که معنایش این میشود تا نمونههای در حال احتضار، جا برای جایگزینی توسعههای فنآوری باز بکنند.»
با وجود تاکیدهای تکنسینها که ذهنهای علمگرای جوانها را مجذوب خود میسازد، علایق دیگری هنوز هم مشخص باقی میمانند: بهتر است همانند اکثریت معاصرهای خودت عمل بکنی، بهتر است یکی از میلیونها تماشاگر سینما باشی، تا یکی از هزاران خوانندهی یک کتاب. علاوه بر این، خواننده در تنهاییاش میخواند، ولی خواننده هنوز قدرت تکثر را دارد، همانطور که قدرت ماشینیشدن هنوز برایش باقی مانده است. به این وضعیت اهمیت پرهیز از کهنگیپذیری فنآوریها را اضافه کنید، و جذابیت این احساس که تکنیکها سوالهای ما را با وابستگی بیشتری معین میکنند، که یک ذهن منفرد سوالها را پیش میکشد، بدون این اهمیت که ذهن موردنظر ما چقدر متمایز باشد.
مدتها پیش از این جان چیوِر به من گفته بود که خوانندههایش او را به پیش میرانند، آدمهای از هر کجای کشور که برایش نوشتهاند. وقتی او کار میکند، ذهناش نسبت به این خوانندهها آگاه است، و همینطور مرتبط با خواستههای آنها باقی میماند. او میگفت، «اگر نتوانم تصویر آنها را در ذهنم داشته باشم، به گِل مینشینم.» و رایت موریسِ رماننویس، که من را مجذوب نگهداریاش از دستگاه تایپِ الکترونیکیاش کرده بود، میگفت که بندرت دستگاه را خاموش میکند. او میگفت: «وقتی هم که نمینویسم، به وِز وِز الکتریستهاش گوش میکنم، این صدا دوستِ همراهم شده است. ما با هم حرف میزنیم.»
در شگفتم که تیچات چگونه میخواهد چنین خصیصههای فردی را در موضوع «هنر در فرم فنآوری»ِ خویش مطرح بکند. احتمالا او بحث بکند که این دو نویسنده به گونهیی خودشان را از «تاثیرهای فرهنگی با نفوذ جمعی» دور نگه داشتهاند. تیچات حداقل یک هدف قابل ستایش دارد: میاندیشد که راهی یافته تا جمعیت گستردهي طرفداران سینما را با جمعیت کوچک اهل فضل و هنر مرتبط بکند. با این حال او مشتاق اعداد میلیونی باقی میماند: میلیونها دلار، میلیونها خواننده، میلیونها تماشاگر.
تیچات میگوید، کاری که «همه» میکنند، سینما رفتن است. و چقدر هم درست میگوید.
در دههي 1920، بچههای 8 تا 12 ساله، شنبهها صف میبستند تا با یک پول خرد، ببینند که بحرانهای شنبهی گذشته به سرانجام رسیدهاند. قهرمان زن درست چند ثانیه قبل از رسیدن قطار و له شدن، از روی ریل باز شده بود. بعد نوبت قسمت جدید میرسید، و بعد نوبت اخبار بود و سرانجام «دار و دستهی ما». آخرسر هم وسترنی با بازی تام میکس، یا فیلمی از ژانِت گیفود، دربارهی عروسی جوان و شوهر خوشمزهاش که توی زیرشیروانی زندگی میکنند، یا فیلمی از گلوریا سانسون و تِدا بارا یا والاس بِری یا آدلف مِنجو یا ماری دِرِسلِر. و البته چارلی چاپلین با «عصر طلا»یش بود و «عصر طلا» فقط یک قدم دورتر از داستانهای جک لندن قرار میگرفت.
در آن زمان رقابتی بین تماشاگر و خواننده وجود نداشت. هیچکسی ناظر خوانش ما نمیشد. ما به حال خودمان رها بودیم. خودمان را متمدن میساختیم، برای خودمان یک زندگی خیالی پیدا میکردیم، یا چنین چیزی را داشتیم. چون میتوانستیم بخوانیم، همینطوری هم نوشتن را میآموختیم. تماشای «جزیرهی گنج» در فیلمها و بعد خوانش کتاب آن، من را سردرگم نمیساخت. رقابتی برای جلبنظر برای ما وجود نداشت.
یکی از عجایب ایالات متحدهی آمریکا در این است که اقلیتهای ما اینقدر پر تعداد، اینقدر گسترده هستند. اقلیتی چند میلیونی اصلا غیرعادی نیست. اما در حقیقت میلیونها آمریکایی ادبیاتچی، جدا از بقیهی همنوعهای خودشان قرار گرفتهاند. مثلا خوانندههای شیوِر اینقدر زیاد هستند که داخل جنگلی را پر بکنند. موسسههای ادبیات ِ در طول کشور هنوز نتوانستهاند آنها را با مسالهی کتاب بیگانه بکنند، خواه کتابهای جدید باشند یا کتابهایی قدیمی. دوستم کیت بوستفُورد و من عمیقا فکر میکنیم که اگر جنگلی پر از خوانندههایی راه گم گشت بشود، در میان آنها هم خوانندهها و هم نویسندهها قرار میگیرند.
برای درک جزئیات حیات آنها میبایست مجلهیی مثل جمهوری حروف را منتشر بکنید. و نویسندههای ناشناس را تشویق بکنید، به آنانی که عموما ناامید هستند، مجال ظهور ببخشید. یکی از اولین خوانندههای مقالهی «با محتویاتی سرزنده، فرد به فرد» ِ ما نوشته بود که اثرتان «واقعی، بدیع و سرگرم کننده» بود. متوجه این هم شده بود که اثر ما اصلا آگهی تبلیغاتی ندارد و پرسیده بود: «یعنی دوام میآورید؟» و اثر ما را «علاجی بر کاهش بشریت به فقط یکی از ماها» خوانده بود. و خوانندهمان در پایان نامهاش اضافه کرده بود: «این اثر به نسل پیشین ما فرض میکند تا به سراغ بازماندههای آن چیزی برگردد که عادت داشتیم باشیم، و میبایست بشویم.»
این همان چیزی است که من و کیت بوتسفورد امیدواریم «مجلهی کوچک ادبیمان» بشود. و برای دو سال هم فقط همین بود. ما آدمهایی عجیب و آرمانگراهایی شهرگرا هستیم که حس میکنیم تعهدهایی نسبت به ادبیات داریم. امیدوارم شبیه آن دسته انسانهای نمکنشناسی نباشیم که با از دست دادن شانسمان، هنوز در میدان اصلی شهر به تشنگان عصبی امیدواری میبخشیم.
ما هیچ راهی در حدس بر سر این مساله نداریم که چه تعداد انسانهایی مستقل، خودآگاه، صاحبنظر و عاشق ادبیات در گوشههای دور کشورمان نجات یافته باقی ماندهاند. شواهد کم موجودمان پیشنهاد میکنند که آنها از یافتن ما شادمان میشوند، که آنها سپاسگذار هستند. و آنها بیشتر از چیزی که دستشان هست را میخوانند. فنآوریهای نوین و ماهرانه نمیتوانند چیزی را به اینها بدهند، که بیصبرانه منتظرش باقی ماندهاند.
سید مصطفی رضیئی (سودارو) هستم. لیسانس ادبیات انگلیسی از دانشگاه غیرانتفاعی خیام، متولد بیست فروردین 1363 در مشهد و ساکن کشور کانادا. اولین قرارداد کتابام را در سال 1385 با نشر «کاروان» بستم، کتاب شفاهی توقیف شد. کتابهای دیگرم را بتدریج نشرهای «افراز»، «ویدا»، «کتابسرای تندیس»، «پریان»، «مروارید» و «هزارهی سوم اندیشه» به بازار میفرستند. نوشتههایم در روزنامهها و مجلههای مختلفی از جمله «تهران امروز»، «کارگزاران»، «اعتماد»، «اعتماد ملی»، «فرهیختگان»، «آسمان»، «تجربه»، «مهرنامه»، «همشهری داستان»، «همشهری اقتصاد» و «گیلان امروز» منتشر شدهاند. یک سال مسوول مرور کتاب وبسایت «جشن کتاب»، متعلق به انتشارات کاروان بودم ونزدیک به چهار سال مسوول مرور کتاب وبسایت «جن و پری» بودم و مدتی هم در وبسایتهای «مزدیسا»، «مرور» و «مد و مه» مینوشتم. دارم سعی میکنم که زندگیام را مرتبط با کتاب نگه دارم. در مطبوعات صرفا در مورد کتاب و ادبیات مینویسم و بیشتر وقتام به نوشتن مرور کتاب میگذرد. وبلاگنویسی را در سال 2004 در بلاگاسپات با نام «سودارو» شروع کردم که بعد از سه سال و نوشتن هشتصد پست وبلاگ، فیلتر شدم. بعد به حسین جاوید در «کتابلاگ» ملحق شدم و صفحهیی در آن وبسایت داشتم که بعد از حدود دو سال و نوشتن نزدیک به یکصد و هفتاد پست، آنجا هم فیلتر شد. بعد به بلاگفا پناهنده شدم تا گذر روزگار چه در چنتهی خود داشته باشد. مرسی که به اینجا سر میزنید.