همین یادداشت را در وبسایت نشر افراز ببنید

 

داستان امروز ایران-35. شکارچی را به عروسی‌ام دعوت کن. نوشته‌ی مسعود لک. ویراستار: سعید شریفی. نوبت چاپ: اول. پاییز 1390. 1100 نسخه. 96 صفحه. 2500 تومان.

 

شاخِ همه درآمد وقتی قبول کردم شوهرم باشی. کسی نفهمید از کجا آمدی. همه فکر می‌کردند شوهر یک دختر فیلمنامه‌نویس، که صورت شرقی و قامت غربی دارد و نصف اروپا را گشته و بهترین رفقایش دانشجوهای هنر و هنرپیشه‌های معروف سینما هستند، کسی گنده‌تر از تو باید باشد، خوش‌تیپ‌تر و خیلی فرهنگی‌تر؛ مثلاً فرامرز، که خلبان مخصوص سارکوزی در پاریس است و پسرعموی بزرگ من یا حسام، که دکترای روزنامه‌نگاری است و خیلی‌وقت‌ها فکر می‌کنم از او کسی خوره‌تر توی روزنامه‌نگاری و نوشتن نیست و از من مرتب گاف سینمایی می‌گیرد؛ اما مطمئن شده بودم که باید با تو زندگی کنم، بی‌آن‌که ثانیه‌ای کنارم بوده باشی تا جنست را بشناسم یا کلامی از تو شنیده باشم، بدون حس عاشقی، بی‌این‌که قیافه‌ای داشته باشی.

 

شروع داستان «تا می‌توانی پریشان باش». شروع کتاب. صفحه‌ي 11

 

 

داستان‌های شهری، کلیشه‌ی ادبیاتِ ما شده‌اند. مخصوصاً اگر این داستان‌ها در تهران (یا محیطی بی‌نام شبیه به تهران بگذرند) و البته اگر این داستان‌ها، در محیط‌های ثروتمندتر شهر (مثلاً بخش‌های شمالی تهران) بگذرند، خواننده‌ی عام بیشتر به کتاب توجه نشان می‌دهد. «شکارچی را به عروسی‌ام دعوت کن» از پنج داستان شکل گرفته است:‌ «تا می‌توانی پریشان باش»، «درخت ستاره»، «شکارچی را به عروسی‌ام دعوت کن»، «روزشمار آب‌شدن برف‌های کوه آلپ» و «خستگی». کتاب، اولین اثر منتشر شده‌ی نویسنده است و در آن داستان‌هایی از شهر نقش زده می‌شوند که در فضایی سوررئال می‌گذرند.

نویسنده شخصیت‌هایش را معمولی می‌چیند اما جنبه‌هایی غیرعادی به آنان می‌بخشد: مثلاً دختری که بَه‌بَه فامیل است و متخصص سینمای کیشولوفسکی و هر سال به لهستان می‌رود و سخنرانی دارد و غیره و حالا آمده با پسری ازدواج کرده که هیچ سنخیتی با زندگی او و آدم‌های اطراف‌اش ندارد. سرِ این ازدواج، فامیل افسردگی می‌گیرند و دوست‌هایش هنر و فرهنگ را رها می‌کنند اما پسر پمپ‌بنزینی او که البته بی‌اندازه ثروتمند است شاعر از آب در می‌آید. مسعود لک تلاش می‌کند تا تصویرهای مضحکی از زندگی امروز شهرزده‌ي ما ارائه بدهد.

او در «درخت ستاره»، پسر ثروتمند پزشکی متخصص را از خانه‌ی درنداشت‌اش در تجریش به پایین شهر می‌فرستد تا در آپارتمانی پنجاه متری زندگی کند و خودش را پیدا کند و البته در فضایی داستانی زندگی کند. راوی زندگی خودش و زندگی اطرافیان خودش را به افسانه و قصه تبدیل می‌کند و قصه‌ها را داخل زندگی خودشان می‌کند: «آپارتمان‌های پنجاه متری را همیشه دوست داشته‌ام؛ فکر می‌کردم جمع‌وجوربودنشان مقابلِ وسعت شهر است. زندگی در یک خانه‌ی بزرگ به‌نظرم مثل زندگی وسط یک اتوبان است و هرقدر هم که پر از تابلوهای کپی مونه و پیکاسو باشد و از سر و کول حیاطش درخت گیلاس و میز آراسته‌ي عصرانه زیر درخت‌های تازه‌سیراب‌شده بالا رفته باشد، باز خانه‌ای است در اتوبان» (شروع داستان «درخت ستاره»).

داستان‌های دیگر کتاب هم در فضایی مشابه می‌گذرند. شخصیت‌هایی که باور نکرده‌اند در فضایی کاملاً شهری و مدرن زندگی می‌کنند و سعی دارند تا حداقل در ذهنِ خودشان هم که شده، هویت افسانه‌ای خودشان را حفظ کنند: گذشته‌ای بومی که به حال خود رها شده اما شخصیت‌های داستانی می‌خواهند زنده نگه‌اش دارند. زن‌هایی که سعی دارند خانواده‌شان را در واقعیت ذهنی‌شان ببینند نه در واقعیت عینی‌شان. مردهایی که بریده‌اند و پررو تر از آنی هستند که به شکست اعتراف کنند. کتاب تصویرهای شهری است،‌ تصویرهای مرسوم ادبیاتِ امروزِ ایران که با تصویرهای خیال‌پردازی و آرزوها پر شده است.

شروع داستان «روزشمار آب‌شدن برف‌های کوه آلپ»:

ساعت نه صبح معماله جوش خورد و ما صاحب تاکسی شدیم. با پول تخفیفش، گوسفندش را هم خریدیم. با خونش تاکسی پر شد از پنجه‌های من و هنگامه؛ روی سقف پر از پنجه‌های من شد و روی در و کاپوت پر از پنجه‌های هنگامه.

وقتی پنجه‌زنی ما روی تاکسی تمام شد، هوا مثل هوای کسوف بود. می‌دانستم که هنگامه از تماشای یک تاکسی تصادفی خونی زیر آسمانی که کلاغ‌ها هم با حیرت نگاه‌اش می‌کنند می‌ترسد؛ اما خودم بیشتر ترسیده بودم. فکر کردم اول باید پنجه‌ها را پاک کنم، بعد استراحتِ پایانِ دوندگی برای جور کردن پول تاکسی؛ اما هنگامه گفت که کار من نیست و خودش پاک‌اش می‌کند؛ گفت که نباید زیاد خودم را خسته کنم تا برای فردا رمق داشته باشم که اولین روز کاری‌ام است و قرار است بشوم یکی از خطی‌های دانشگاه.

...