داستان همشهری. بهمن 1390. 276 صفحه به‌همراه پوستر هدیه زمستان. 2000 تومان.

 

اول یادم نیست در کدام شماره اما همین‌تازگی‌ها سردبیر مجله‌ی «داستان» نوشته بود که خوانندگان باور نمی‌کنند اما تمام مطالب رسیده به مجله بررسی می‌شوند. همان‌روزها مقاله‌ای از دکتروف (نویسنده‌ی نامدار امریکایی که با رمان‌های «رگتایم» و «آوازهای بیلی‌باگت» در فارسی مشهور است) برای مجله ایمیل زدم (به‌آدرسی که در شناسنامه مجله آمده) و ایمیل برگشت خورد (یک مشکل فنی پیش آمده بود). با خانم سپیوند ناجیان از طریق شبکه‌ی اجتماعی صحبت کردم و لطف کردند آدرس ایمیل خودشان را دادند. مطلب را برایشان فرستادم و چند روز بعد نظر رسید که سردبیر با کلیت مطلب مشکلی ندارد اما نثر مطلب را نپسندیده‌اند. مطلب را بازخوانی کردم و دوباره فرستادم. همین هفته ایمیل رسید که شماره تلفن بدهید. چند ساعت بعد تماس گرفتند و شماره‌حساب و آدرس پستی از دفتر مجله خواستند. امروز مجله در تهران پخش شده و یک شماره گرفتم (این شماره برای اولین بار مجله بسته‌بندی شده عرضه شده) و نام ای. ال. دکتروف را در صفحه‌ی اول دیدم. توی تاکسی مجله را ورق زدم، در قسمت معرفی چهره‌های مجله نامم نخورده اما از صفحات 166 تا 175 می‌توانید مطلب مرا بخوانید.

دوم مقاله‌ی دکتروف با عنوان «ملاحظاتی بر تاریخ در داستان یا چرا کسی ایلیاد را با روایت‌های واقعی تاریخی عوض نمی‌کند؟» در اصل در شماره‌ي آگوست 2006 ماهنامه‌ی «آتلانتیک» منتشر شده بود (این شماره مخصوص داستان و ادبیات داستانی بود). مقاله در هفت بخش، بحث سنگینی را دنبال می‌کند و از سخت‌ترین مطالبی است که در عمرم ترجمه کرده‌ام (البته به‌سختی مقاله‌ي «پیام‌آور جاز» نوشته‌ی هاروکی موراکامی نیست) و پیچ‌وخم‌های خودش را دارد. یک مقاله‌ی کاملاً تخصصی است و بحث آن ماجرای تاریخ واقعی و تاریخ داستانی است و تفاوت‌ها و مسائلی که در هر دو مطرح می‌شود و مثال‌های مختلفی از شکسپیر و تولستوی تا کتب‌مقدس و رولان بارت و غیره می‌زند. بحث کاملاً حرفه‌ای است و از مطالبی است که در طول چند سال گذشته، توانسته بر روی خودم تاثیر بگذارد.

سوم همکاری با مجلات همشهری باعث آرامش خاطر است. حداقل برای من این‌گونه بوده است. اولین بار در «الف» مطلب منتشر کردم. یک مرور هفت‌صد کلمه‌ای. بعد از انتشار و قبل از آن،‌ توانستم چند نوبت با دبیر تحریریه مفصل صحبت کنم و انتقاداتی درباره‌ی پخش مجله داشتم (بعدها دیدم این نقدها تاثیر خودشان را گذاشته‌اند و بعضی از پیشنهاداتم عملی شده است) بعد هم رقم مناسبی برای آن مطلب به من پرداخت شد و حضوری در دفتر مجله با سردبیر هم صحبت کردم. بعدها به‌صورت مرتب (در پاییز و زمستان امسال) با «همشهری اقتصاد» در بخش پرونده‌ي کتاب همکاری داشتم و رقم خوبی برای مطالب پرداخت می‌شود. سیستم همشهری «داستان» برایم باعث آرامش و امنیت بوده است (تایید مطلب در چند مرحله و گوش کردن به‌ حرف‌های مترجم گرفته تا این‌که قبل از چاپ مجله شماره‌حساب گرفته‌اند و این‌که من نه خانم ناجیان را تا حالا دیده‌ام و نه پا به دفتر این مجله گذاشته‌ام اما مطلبم به‌صورت کاملا حرفه‌ای منتشر می‌شود و تو نباید جوش چیزی را بخوری) و خوشحالم که در این مجله هم حضور داشته‌ام.

چهارم نمی‌دانم دوباره امکان انتشار مطلبی در «داستان» داشته باشم یا نه و اگر چنین اتفاقی بیافتد، کی باشد و به چه شکلی اما امروز وقتی مجله را ورق می‌زدم، این احساس درونم بود که برای یکی از اولین دفعات، مطلبی که دوست داشته‌ام، به‌شکلی که باید و شاید منتشر شده است. امیدوارم خواننده هم از خواندن مقاله‌ام راضی بلند شود.