ادبیات سیاه در ایران؛ در گفتوگو با محمد حسینیمقدم
نسخهای از این گفتوگو را در روزنامهی تهران امروز ببینید
محمد حسینیمقدم شاعر است و کار خود را با دفتر «چگونه یک زرافه را درون یخچال بگذاریم» شروع کرد، اما در کنار خلق ادبی، به ترجمه نیز مشغول است. جلد اول و پنجم مجموعهی «خاطرات خونآشام» نوشتهی لیندا جی اسمیت، توسط او به فارسی ترجمه و توسط نشر ویدا منتشر شدهاند و او همآکنون مشغول ترجمهی جلد هفتم این مجموعه است. حسینیمقدم علاوهبراین، رمان «خدا حفظتان کند، آقای رزواتر»، نوشتهی کورت ونهگات جونیور را نیز ترجمه کرده که توسط نشر افراز، به ارشاد سپرده شده است. لیزا جی اسمیت از مهمترین نویسندههای امروز کتابهای ژانر وحشت و فانتزی سیاه در آمریکای شمالی است. نوشتههای او به سریال تلویزیونی نیز تبدیل شدهاند. اسمیت علاقهی خاصی به ترکیب سبکها و ژانرها دارد و در رمانهای او از صحنههای رمانتیک، تا مباحت زندگی نوجوانان و سیاهیها و وحشتها را میتوان دید.
سوال: چه رابطهای بین کارهای محمد حسینیمقدم هست؟ از یک سو شعر و داستان، با سبکها و ژانرهای گوناگون، از سویی دیگر، رمانی جدی از ونهگات و درنهایت کارهای اسمیت. این مجموعهي کاری انتخاب خودتان بوده است؟
جواب: جوابِ این سوال به دو قسمت مجزا تقسیم می شود. اول کارهای خودم به عنوان یک شاعر و نویسنده که به قول شما سبکها و ژانرهای گوناگونی را در آن تجربه کردهام و دوم ترجمه کارهایی که هیچ ارتباطی به هم ندارند. ترجمه یک کارِ سنگین و خاصخوان، یعنی رمان «خداحفظتان کند آقای رزواتر» که به نوعی اقتباس ونهگات از هملت است، در مقابل رمانهایی عامهپسند، ساده و کم ارزش. در مورد مسئله اول فقط میتوانم به عدم ارضا شدن ذهنی خودم اشاره کنم. این که هی با خودت میگویی، نه، این هم چیزی نبوده که میخواستهام. زنی را تصور کنید که سالهاست شکمش برآمده، اما بچهاش به دنیا نمیآید؛ این حال من است، موقعی که مینویسم. ممکن هم هست که بچههای زیادی به دنیا آورده باشم اما این میل سیریناپذیر به تجربه کردن چیزهای جدید، همچنان احساس نیاز به تولید و زایش را زنده نگه میدارد. این قضیه را در تنوع شعرهای کتاب «چگونه زرافه را توی یخچال بگذاریم» میتوان دید.
در مورد ترجمه هم من انکار نمیکنم که انتخاب ونهگات برای ترجمه، در درجه اول به خاطر عشق من به ونهگات بود. نه به خاطر اهمیت خود کتاب. من همیشه گفتهام که حاضر بودم یک دست و یک پا نداشته باشم، اما «سلاخخانه شماره 5» را من نوشته باشم. ونهگات را واقعا دوست داشتم. تنها کسی بود که برای مرگش گریستم و سیاه پوشیدم. زندگیش را دنبال میکردم تا وقتی زنده بود، از روی نت چک میکردم که چه تاریخی در کجاست؟ چی درس میدهد؟ کجا سخنرانی دارد و غیره. کتابش را هم که ترجمه کردم، در تمام مدت نه ماهی که طول کشید، فقط لذت می بردم. وقتی هم که ممیزیهایش را اعمال میکردم، بیشتر از زمانی که ممیزی کتاب خودم را اعمال میکردم، غصه داشتم.
کتاب اسمیت را به دو دلیل ترجمه کردم؛ اول به خاطر پول و دوم به خاطر اینکه چک کنم و ببینم میتوانم به اسم خودم کتاب به ارشاد بفرستم یا نه. پیشنهاد ترجمه کتاب زمانی داده شد که مجموعه شعرم از نمایشگاه جمع شده بود و ناشر هم نه کتابها را به ما تحویل میداد و نه پول فروششان را. ما کتابهای شعرمان را به صورت سرمایهگذاری مشترک چاپ کرده بودیم، و درنهایت مبلغی هم که من برای کتاب خودم سرمایهگذاری کرده بودم را ناشر هرگز پس نداد و بعد هم گفت که کتاب را خمیر کرده! راست و دروغ این قضیه پای خود ناشر است، چون به ما که کسی نه حکمی داده، نه گواهی و نه ابلاغی. معلوم هم نیست که از کجا باید پیگیری کنیم. من هم یک شاعر و نویسنده معمولیام، نه میلیونرم و نه توی ارشاد نفوذ دارم. بعد از آن واقعه دردناکی که توی نمایشگاه اتفاق افتاد، به هر حال باید مخارج زندگیام را تامین میکردم و البته لازم بود که چک کنم و ببینم این مسئله که ناشر ما را از ارشاد ترسانده تا چه حد صحت دارد. که با انتشار این کتابها، خوشبختانه معلوم شد صحت ندارد.
سوال: در اولین نگاه، برای من این سوال پیش میآید که چرا شما میآیید و جلد اول، پنجم و هفتم مجموعهی «خاطرات خونآشام» را ترجمه میکنید. عجلهای بوده تا کار در بیاید یا خودتان نخواستهاید این مجموعه را کامل ترجمه کنید؟
جواب: من از سر علاقه این کتاب ها را انتخاب نکردم که بخواهم کامل کار کنم. فشار مالی و تورمی که این روزها هی بیشتر میشود، باعث شد که با خودم بگویم چه اهمیتی دارد حالا که اسمم پای یک جلد کتاب خورده، پای یکی دیگر هم بخورد. به هر حال در آینده هر کسی برگردد و به این دوره نگاه کند، این چیزها برایش قابل درک خواهد بود. قرار هم نیست که ما با این کتابها تعریف بشویم و یا در این نوع سبکها در جا بزنیم. هرچند که باید اعتراف کنم که استفاده شخصی هم از این تجربهی ترجمه داشتهام و داستانهایی بومی با درونمایههایی نسبیتنگرانه با استفاده از عناصر همین سبک نوشتهام، که اتفاقا در جمعهایی که خواندهام، مورد استقبال مخاطب هم واقع شده. البته این اظهارنظر را فقط زمانی میشود دقیقتر گفت که بتوان چنین داستانهایی را روی کاغذ چاپ کرد، آن هم نه به صورت شرحهشرحه. آن وقت است که میشود گفت چه سبکی یا تلفیق چه سبکهایی در ایران جواب میدهد.
سوال: از عشقهای نوجوانی تا سیاهیهای خونآشامی. خانوم اسمیت همه چیزِ زندگی را در کنار هم قرار میدهد و از دلِ آنها داستان را بیرون میکشد. این سبکِ کاری ایشان را دوست داشتی؟
جواب: چیزی که من در مورد این کتاب دوست داشتم، سبک کاری نویسنده نبود بلکه توانایی او در استفاده از تکنیکهایی مثل ایجاد تعلیق بود. یادم میآید در مدتی که کتاب را ترجمه میکردم، چون عادت دارم موقع ترجمه از قلم و کاغذ استفاده کنم و نمیتوانم همزمان تایپ کنم، هر تعداد فصل از کتاب که تمام میشد، میرفتم پیش یک سری تایپست که تا مدتی که من مشغول ترجمهی بقیهی فصلها هستم، آنها این فصلهای ترجمه شده را تایپ کنند. جالب بود برایم که آن تایپستها به قدری مجذوب همین تعلیق اثر شده بودند که اگر مدتی کارم طول میکشید، خودشان تماس میگرفتند که چی شد، بقیهاش را زودتر بیاور.
سوال: یک رمان پرفروش نوجوانان. چگونه این کتاب، و آثار مشابه مثل رمانهای استفانی مهیر، هم در فرهنگ غرب پرفروش میشوند و هم در ایران؟
جواب: به نظر من با این میزان گسترش رسانهها، دیگر غرب جایی دور از ما نیست که دغدغههایش برای ما غریب باشد و تازه مسئله ترس هم اختصاص به موقعیت جغرافیایی کشورها ندارد. ترس در ناخودآگاه جمعیِ همهی ما هست. اگر هم اثری پرفروش میشود، حتما از قبل تقاضایی برای چنین درونمایههایی وجود داشته، که وقتی این جور کتاب نوشته میشوند و به این تقاضاها جواب میدهند، خب با استقبال مخاطب هم مواجه میشوند. حالا اینکه این نیاز و این تقاضا برای ترس چرا ایجاد شده و چه اشکالی دارد، خودش مسئله دیگری است که میشود در موردش کتابها نوشت و اینجا فرصتی برای بحث در موردش نداریم، اما چیزی که این جور کتابها به مخاطب میدهند، دنیاهایی جدید و سرشار از رمز و راز است که به موازات دنیای تکراری و خسته کنندهی خودشان امکان دارد وجود داشته باشند و نیز اینکه هر کدام از ما میتوانیم با انجام مناسک خاصی (که در این مورد انتقال خون و ... است) به این دنیای موازی دست پیدا کنیم، دنیایی که در آن شما دیگر یک انسان معمولی نیستید، بلکه حداقل یک قهرمانید.
سوال: نوجوانان هر نسل، قهرمانهای داستانی خودشان را دارند. شخصیتهای چنین کتابهایی، چه فرقی با قهرمانهای سنتی سابق دارند؟ علی الخصوص که این کتاب، در مورد ترس است و هیچ کدام از شخصیتهایش طوری نیستند که از هیچ چیزی نترسند.
جواب: قهرمانهای دنیای ادبیات، معمولا قدرت انجام کارهایی را دارند که آدمهای عادی صرفا در مورد انجامشان خیال پردازی میکنند. قهرمانها سابقا متعلق به دنیایی بودند که برای مخاطب امکان دسترسی به آن نبود و مخاطب نمیتوانست خودش را روزی در ردای چنین قهرمانانی تصور کند. مثلا شما به سوپر من دقت کنید. او به این دلیل قدرت دارد که از سیارهای دیگر آمده. در دنیای عادی او مثل هر انسان دیگری است. یک خبرنگار است و زندگی معمولی دارد، اما وقتی که لازم باشد، لباس عوض میکند و به جنگ بدیها میرود. در داستان سوپر من، فقط این ایده پیگیری میشود که هر کدام از آدمهای اطراف ما، میتوانند یک قهرمان باشند. اما در داستانهایی مثل این، هر کدام از خود ما میتوانیم با گرفتن خون از یک خون آشام، کارهایی فرابشری انجام بدهیم. ضعفهای قهرمانان سابق هم از جنس ساز و کارهای این دنیایی نیست. دوباره بر می گردم به سوپر من، او در برابر کریپتونیت آسیب پذیر است، که معلوم نیست از کجا میشود پیدایش کرد، اما برای شکست دادن یک خون آشام نور آفتاب کافی است، چیزی که همیشه در اختیار داریم.
سوال: و بخشی از پرفروش بودن این آثار هم به همین مسئله ملموس بودن شخصیت قهرمان و امکان دادن به مخاطب برای تصور انجام کارهای غیر بشری بر میگردد؟
جواب: بله. دغدغههای یک خون آشام برای مخاطب امروز، ملموستر از دغدغههای یک سوپر من است. سابقا بیشتر میل بر این بود که خیرِ مطلق و شرِ مطلق به تصویر کشده شوند و در مقابل هم قرار بگیرند، چون از طریق این داستانها، سعی در ایجاد نوعی نظام فکری داشتند که بعضیها را بد جلوه میداد و بعضیها را خوب. مثلا در مورد همین سوپر من، او دارای شخصیتی دوست داشتنی و وظیفه شناس است، در حالی که شخصیتهای مقابلش، جدا نفرتانگیز و بیوجدان هستند. او مهربان است، اما دشمنانش کینهجو هستند. او از خودگذشته است، اما آنها خودخواهاند. او تجسم خوبیهاست، اما آنها شرارت را تجسم میکنند. او درستکار و رو راست است، در حالی که آنها حیلهگر و دو رو هستند؛ و در نهایت اینکه او شجاع است و شخصیتهای مقابلش ترسو اند.
حالا در چنین حالتی، تصویری که نویسنده از دشمنان او ارائه میدهد، این است که مثلا آنها دارای دستکشهای مشکی چرمی هستند که نشان دهندهی نوعی خاص از فتیشیسم است. داستانِ سوپر من، در دورهیی نوشته شده که هنوز این میزان از آزادی در غرب به چنین گروههایی داده نشده بود و سعی میشد که در لفافههایی این چنینی، آنها را حتی بد هم جلوه بدهند. اما باز هم نمیتوان منکر این شد که در همین داستانهای خون آشامها نیز ارزش گزاری وجود دارد. مثلا «جوانی» ارزش است (خون آشامها پیر نمیشوند) مدرنیسم بر سنت پیروز میشود. عملگرایی بر آرمان گرایی ترجیح داده میشود و غیره.
سوال: یک خانوادهی ایرانی نباید نگرانی داشته باشد، که فرزندش به خواندن رمانهای خونآشامی مشغول شده؟ درنهایت، این داستانها از دل اسطورهها و حکایتهایی بیرون میآیند، که به هیچ عنوان به فرهنگ و هویت ایرانی ما تعلق ندارند. نگران باشیم؟
جواب: اگر قرار باشد نگران باشیم، موارد بسیار بیشتری برای نگرانی وجود دارد، الان هر کدام از این نوجوانها میتوانند بروند سر کوچه و فیلمهایی بخرند که بیشتر از هر کتابی باعث ضربه خوردنشان بشود. اصولا ادبیات و کتاب کسی را نمیتواند منحرف کند و قدرت بسیار کمتری نسبت به مثلا سینما درباره کاشت ایدههایی خاص در مورد ذهن انسان دارد.
اگر هم نگران پشتوانه اسطورهای و حکایتهای بومیمان هستیم، باید سعی کنیم که در دنیای رقابتی امروز آنها را تقویت کنیم، در غیر این صورت این پشتوانههای اسطورهای وادبی را خیلی زود از دست میدهیم. این را قبول دارم که اسطورههایی مانند آدم گرگیها یا خون آشامها محصول فرهنگ دیگری هستند، اما در دنیای رسانهای شدهی امروز دیگر همه نوجوانهای دنیا آنها را میشناسند و چیزی جدید و وارداتی از فرهنگی دیگر نیست. چیزی که باید نگراناش باشیم، ضعف ما در صادر کردن حکایتها و اسطورههای خودمان است.
سوال: ما در فرهنگ فارسی، چه آثاری را میتوانیم در کنار «خاطراتِ خونآشام» به خواننده نشان بدهیم؟ در ژانر وحشتِ ایرانی، کاری صورت گرفته؟
جواب: ترس یک چیز جهانی است، اما اینکه آیا ما در این مورد به اندازه غرب کار کردهایم یا نه، مسئلهی دیگری است. دنیای موازی واقعیت در ایران که ترسها به آن تعلق دارند، موجودات دیگری را در خود جای داده، نظیر جنها و غیره، که داستانهای ما پیرامون آنها شکل گرفته اند، کارهایی هست نظیر کتاب «از ما بهتران»، نوشتهی محمد محمدعلی، که البته برای مخاطب عام نیست، به دلیل نوع پرداختش به موضوع و اصولا درون مایهی ترس چیزی است که در ادبیات کمتر به آن پرداخته شده، البته این فقط مسئله ادبیات نیست، ترس در موسیقی ما هم کمتر دیده میشود و در سینما هم همین طور. معدود آثاری که جدیدا ساخته میشوند و مثلا سعی دارند ترسناک باشند، بیشتر خندهدار از آب در میآیند. من به این جور فیلمها می گویم که به ژانر «طنز اتفاقی» تعلق دارند. اما نمیتوان منکر این بود که تقاضا برای ترس در اینجا وجود دارد. شما کافی است بایستید کنار فیلم فروشهای کنار خیابان و ببینید چه تعداد زیادی میآیند که فیلم ترسناک بگیرند. یا در مورد ادبیات، من خودم هم در ابتدا نمیدانستم، ولی وقتی در اینترنت جستجو کردم دیدم که چقدر مخاطب حرفهای دارد این ژانر، که برای خودشان انجمن طرفدارن فلان فیلم یا فلان کتاب را ساختهاند و فیلم و کتاب به هم پیشنهاد میدهند.
سوال: منتظر انتشار چه کارهای جدیدی از شما باشیم؟
جواب: فعلا که به خاطر پایاننامهام دو کتاب در حوزهی نظریه و روشِ تحقیق در ارتباطات و علوم اجتماعی ترجمه کردهام و احتمالا اول از همه آنها را به دست ناشر بسپارم اما غیر از اینها دارم روی رمانهایی از مارتین امیس کار میکنم. در مورد شعر و داستانهای خودم هم که مثل بقیه منتظرم ببینم اوضاع ممیزی چه تغییری میکند.
سید مصطفی رضیئی (سودارو) هستم. لیسانس ادبیات انگلیسی از دانشگاه غیرانتفاعی خیام، متولد بیست فروردین 1363 در مشهد و ساکن کشور کانادا. اولین قرارداد کتابام را در سال 1385 با نشر «کاروان» بستم، کتاب شفاهی توقیف شد. کتابهای دیگرم را بتدریج نشرهای «افراز»، «ویدا»، «کتابسرای تندیس»، «پریان»، «مروارید» و «هزارهی سوم اندیشه» به بازار میفرستند. نوشتههایم در روزنامهها و مجلههای مختلفی از جمله «تهران امروز»، «کارگزاران»، «اعتماد»، «اعتماد ملی»، «فرهیختگان»، «آسمان»، «تجربه»، «مهرنامه»، «همشهری داستان»، «همشهری اقتصاد» و «گیلان امروز» منتشر شدهاند. یک سال مسوول مرور کتاب وبسایت «جشن کتاب»، متعلق به انتشارات کاروان بودم ونزدیک به چهار سال مسوول مرور کتاب وبسایت «جن و پری» بودم و مدتی هم در وبسایتهای «مزدیسا»، «مرور» و «مد و مه» مینوشتم. دارم سعی میکنم که زندگیام را مرتبط با کتاب نگه دارم. در مطبوعات صرفا در مورد کتاب و ادبیات مینویسم و بیشتر وقتام به نوشتن مرور کتاب میگذرد. وبلاگنویسی را در سال 2004 در بلاگاسپات با نام «سودارو» شروع کردم که بعد از سه سال و نوشتن هشتصد پست وبلاگ، فیلتر شدم. بعد به حسین جاوید در «کتابلاگ» ملحق شدم و صفحهیی در آن وبسایت داشتم که بعد از حدود دو سال و نوشتن نزدیک به یکصد و هفتاد پست، آنجا هم فیلتر شد. بعد به بلاگفا پناهنده شدم تا گذر روزگار چه در چنتهی خود داشته باشد. مرسی که به اینجا سر میزنید.