شمشیربال؛ بادنوا، فرزند روح بزرگ. نویسنده: نانسی پی‌فن. ترجمه‌ی کاتارینا ورزی. تهران: انتشارات پیدایش. چاپ اول: 1390. 2000 نسخه. 240 صفحه. پالتویی. مصور. 5500 تومان.

 

پشت جلد کتاب: شاهین ظاملی به کمک کلاغ‌ها و زاغ‌های سیاه، پرنده‌های دیگر را اسیر می‌کند و به بردگی می‌کشد. اهالی جنگ سنگ‌روان مجبور می‌شوند تا در مقابل خطری که همه را تهدید می‌کند، متحد شوند. اما آزادی واقعی تنها به کمک شمشیربال افسانه‌ای به‌دست خواهد آمد... افسانه‌ای شیرین و هیجان‌انگیز از نویسنده‌ای نوجوان

 

قرن بیست‌ویکم زمانی است برای این‌که نوجوانان برای خود بسازند و خود مصرف کنند: از سینما و تلویزیون تا موسیقی و ادبیات، چهره‌های نوجوان خود را بالا می‌کشند و آثار خویش را مقابل چشمان مصرف‌کنندگان نوجوان قرار می‌دهند. نانسی یی‌فن در سال 1993 میلادی در چین متولد شد و در کودکی برای زندگی به امریکا آمد. او از کودکی عاشق پرنده‌ها بود. بعد از اقامت در امریکا، فرهنگ ترس این کشور ترس بعد از حمله‌های یازده سپتامبر و وحشت از حمله‌های تروریستی به وجود این زن نوجوان رخنه کرد و عاقبت به خوابی درباره‌ی سرزمین پرندگان رسید... خوابی از جنگ پرنده‌ها برای رسیدن به آزادی... و این خواب الهام‌بخش نوشتن رمان «شمشیربال» شد.

رمان ساده، سرراست و کلیشه‌ای است: شاهین و کلاغ‌هایی که دیگر پرنده‌های جنگل را به اسارت و کار اجباری در اردوگاه خود می‌برند و پرنده‌هایی کوچک که کنار هم جبهه‌ی مقاومت شکل می‌دهند ولی برای پیروزی نهایی، نیازمند حضور پرنده‌ای افسانه‌ای هستند: شمشیربال... تلاش‌ها برای همراه شدن با افسانه فصل‌های کتاب را دنبال هم ردیف می‌کند تا نبردهای کوچک به نبردی نهایی برای رسیدن به آزادی تبدیل شوند. رمان ساده است همراه با نکته‌هایی ظریف و لذت‌بخش و همچنین همراه با تصویرهایی سیاه‌وسفید از نسخه‌ی اصلی اثر. کتاب برای صلح نوشته شده است و به صلح نیز تقدیم گشته است. در ابتدای هر فصل، جمله‌ای کلاسیک از گذشتگان فرهنگ و اندیشه‌ی شرق آورده شده که از صلح و تلاش برای رسیدن به کمال و آزادی صحبت می‌کنند.

 

شروع رمان:

تاریکی قدرت را تغذیه می‌کند.

از کتاب «پوشاننده حقیقت‌ها»

 

مقدمه

سایه‌ها

 

پرتوهای نور از میان درخت‌ها به پایین می‌افتادند و سایه‌هایی تشکیل می‌دادند که بر بوته‌های نمناک و درهم پیچیده، لکه می‌انداختند. پنهان، در زیر یکی از این سایه‌ها، قلعه‌ای در حال ساخت بود. برای این کار، تعداد زیادی از پرنده‌های جگلی اسیر و بال‌بسته شده بودند، و بی‌کلام، هرروز کار می‌کردند و سنگ و گِل و شاخه حمل می‌کردند. معمولاً کلاغی به سیاهی زغال میان آنها پرسه می‌زد. هرزمان که امکان داشت، با داد و نفرین و کتک مفصل، بر سر یک قربانی بی‌خبر می‌پرید. نامش چشم‌قلمبه بود و سرپرست برده‌مرغ‌ها، و شلاق چرمی سیاهی به رنگ پرهایش با خود داشت.

...