شعر فرانسه: «غمگینی آب» سرودهی پائول کلودِل
پائول کلودِل
1868 تا 1955
ویلهنوو-سور-فِر، فرانسه
شاعر، مقالهنویس و نمایشنامهنویس، کلودِل در ابتدای کار تحتتاثیر سمبولیستها بود. هرچند در ابتدا ایمان کاتولیک خود را رها ساخته بود، اما در روز کریسمس سال 1886 بعد از الهامی مذهبی، دوباره به دامان کلیسای کاتولیک بازگشت. از سالهای 1893 تا 1955، در طول آمریکا، اروپا و چین پستهای رسمی دیپلماتیک داشت. سفرهایش در شرق، مواد خام شعرهای نثرنوشت او را فراهم ساخت. او سفیر فرانسه در توکیو، ژاپن و بروسِل بود، و به خاطر مقامهای سیاسی و باورهای مذهبی، یکی از هدفهای عادی تمسخر سوررئالیستها محسوب میشد. بعدها یکی از چهرههای اصلی ادبیات فرانسوی-کاتولیک شد، که بر تفسیرهای ادبی کتب مقدس، مخصوصا بر کتب عهد عتیق کار میکرد.
غمگینی ِ آب
موافقم، منبعی از الهام درون شادی هست، بصیرتی درون خنده است. اما، خوب میدانید که ترکیب خوشی و سختی درون عمل خلق قرار گرفته، این را برایتان شرح خواهم داد، ولی دوست من، در لحظهیی که فصلهای غمگین آغاز میشوند، غمگینی آب امتداد مییابد.
از چشمهای آسمان و پلک گرفتار، تا به اشکهایی همه یک شکل برسیم.
فکرش را هم نکن که اندوه ابرها یا سرپوش این چاه و باران تیره را به کسی یا چیزی نسبت بدهی. چشمهایت را ببند، گوش کن! باران میبارد.
و این یکنواختی تغییرناپذیر صداها نیست که برای توضیح موضوع ما کافی باشد.
خستگی اندوه است که علت خویشتن میشود، سختی عشق است، زحمت جانفرسای کار است. آسمانها بر زمین میگریند و آن را بارور میسازند. و بعد از همهی اینها، پاییز نیست و مسالهی سقوط میوههایی که بذرشان را اشکهای ابرهای زمستان خواهد کاشت. درد در خود تابستان است، و مرگ بر شکوفهی زندگی به گل مینشیند.
درست در لحظات پایانی پیش از ظهر، همانطور که در درهیی لبریز از زمزمهی چشمههای گوناگون پایین میروم، مکث کرده، و مسحور ناامیدی و یاس میشوم. این آبها چه بسیارند! و اگر اشکها مثل خون، همیشه درون ما بجوشند، چقدر سرزندگی خواهد بود، دل سپردن به همخوانی روان صداهایی قوی و شکننده، و میشد به شما چشمهها، اشکهایم را هم قرض میدادم! و هر چند راضیام از تاثیر تنها قطرهیی که از بالاهای آبگیر بر تصویر ماه فرو میغلتد، ناامید به جستوجوی بهشت تو در این همه بعدازظهرهایم، در درهی اندوهها، بر نمیآیم.
حالا و یک بار دیگر، در میان کوهسار هستم. در آستانهی آلونکی که در ان شمع، تاریکی درونی را لبریز روشنایی به مهمانی میکشاند، و مردی با اسفنجی مرطوب در دست نشسته، باران فرو میبارد، و تنها، در میانهی انزوای مرطوب، نالههای غازی را میشنوم.
سید مصطفی رضیئی (سودارو) هستم. لیسانس ادبیات انگلیسی از دانشگاه غیرانتفاعی خیام، متولد بیست فروردین 1363 در مشهد و ساکن کشور کانادا. اولین قرارداد کتابام را در سال 1385 با نشر «کاروان» بستم، کتاب شفاهی توقیف شد. کتابهای دیگرم را بتدریج نشرهای «افراز»، «ویدا»، «کتابسرای تندیس»، «پریان»، «مروارید» و «هزارهی سوم اندیشه» به بازار میفرستند. نوشتههایم در روزنامهها و مجلههای مختلفی از جمله «تهران امروز»، «کارگزاران»، «اعتماد»، «اعتماد ملی»، «فرهیختگان»، «آسمان»، «تجربه»، «مهرنامه»، «همشهری داستان»، «همشهری اقتصاد» و «گیلان امروز» منتشر شدهاند. یک سال مسوول مرور کتاب وبسایت «جشن کتاب»، متعلق به انتشارات کاروان بودم ونزدیک به چهار سال مسوول مرور کتاب وبسایت «جن و پری» بودم و مدتی هم در وبسایتهای «مزدیسا»، «مرور» و «مد و مه» مینوشتم. دارم سعی میکنم که زندگیام را مرتبط با کتاب نگه دارم. در مطبوعات صرفا در مورد کتاب و ادبیات مینویسم و بیشتر وقتام به نوشتن مرور کتاب میگذرد. وبلاگنویسی را در سال 2004 در بلاگاسپات با نام «سودارو» شروع کردم که بعد از سه سال و نوشتن هشتصد پست وبلاگ، فیلتر شدم. بعد به حسین جاوید در «کتابلاگ» ملحق شدم و صفحهیی در آن وبسایت داشتم که بعد از حدود دو سال و نوشتن نزدیک به یکصد و هفتاد پست، آنجا هم فیلتر شد. بعد به بلاگفا پناهنده شدم تا گذر روزگار چه در چنتهی خود داشته باشد. مرسی که به اینجا سر میزنید.