من و داییام نوشتهی میچ آلبوم
این یادداشت را در وبسایت مرور ببینید
دایی من: ادوارد بیتچمان شخصیت اصلی «پنج نفری که در بهشت ملاقات میکنید»، کهنهسرباز موخاکستری جنگ است، که در هشتادوسومین تولدش مرده و به آن دنیا رفته است. میچ آلبوم میگوید که این شخصیت را بر پایهی چهرهی دایی واقعی خودش الهام گرفته، «ادوارد بیتچمان». چهرهای که واقعا کهنهسرباز جنگ جهانی دوم بوده، او هم در هشتادوسه سالگیاش فوت شده و زندگیاش مشابه چهرهي داستانی کتاب است: بهندرت از شهر محل تولد خود خارج شده و اغلب احساس میکرده که کارهایش ختم به موفقیت نمیشوند. میچ آلبوم در 23 می 1958 در آمریکا متولد شده است. او نویسنده کتاب های پرفروش است و همین طور نویسنده ی فیلمنامه، روزنامه نگار، نمایشنامه نویس، مجری تلویزیون و رادیو و همچنین موسیقی دان است. کتاب های او بیشتر از سی میلیون نسخه در سرتاسر جهان فروخته اند و در ایران نیز نامی آشنا بین خوانندگان کتاب های روز جهان است. او در کتاب هایش سعی می کند تا با زبانی ساده، معضل های امروز مردمان جهان را شرح دهد. در این متن، او از رابطه ی خانواده اش و الهام ادبی او در نوشتن کتاب حرف بزند. من داستان تعریف میکنم. ابتدا داستانهایم را از طریق موسیقی بیان میکرد و بعد داستانهایم را در روزنامهها بیان میکردم و این اواخر از کتاب برای بیانشان استفاده میکنم، که شناختهترینشان «سهشنبهها با موری» است، داستان من از معلم پیرم که حتا هنگام مرگ هم زندگیاش را به کمال میگذراند. اما من قبل از آنکه شروع به بیان داستانهایم کرده باشم، آن داستانها را شنیدهام. خانوادهی من عاشق وراجی بودند، مخصوصا بازگویی داستانهای مربوط به اعضای ارشد خاندانمان، پدربزرگها و مادربزرگها، عموها و عمهها، داییها و خالهها، مخصوصا سر میزِ خوردن غذای عید شکرگزاری، که همیشه بشقابهایی پر از غذا دم دستت هم بود. این داستانها دربارهی خانواده بودند، یا تاریخ، یا جنگ، بعضیهاشان هم حتا بیشتر به افسانههای پریان شبیه بودند تا داستانهایی واقعی. میانهی تعریف داستانها، کسی اجتنابناپذیر میگفت: «اوه، نه، دوباره این داستان را تعریف نکنید!»، اما همهمان یک جورهایی منتظر میماندیم تا داستان تعریف شود. من خودم هیچوقت اهمیتی نمیدادم. راستاش را بخواهید، عاشقِ این داستانها بودم. این داستانها بهم این احساس را میداد که بخشی از چیزی هستم، به من داستانهای خودم را هدیه میبخشید، انگار اگر داستانهای بزرگهای فامیل را خودم تعریف کنم، اینها بدل به داستانهای خودِ من شدهاند. یکی از داستانهایی که همیشه در خاطرم باقی میماند، داستانی است که هر سال توسط دایی محبوب من بیان میشد. رانندهي سابق تاکسی، آدمی خپل که در جنگ جهانی دوم خدمت کرده بود و تقریبا مردکی با دل و جرات هم بود. او از شبی حرف میزد که برای تبی خوفناک به بیمارستان رفته بود. او در میانهی شب از خواب پریده و فامیلهای مردهی خودش را دیده بود، که در انتهای تخت، انتظار آمدن او را میکشند. البته ما بچهها نفسبریده میگفتیم: «بعدش تو چه کار کردی؟ بعدش تو چه کار کردی؟» و داییِ ما هم انسانی پرشور بود و ساده شانه بالا میانداخت و میگفت: «بهشان گفتم که از اینجا بروند. گفتم هنوز آمادهی همراهیشان نیستم». من داستان را جایی تهِ ذهنم چپاندم، اما هیچوقت آن را فراموش نکردم. و هیچوقت هم داییام را فراموش نکردم، حتا وقتی که هفتاد سالگیاش را رد کرد و بعد هشتاد سالگیاش را رد کرد. همینطور که خودم هم مسنتر میشدم، او را میدیدم که پیرمردی سرسخت و شیفته است که هیچوقت رویاهایش را به کمال نرسانده و هیچوقت واقعا نفهمیده بود که ما چقدر عاشق او هستیم. بعد از به پایان رساندن «سهشنبهها با موری»، وقتاش رسیده بود تا من چیزی بنویسم و خیلی کند پیش میرفتم. نمیخواستم جلدِ بعدی کار قبلیام را نوشته باشم. نمیخواستم «چهارشنبهها با موری» را بنویسم. نمیخواستم داستانهای چگونه به خودتان کمک کنید را بنویسم. میخواستم به جهان داستانها برگردم، تا عمیقتر زندگی را حفر کنم و مرگ را حفر کنم و ارتباطهای بینِ این دو واقعه را دریابم... که همهشان من را گریزناپذیر به مسالهی بهشت رساند. جایی تصویری درون ذهنم تقلا میکرد، تصویر عمویم که ما را دور میز جمع کرده بود، تصویر جمعیتی که منتظرِ مرگ تو باقی ماندهاند. و من به کنکاش در این مفهوم ساده مشغول شدم: چه میشود اگر بهشت، همان باغِ عدنِ خیرهکنندهای که به ما گفتهاند نباشد، بلکه مکانی باشد که مکانی باشد که تو باید زندگیات را به انسانهای دروناش توضیح بدهی... به پنج نفر... که شاید آنها را بشناسی، شاید هم با آنها آشنایی نداشته باشی، اما درهرصورت، تحتتاثیرشان قرار گرفتهای و آنها تو را برای همیشه تغییر دادهاند، همینطور که خودِ تو هم اجتنابناپذیر انسانهایی را تحتتاثیرِ خودت قرار دادهای، وقتیکه بر روی زمین زیستهای، و قطعا آنها را تغییر دادهای. و به این شکل، یک روز قبل از طلوع آفتاب، لیوانی قهوه به دست، پشت میزم نشستم تا شروع داستانِ بعدیام را بنویسم، که حالا، بعد از گذرِ چندین سال، اینجا مقابل چشمانِ شما است. این داستان، حکایتی از زندگی بر روی زمین است. حکایتی از زندگی ورای زمین است. حکایتی دربارهي عشق است، هشداری است دربرابر مسالهی جنگ، و تلنگری است برای مردمان واقعی این جهان، همانهایی که هیچوقت نامشان را بر روی بیلبوردها روشن و خوانا نمینویسند. این داستان همچنین یادبودی برای دایی من است، که ایکاش اینجا بود و آن را میخواند. بههرحال، اسم دایی من ادوارد بود. |
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم دی ۱۳۹۰ ساعت ۱۲:۵۳ ب.ظ توسط سید مصطفی رضیئی
|
سید مصطفی رضیئی (سودارو) هستم. لیسانس ادبیات انگلیسی از دانشگاه غیرانتفاعی خیام، متولد بیست فروردین 1363 در مشهد و ساکن کشور کانادا. اولین قرارداد کتابام را در سال 1385 با نشر «کاروان» بستم، کتاب شفاهی توقیف شد. کتابهای دیگرم را بتدریج نشرهای «افراز»، «ویدا»، «کتابسرای تندیس»، «پریان»، «مروارید» و «هزارهی سوم اندیشه» به بازار میفرستند. نوشتههایم در روزنامهها و مجلههای مختلفی از جمله «تهران امروز»، «کارگزاران»، «اعتماد»، «اعتماد ملی»، «فرهیختگان»، «آسمان»، «تجربه»، «مهرنامه»، «همشهری داستان»، «همشهری اقتصاد» و «گیلان امروز» منتشر شدهاند. یک سال مسوول مرور کتاب وبسایت «جشن کتاب»، متعلق به انتشارات کاروان بودم ونزدیک به چهار سال مسوول مرور کتاب وبسایت «جن و پری» بودم و مدتی هم در وبسایتهای «مزدیسا»، «مرور» و «مد و مه» مینوشتم. دارم سعی میکنم که زندگیام را مرتبط با کتاب نگه دارم. در مطبوعات صرفا در مورد کتاب و ادبیات مینویسم و بیشتر وقتام به نوشتن مرور کتاب میگذرد. وبلاگنویسی را در سال 2004 در بلاگاسپات با نام «سودارو» شروع کردم که بعد از سه سال و نوشتن هشتصد پست وبلاگ، فیلتر شدم. بعد به حسین جاوید در «کتابلاگ» ملحق شدم و صفحهیی در آن وبسایت داشتم که بعد از حدود دو سال و نوشتن نزدیک به یکصد و هفتاد پست، آنجا هم فیلتر شد. بعد به بلاگفا پناهنده شدم تا گذر روزگار چه در چنتهی خود داشته باشد. مرسی که به اینجا سر میزنید.