کتابِ شوخی، یادداشتی بر رمان «مامور ما در هاوانا»
توضیح: این یادداشت در صفحهی 88 شمارهی این هفتهی «آسمان» منتشر شده است. «آسمان» دوباره پوست انداخته و این شمارهی دوم از دورهی جدید انتشار آن به دبیری تحریریهی اکبر منتجبی است. در توضیح مطالب من متاسفانه نوشته شده کتاب را «کتابسرای نیک» منتشر کرده است اما «مامور ما در هاوانا» را «کتابسرای تندیس» به بازار فرستاده (داخل مقاله این موضوع قید شده است.) در پروندهی «آسمان» برای گراهام گیرین میتوانید بخوانید: «در خطِ مقدم ستون پنجم» نوشتهی مجتبا پورمحسن، «کتابِ شوخی» نوشتهی سیدمصطفی رضیئی، «بیرون از رادیکال» نوشتهي آیدا مرادی آهنی، «من جاسوس نبودم؛ آخرین گفتوگو با گراهام گرین» ترجمهی آزاده غلامی، «بازنده همهچیز را میبرد» نوشتهی محسن آزرم و «آیا همهچیز مجاز است؟» نوشتهی مهدی یزدانیخرم.
«در روابط انسانی، محبت و دروغ به اندازهی هزار حقیقت راستین ارزشمند هستند.»
گراهام گرین
«حکومتها میتوانند آمار بگیرند. آنها میتوانند مقدار جمعیت را براساس صدها هزار مشخص کنند، اما برای هر انسانی یک شهر بیش از چند خیابان، چند خانه و چند نفر آدم نیست. اگر این "چند"ها را حذف کنیم: از آن شهر چیزی باقی نمیماند به جز دردی در یک خاطره؛ مثل دردی که پس از قطع یک پا باقی میماند. ورمولد فکر کرد که دیگر وقت جمع کردن اسباب و اثاثیه، زندگی و خاطراتش و ترک خرابههای هاوانا است.»
صفحهی 288 رمان
گراهام گرین (2 اکتبر 1904 تا 3 آپریل 1991) دلنشین است نه تنها بهعنوان چهرهای ادبی که رمانها و داستانهایش را با اشتیاق نسلهای گوناگونی خواندهاند (میخوانند) و نه فقط بهعنوان چهرهای که نقدهایش توانسته کسانی مانند کورت ونهگات جونیور را به جهان ادبیات معرفی کند و نه بهعنوان یک مخالف سیاسی برای سیاست روز امریکای شمالی؛ بلکه دلنشین است چون کارهایش را برای دل میکند و «آنچه از دل برآید / بر دل نشیند.» مسالهی دل بهمعنای خواهشهای وجودی نیست بلکه بیشتر ماجرای دغدغه در بین است. همانطور که «وبسایت نویسندگان کاتولیک» دربارهی وی مینویسد: «گراهام گرین احتمالا گیجکنندهترین چهرهی ادبی برجسته و معاصر ما است که آثارش روحبخش به مکتب احیا عقاید کاتولیک در قرن بیستم بودهاند. تصویرهای بصیرتبخش او در میانهی آشوبهای ذهنی و حس عذابوجدان در گردش هستند، در اغلب مواقع همراه با آگاهیهای مذهبی میشوند و همینطور احساساتگرایی وجدانی دارند و به این شکل رمانهای او و شخصیتهای درون آنها، تبدیل به آثار متحیرکننده و همچنین فراموشناشدنی میگردند.»
«مامور ما در هاوانا» هجدهمین کتابی است که وی منتشر ساخت. این رمان در سال 1958 و در زمانی منتشر شد که زمانه مستعد درگیری و خشونت بود: سالهای جنگ جهانی دوم بهسرعت فراموش میشد و یادگار جنگ طولانی (جنگ سرد) به رگبهرگ زندگی عمومی مردم جهان سرایت کرده است. در این میان، گرین با حس شوخطبعی پایانناپذیر خویشتن، یک فارس (نوعی کمدی) ذهنی خلق و یکی از بامزهترین جاسوسهای زمانه را به خوانندگان خویش معرفی میکند: مردی معمولی که دوست دارد وقت خودش را به بطالت و نوشیدن در کوبا بگذراند. نمایندگی فروش یک برند جاروبرقی را اداره میکند هرچند کسبوکارش چندان رونقی ندارد. دختری تازه بالغ دارد با خواستههایی بیپایان. در یک زمان بطالتزده و بیاهمیت (و درون یک دستشویی عمومی) به او پیشنهاد میکنند که جاسوس انگلستان در کوبا باشد. او حتا فرصت فکر کردن و پاسخ دادن را پیدا نمیکند و تا به خودش میآید، مامور ملکه در کشوری میشود که در آن دولت باتیستا تلاش میکند تا دست شورشیها – کمونیستها – را از قدرت دور کند و درگیریها در کشور ادامه دارد، هرچند هنوز کسی فکر نمیکند قرار است چه بشود و همه زندگی معمولی خود را میگذرانند (این هم دولتی خواهد شد مثل دولتهای قبلی است، کاری به خارجیها و زندگیشان نخواهد داشت.)
رمان در تمام سالهای بعد از انتشار، محبوبیت خودش را حفظ کرده است. نسخهی سینمایی آن در سال 1959 میلادی توسط کارول رید ساخته شد و در سال 1963 مالکوم ویلیامسان این رمان را به صحنه اپرا کشاند و در سال 2007 توسط کلایو فرانسیس در صحنه تئاتر اکران شد. همچنین این رمان الهامبخش ژان لوکاره شد تا رمانی بنویسد و این رمان در سال 2001 نسخهای سینمایی و مشهور داشته باشد: «خیاطی در پاناما» که در زمان خود در یادها خوب درخشید. با این همه، گرین دنبال شهرت بیشتر و نسخههای جورواجور از کار خود نبوده است (البته به قول ویرژیل «پول همیشه حرف میزند» اما دست گرین در زمان نوشتن این رمان آنقدر باز بوده که به دلمشغولیهای خود پایبند باشد و ماجرا صرف نوشتن یک رمان بفروش نباشد.) او خواسته تا با جهان معاصر خود شوخی کند ولی هدفاش خنده نیست؛ هدف نشان دادن این مساله است که چقدر چیزهاییکه برای سیاستمداران و رسانهها بزرگ جلوه میدهند، درحقیقت چیزهای کوچک و پیش پا افتادهای هستند یا به قول منتقدان زمانه: «امآی6 را دست بیاندازد که هرچه مامورهایش میگویند را باور میکند.»
مامور مقیم در هاوانا رئیسهای خود در لندن را دستکم میگیرد. او منافع شخصی خودش را میشناسد و درکی از سیاست و ماجراهای آن ندارد و همچنین کوچکترین ایدهای دربارهی کار یک جاسوس حرفهای ندارد. حتا نمیداند باید از چه حرف بزند. برای همین شروع به فرستادن داستانهای جعلی میکند. رمان دو ساختار موازی را دنبال میکند؛ یکی ماجراهای کوبا است و یکی فصلهایی کوتاه در لندن. ماجرا دور از حقیقت هم نیست، گراهام گرین در سال 1941 به سازمان جاسوسی انگلستان – شاخهی جاسوسی در کشورهای دیگر – ملحق شد. در لندن او در بخشی کار میکرد که مسائل مرتبط به شبهجزیرهی ایبریان را تحتنظر داشتند. در این دوره فهمید مامورهای آلمانی مستقر در پرتقال داستانهای جعلی برای دولت خود میفرستند و اضافهحقوق و پاداشهای قابلتوجهای نیز در ازای این دروغها دریافت میکنند. او یکی از این جاسوسهای دروغپرداز به نام گاربو را برای ساخت شخصیت رمان خود درنظر میگیرد. گاربو ادعا کرده بود که شبکهای از جاسوسها را در انگلستان مستقر کرده و اخباری مضحک و دروغین دراختیار دولت خود قرار میداد و در همان زمان، یک جاسوس دوجانبه هم بود و اخباری را در اختیار دولت انگلستان قرار میداد. شخصیتی اینچنین داستانپرداز، سوژهای مناسب برای نوشتن یک رمان خواهد بود.
قرار بود داستان در ابتدا فیلمنامه باشد (شاید برای همین ساختار روایی رمان بشدت به سینما نزدیک است) اما در سال 1946 تلاشهای گرین به نتیجه نرسید. در آن زمان داستان در استونی در شرق اروپا میگذشت و این قبل از آشنایی گرین با کوبا بود. او در دههی پنجاه میلادی – همراه با بسیاری از روشنفکران زمانه – احساس نزدیکی به دولت کاسترو میکرد. احساسی که در دههی شصت با سفری دیگر به کوبا و آشنایی با مدل سرکوب سازمانیافتهای که در این کشور اعمال میشد، بدست فراموشی سپرده شد: گرین به کاتولیسم حساس بود و این شاخهی مذهبی، یکی از هدفهای نابودی کاسترو محسوب میشد.
نسخهی فارسی رمان را غلامحسین سالمی ترجمه کرده و هفتهی گذشته «کتابسرای تندیس» در 344 صفحه منتشر ساخت. طرح جلد کتاب برگرفته از نسخهی سینمایی آن است و به خواننده ماجراجویی و حادثه را یادآور میشود. کتاب مانند یک دویدن و تعقیب طولانی است که در فصلهایی لبریز از دیالوگ، یک رمان خواندنی را شکل می دهند. کتاب شوخطبع است و با این حس طنز گزنده، خواننده را همراه خود، فصل به فصل، میکشاند تا داستانی خواندنی را دنبال کند. از یک طرف رمان جذاب است و میتواند خوانندهی عام را همراه خود کند – آن هم برای نزدیک به پنج دههی متمادی – و تبدیل به یک کلاسیک مدرن گردد، از سویی کتاب آنقدر حرف برای گفتن دارد تا خوانندهی حرفهای – روشنفکر – را به خود نزدیک نگه دارد. کتاب ادبیات است آنگونه که باید باشد: با انبوهی مخاطب و کتاب معاصر است، چون هنوز حقایقاش زنده جلوی چشمان ما است (مگر حمله به عراق و جنگ طولانی در این کشور به خاطر گزارشهای دروغین دربارهی سلاحهای کشتار جمعی روی نداد؟) تاریخ در هر زمانی به یک شکل تکرار میشود اما این نویسنده (و جاسوس) حرفهای، توانسته در رمانی از گذشته، سرزندگی خود را حفظ کند تا داستانی جذاب امروز ما را فراموش نکند: هر دروغی را نباید باور کرد، حتا اگر از طرف مامور ما در هاوانا باشد.
سید مصطفی رضیئی (سودارو) هستم. لیسانس ادبیات انگلیسی از دانشگاه غیرانتفاعی خیام، متولد بیست فروردین 1363 در مشهد و ساکن کشور کانادا. اولین قرارداد کتابام را در سال 1385 با نشر «کاروان» بستم، کتاب شفاهی توقیف شد. کتابهای دیگرم را بتدریج نشرهای «افراز»، «ویدا»، «کتابسرای تندیس»، «پریان»، «مروارید» و «هزارهی سوم اندیشه» به بازار میفرستند. نوشتههایم در روزنامهها و مجلههای مختلفی از جمله «تهران امروز»، «کارگزاران»، «اعتماد»، «اعتماد ملی»، «فرهیختگان»، «آسمان»، «تجربه»، «مهرنامه»، «همشهری داستان»، «همشهری اقتصاد» و «گیلان امروز» منتشر شدهاند. یک سال مسوول مرور کتاب وبسایت «جشن کتاب»، متعلق به انتشارات کاروان بودم ونزدیک به چهار سال مسوول مرور کتاب وبسایت «جن و پری» بودم و مدتی هم در وبسایتهای «مزدیسا»، «مرور» و «مد و مه» مینوشتم. دارم سعی میکنم که زندگیام را مرتبط با کتاب نگه دارم. در مطبوعات صرفا در مورد کتاب و ادبیات مینویسم و بیشتر وقتام به نوشتن مرور کتاب میگذرد. وبلاگنویسی را در سال 2004 در بلاگاسپات با نام «سودارو» شروع کردم که بعد از سه سال و نوشتن هشتصد پست وبلاگ، فیلتر شدم. بعد به حسین جاوید در «کتابلاگ» ملحق شدم و صفحهیی در آن وبسایت داشتم که بعد از حدود دو سال و نوشتن نزدیک به یکصد و هفتاد پست، آنجا هم فیلتر شد. بعد به بلاگفا پناهنده شدم تا گذر روزگار چه در چنتهی خود داشته باشد. مرسی که به اینجا سر میزنید.