سخنان اسلاوی ژیژک در جمع معترضین به اشغال وال استریت
این ترجمه در صفحات 160 و 161 شمارهی فروردین ماه همشهری اقتصاد منتشر شده است
اسلاوُی ژیژک از مهمترین چهرههای معاصر اندیشهی جهان محسوب میشود. وی اصلتا اهل اسلوونی است و در سالهای گذشته در ایران تبدیل به چهرهای محبوب در میان اهالی اندیشه شده است. متن حاضر، سخنرانی وی در میان معترضین «جنبش اشغال وال استریت» در محل پلازای آزادی در شهر نیویورک است. در این سخنرانی وی تلاش میکند تا هدفهایی پیشروی جنبش قرار دهد. وی میگوید «ما رویا نمیبافیم، ما از رویا بیدار شدهایم و خودمان را در میان یک کابوس واقعی پیدا کردهایم. ما هیچچیزی را ویران نمیکنیم، ما فقط شاهد نظامی هستیم که بتدریج خودش را ویران میسازد. ما این صحنهی کلاسیک را از کارتونها به یاد داریم: گربه به صخره میرسد اما به دویدن خودش ادامه میدهد، این واقعیت را نادیده میگیرد که زمینی زیر پای او نیست، شروع به سقوط میکند و تازه همینجاست که به پایین نگرسته و متوجه هولناکی درهی زیر پایش میشود. ما فقط به قدرتمندان یادآور شدهایم که زیر پایشان را نگاه کنند...»
یادآوری به سیاستمداران
زمانی برای بیداری جامعه و زمانی برای بیداری سیاستمداران
اسلاوُی ژیژک در جمع معترضین «اشغال والاستریت»، 10 اکتبر 2011 میلادی، نیویورک، پلازایِ آزادی
به خاطر وقت خوبی که در اینجا میگذرانیم، شیفتهی خودتان نشوید. کارناوال ارزان تمام میشود – بهای واقعی آن روز بعد مشخص میشود، وقتی ببینیم زندگی روزمرهی ما چقدر تغییر کرده است. شیفتهی کاری صبورانه، سخت و طولانی شوید – ما تازه کارمان را شروع کردهایم، هنوز به پایان راه نرسیدهایم. پیغام اولیهی ما این است: تابو شکسته است، ما در بهترین دنیای ممکن زندگی نمیکنیم، ما اجازه داریم و متعهد هستیم تا به گزینههای دیگر فکر کنیم. راهی طولانی پیشروی ما است و بهزودی باید به سوالاتی کاملا متفاوت جواب بدهیم – سوالها در این مورد نیستند که ما چه نمیخواهیم، بلکه مساله این است که ما چه چیزهایی را میخواهیم. چه سازمان اجتماعی را میتوان جایگزین سرمایهداری موجود کرد؟ چه مدل رهبرانِ جدیدی را نیاز داریم؟ آشکارا گزینههای بازمانده از قرنهای ماضی به درد ما نمیخورند.
پس مردم و رفتارهای آنها را سرزنش نکنید: مشکل فساد یا حرص نیست، مشکل نظامی است که شما را بهسمت فساد سوق میدهد. راهحل شعار «خیابان اصلی نه خیابان والاستریت» نیست بلکه راهحل تغییر نظامی است که در آن خیابانهای اصلی شهر نمیتوانند بر خیابان والاستریت تاثیر بگذارند. فقط نگران دشمنان ما نباشید بلکه بیشتر نگران دوستانی باشید که کنار ما هستند و از ما حمایت میکنند، بلکه بهسختی تلاش میکنند تا اعتراضهای ما را به بیراهه بکشانند. همانطور که آنها قهوه بدون کافئین، آبجو بدون الکل، بستنی بدون چربی درست کردهاند، سعی خواهند کرد تا اعتراضهای ما را تبدیل به اعتراضهای مدنی بیخطر بکنند. اما ما از جهان امروزمان بهاندازهی کافی کشیدهایم و در اینجا به اعتراض جمع شدهایم، از دنیایی کشیدهایم که مجبوری قوطی کوکاکولا بخری و بازیافت کنی، بهجای اینکه چند دلار به خیریهها کمک کرده باشی، دنیایی که در آن تنها 1 درصد مبلغ خرید کاپوچینو از شعبههای استارباکاس کافی است تا در کشورهای عقبمانده کارهایی انجام شود که روان ما را آسودهتر بسازد. بعد از آنکه حجم کار و شکنجه را از حداکثر گذراندهایم، بعد از آنکه آژانسهای ازدواج آنقدر پیشنهاد جلوی روی ما گذاشتهاند که حتا نمیتوانیم با پیشنهادها قرار بگذاریم، حالا میبینیم که مدتهاست به مدیران سیاسی خودمان اجازه دادهایم تا از حد و اندازه بگذرند – حالا میخواهیم یقهی آنها را بگیریم و سر جای خودشان برگردانیم.
به ما خواهند گفت امریکایی واقعی نیستیم. اما وقتی اصولگرایان محافظهکار به شما میگویند امریکا کشوری مسیحی است، یادتان باشد مسیحیت چیست: روحالقدس است، جامعهای آزاد و تساویطلب از مومنینی است که با زنجیرههای عشق به یکدیگر مرتبط میشوند. ما اینجا روحالقدس هستیم و وال استریت، کافرینی هستند که بتهای دروغین را عبادت میکنند.
به ما خواهند گفت اهل خشونت هستیم، میگویند زبان ما خشن است: شما میگویید جنبش اشغال و چیزهای دیگر. آری، ما خشن هستیم اما همانقدر که مهاتما گاندی خشن بود. ما خشن هستیم چون مجبور هستیم جلوی پیشروی شما را در بعضی بخشها بگیریم – اما این خشونت صرفا سمبلیک چه جایگاهی در برابر خشونتی دارد که نظام سرمایهداری نیازمند آن است تا بتوانند جریان آرام و نرم نظام سرمایهداری جهانی را براساس آن حفظ کند؟
به ما میگویند بازنده – اما مگر بازندگان اصلی الان در وال استریت نیستند و مگر همانها نیستند که با میلیاردها دلار پول شما از شرِ مشکلاتشان خلاص میشوند؟ به شما میگویند سوسیالیست – اما مگر در امریکا، سوسیالیسم برای ثروتمندان مهیا نشده است؟ به شما میگویند به اموال خصوصی احترام نگذاشتهاند – اما اگر ما شب و روز اینجا به ویرانی مشغول شویم هم به آن اندازهای خراب نکردهایم که سقوط بازار در سال 2008 اموال خصوصی مردمان این کشور را نابود کرد – فقط به هزاران خانهای فکر کنید که فروخته شدند تا قرضهای صاحبان آن پرداخت شود...
ما کمونیست نیستیم، اگر کمونیست به معنای نظامی باشد که در سال 1990 سرنگون گشت – و یادتان باشد که کمونیستها هنوز تا امروز قدرت را در دست دارند و (مثلا در چین) درون نظام سرمایهداری خشنتر عمل کردهاند. موفقیت نظام کمونیستی با ساختار سرمایهداری در چین نشانهای شوم از ازداوج با سرمایهداری و طلاق از دموکراسی است. ما تنها به یک شکل کمونیست خواهیم بود چون به کمونها (مردمان عام) علاقه نشان میدهیم – به عام بودن طبیعیت، به عام بودن دانش علاقه نشان میدهیم – و به این شکل، نظام و سیستم موجود را تهدید میکنیم.
به شما میگویند رویا میبافید اما رویابافهای واقعی آنانی هستند که فکر میکنند میتوان ناشناس مثل گذشته باقی بمانند و فقط بگذارند شرایط آبوهوایی اقتصاد و جامعه تغییر کند. ما رویا نمیبافیم، ما از رویا بیدار شدهایم و خودمان را در میان یک کابوس واقعی پیدا کردهایم. ما هیچچیزی را ویران نمیکنیم، ما فقط شاهد نظامی هستیم که بتدریج خودش را ویران میسازد. ما این صحنهی کلاسیک را از کارتونها به یاد داریم: گربه به صخره میرسد اما به دویدن خودش ادامه میدهد، این واقعیت را نادیده میگیرد که زمینی زیر پای او نیست، شروع به سقوط میکند و تازه همینجاست که به پایین نگرسته و متوجه هولناکی درهی زیر پایش میشود. ما فقط به قدرتمندان یادآور شدهایم که زیر پایشان را نگاه کنند...
خب آیا تغییر واقعی امکانپذیر خواهد بود؟ امروز ممکن و ناممکن بهشکلی متفاوت از گذشته بیان میشوند. در زمینههای آزادی فردی و فنآوریهای علمی، غیرممکن بهسرعت تبدیل به ممکن میشود (یا این را به ما قبولاندهاند): «غیرممکن غیرممکن است،» ما میتوانیم از جنسیت خودمان در همهی حالتهای ممکن لذت ببریم، مجموعهای گسترده از موسیقی، فیلم و سریالهای تلویزیونی در اختیار ما است تا از اینترنت بارگیری کنیم؛ سفر به فضا برای همه امکانپذیر است (البته اگر پولاش را داشته باشی...)؛ میتوانیم در ژنها تغییر داده و تواناییهای فیزیکی و روانی خودمان را تغییر دهیم، نزدیک به دستیابی به رویای فنآوری-ژنتیک هستیم که جاودانگی را تجربه کنیم، چون میتوانیم در آیندهای نزدیک هویت خودمان را به یک نرمافزار یارانهای منتقل کنیم. در آن سوی دیگر، در زمینههای روابط اقتصادی و اجتماعی، همهروز تحت بمباران «نمیتوانید»ها قرار گرفتهایم... نمیتوانید در فعالیتهای جمعی سیاسی شرکت کنید (که یکی از نیازمندیهای اساسی برای پایان بردن به دوران سرکوب و استبداد است،) یا باید به سیستم قدیمی رفاه وابسته باشید (این سیستم حس رقابت را از شما میگیرد و منجر به بحرانهای اقتصادی میشود)، یا اینکه خودتان را وابسته به بازار جهانی کنیم و غیره و ذالک. وقتی سنجشهایی سختگیر تحمیل شود، مرتب به شما گفته خواهد شد که کارها را خیلی ساده انجام بدهید. شاید وقت آن رسیده تا برگشته و به این افراد همکار نشان بدهید چهچیزی ممکن است و چهچیزی غیرممکن؛ شاید ما جاودان نشویم اما ما نمیتوانیم بهجای آن ثبات و سیستم رفاه بهداشتی بهتری داشته باشیم؟
در میانهی آپریل 2011 رسانهها گزارش دادند که دولت چین ممنوعیتهای پخش اِعمال کرده و در سینما و تلویزیون نمیتوان آثاری در زمینهی سفر در زمان و تاریخهای ممکن دیگر نشان داد، آنها بحث میکنند چنین داستانهایی میتوانند باعث یادآوری مسائل تاریخی جدی شوند – حتا فرار خیالی به یک واقعیت مجازی برای آنان بشدت خطرناک تشخیص داده شده است. ما در دنیای آزاد غرب نیازمند چنین ممنوعیتهایی نیستیم: ایدئولوژی بهاندازهی کافی و قدرتمندانه موادی به ما عرضه میکند تا تاریخهای دیگر برای ما به حداقل شکل ممکن، خطرناک باشند. برای ما تصور پایان جهان کار سختی نیست – انبوهی فیلمهای آخرالزمانی روبهروی ما است – اما خبری از تصورِ پایان نظام سرمایهداری بین ما نیست.
یک شوخی قدیمی از جمهوری محو شدهی دموکرات جمهوریخواه آلمان. یک کارگر آلمانی شغلی در سیبری بهدست میآورد، میداند تمام نامهها توسط سانسور بازبینی و خوانده میشود، او به دوستی میگوید: «بگذار یک کد برای خودمان درست کنیم: اگر نامهای از من دریافت کردی و با جوهر معمولی آبی نوشته شده بود حقیقیت است، اگر با جوهر قرمز نوشته شده بود، واقعی نیست.» بعد از یک ماه، دوستاش اولین نامه را با جوهر آبی دریافت میکند: «همهچیز اینجا حیرتانگیز است: مغازهها پر از کالا هستند، غذا بیاندازه است، آپارتمانها گنده هستند و خوب گرم میشوند، سالنهای سینما فیلمهای غربی نمایش میدهند، دخترهای زیبایی در اطراف تو موجود هستند – تمام آزادیهایی که میخواستیم همینجا موجود است – فقط جوهر قرمز نداریم.» و این وضعیت ما تا همین حالا نبوده است؟ ما تمام آزادیهایی که میخواهیم را داریم – تنها چیزی که گم شده، جوهر قرمز است: ما احساس آزادی میکنیم چون ما زبانی برای بیان ناآزادیهای خودمان نداریم. معنای کمبود جوهر قرمز همین است، امروز تمام عبارتهای کلیدی مورد استفادهی ما برای بیان بحران موجود - «جنگ علیه ترور»، «دموکراسی و آزادیخواهی»، «حقوق بشر» و غیره – عبارتهایی دروغین هستند، نمیگذارند وضعیت پیشروی خودمان را درست و واضح ببینیم و به ما اجازهی درست فکر کردن را نمیدهند. شماها در اینجا، شماها در اینجا آمدهاید تا به ما جوهر قرمز را هدیه بدهید.
سید مصطفی رضیئی (سودارو) هستم. لیسانس ادبیات انگلیسی از دانشگاه غیرانتفاعی خیام، متولد بیست فروردین 1363 در مشهد و ساکن کشور کانادا. اولین قرارداد کتابام را در سال 1385 با نشر «کاروان» بستم، کتاب شفاهی توقیف شد. کتابهای دیگرم را بتدریج نشرهای «افراز»، «ویدا»، «کتابسرای تندیس»، «پریان»، «مروارید» و «هزارهی سوم اندیشه» به بازار میفرستند. نوشتههایم در روزنامهها و مجلههای مختلفی از جمله «تهران امروز»، «کارگزاران»، «اعتماد»، «اعتماد ملی»، «فرهیختگان»، «آسمان»، «تجربه»، «مهرنامه»، «همشهری داستان»، «همشهری اقتصاد» و «گیلان امروز» منتشر شدهاند. یک سال مسوول مرور کتاب وبسایت «جشن کتاب»، متعلق به انتشارات کاروان بودم ونزدیک به چهار سال مسوول مرور کتاب وبسایت «جن و پری» بودم و مدتی هم در وبسایتهای «مزدیسا»، «مرور» و «مد و مه» مینوشتم. دارم سعی میکنم که زندگیام را مرتبط با کتاب نگه دارم. در مطبوعات صرفا در مورد کتاب و ادبیات مینویسم و بیشتر وقتام به نوشتن مرور کتاب میگذرد. وبلاگنویسی را در سال 2004 در بلاگاسپات با نام «سودارو» شروع کردم که بعد از سه سال و نوشتن هشتصد پست وبلاگ، فیلتر شدم. بعد به حسین جاوید در «کتابلاگ» ملحق شدم و صفحهیی در آن وبسایت داشتم که بعد از حدود دو سال و نوشتن نزدیک به یکصد و هفتاد پست، آنجا هم فیلتر شد. بعد به بلاگفا پناهنده شدم تا گذر روزگار چه در چنتهی خود داشته باشد. مرسی که به اینجا سر میزنید.