همین مقاله را با ترجمه ی سودارو در وب سایت مرور ببینید


 

پیکو ای‌یِر [Pico Iyer] رویدادشمار داستان‌های جهان در طول بیست‌وشش سال گذشته بوده است و در کتاب‌هایی مانند «ویدئوی شبانه در کاتماندا» و «روح جهانی»، تصویرهایی تازه از مردمان جهان ارائه می‌دهد. مردمانی که کمتر از آنان شنیده‌ایم. او در کتاب جدید خود، «جاده‌ي باز»، سی‌وسه سال سفرها و گفت‌وگوهایی با دالای لاما را دنبال می‌کند. مقاله‌ی «مرد، مردِ توی ایستگاه» در کتاب «این کتاب را بسوزان: نویسندگان پن سخن می‌گویند» به ویراستاری تونی موریسون در سال 2009 میلادی منتشر شده است و در آن داستان مردی از سرزمینی دور برای خواننده باز گفته می‌شود. مردی که بسیار از دست داده بود اما امیدواری‌اش را از دست نمی‌داد.

 

من از قطار شبانه‌ به ماندالی، شهر تاریخی پادشاهان برمه، پیاده شدم و بلافاصله توفانی از مردان دورم را احاطه کرد. آن‌ها محکم دورم را گرفته بودند، نمی‌شد آن‌ها را از هم جدا کرد و بیشترشان پیراهن‌های سفید بر تن داشتند و لنگ دور کمر بسته بودند، بیشترشان چشم‌هایی وحشی داشتند با ریشی اصلاح نشده، چون کل شب را در تریشاهای [گاری‌های دوچرخه‌ای برای حمل مسافر] خود، کار کرده بودند. مثل بسیاری از مردمانی که در کشورهای دیگر دیده بودم، اینان هم سعی می‌کردند تا توجه من را به خود جلب کنند و مانع توجهِ من به دیگر عابرها یا حاضرین در خیابان شوم که می‌توانستند نام آن‌ها را به پلیس بدهند، یا توجه من به دیگر راننده‌های همکار تریشا منع کنند. این‌که وسط این جمع جدا بمانی، این‌که چگونه کارت را پیش ببری و این‌که توجه را چگونه جلب بکنی: این یکی از مخمصه‌های بی‌پایان در کشورهایی مثل برمه است.

آخرسر با یکی از آن‌ها کنار آمدم، با ریشی افتاده روی صورت و عضله‌هایی سفت و روستایی‌. ما کمی کنار خیابان ایستادیم و چانه زدیم. او از من خواست تا موئانگ-موئانگ صدایش بزنم، علامتی بر گوشه‌ی وسیله‌ی حمل‌و‌نقل نیمه‌شکسته‌اش داشت: «زندگی من» و نشانه‌ای در آن سوی دیگر وسیله: «لیسانس ریاضیات». از قیافه‌اش می‌توانستم بگویم که مثل بسیاری از هم‌کارهای خودش، موجودی باهوش، کاردان و با تحصیلاتی خوب است، اما هوشمندی در برمه (از هر جهت که نگاه کنی) چیزی ترسناک است و می‌تواند کار آدم را به چیزهایی ورای کلمه‌ها و ایده‌ها منتهی کند. من همان احساس ناآرامی را داشتم که خیلی از مسافرها در چنین مکان‌هایی احساس می‌کنند: ماجرا به این شکل بود که انگار من بی‌اختیار از صفحه‌ی سینمایی قدم بیرون گذاشته‌ام که موئانگ-موئانگ و دوستان‌اش، در بیشتر طول زندگی‌شان، به تماشایش مشغول بوده‌اند: فرستاده‌ای از سرزمین آزادی، امکانات و حرکت‌ها... و حالا آن‌ها به سمتم دست دراز کرده بودند، انگار می‌توانم آن‌ها را همراه خودم به جهان قصه‌مانندم برگردانم.

عاقبت ما سوار تریشای کوچک او شدیم، من بر صندلی عقب وسیله نشستم و او دیوانه‌وار پا می‌زد، تا منظره‌های شهر را نشانم بدهد. هرچند بعد از مدتی کوتاه ما از بلوار اصلی شهر خارج شدیم و به منطقه‌هایی مانند تصویرهایی سرهم‌بندی‌شده رسیدیم: خانه‌ها کوچک‌تر و کوچک‌تر می‌شدند، بیشتر به سمت زمین زیرشان خم می‌شدند، و هیاهو کمتر می‌شد: احساس می‌کردم به نوعی جهان زیرزمینی برده شده‌ام. دوست جدیدم، احتمالا این خشکی را در من احساس کرده بود و همان‌طور که پا می‌زد، پارچه‌ای کوچک به من داد و گفت این هدیه‌ای برای من است. هدیه‌ای از شهروند یکی از فقیرترین و بیچاره‌ترین سرزمین‌ها... به مسافری از ثروت‌مندترین بخشِ جهان؟ به‌نظر عجیب می‌رسید. او سپس چیزی ارزش‌مندتر را به دستم داد: عکسی از آلبومی بیرون کشید که شخصیت‌هایش علامت خورده بودند: «راهبِ من»، «مدیر مدرسه‌یِ من»، «برادرها و خواهرهایِ من».

این‌ها را به‌دست گرفته بودم و سرانجام او کتابی را به من داد، که در آن دوستِ جدیدم حکم‌هایش برای زندگی را نگاشته بود: او نوشته بود که همیشه از زهرابه‌های زندگی پرهیز می‌کند و سعی دارد تا مهربانی از خودش نشان بدهد. به من گفت که این‌ها اصولی هستند که راهب به او آموخته است.

همین‌طور که او یک‌نواخت پا می‌زد، نمی‌دانستم به کجا می‌رویم و کارمان به چه کسی ختم خواهد شد، و ما به بخش‌های خشن‌تر و خشن‌تر شهر وارد می‌شدیم... تا احتمالا وضع نامساعد مسافر، باعث هیجان‌زدگی‌اش بشود... و وقتی‌که عاقبت به کلبه‌ای کوچک رسیدیم، کلبه‌ای که علف‌ها سرتاسرش را احاطه کرده بودند، مطمئن نبودم که می‌خواهم داخل بشوم یا نه. این کلبه در هیچ‌کدام از کتاب‌چه‌های راهنما که دیده بودم، موجود نبود. بااین‌حال، هنوز هم به‌دنبال موئانگ-موئانگ وارد خانه‌اش شدم و بر تختی نشستم که هم‌خانه‌ی او شب‌ها بر آن می‌خوابید (یک راننده‌ي تریشا در برمه نمی‌تواند هزینه‌های زندگی را به‌تنهایی تامین کند). به‌آرامی، دوست من انگار بخواهد چیزهایی واقعا غیرمجاز را نشانم بدهد، دست زیر تخت برده و گنج‌هایش را بیرون کشید.

یک کتاب‌درسی جامعه‌شناسی بود: «زندگی در آمریکای مدرن». یک فرهنگ‌لغات کهنه‌ی برمه‌ای-انگلیسی بود، که از درون‌شان او جمله‌هایی را بیرون کشیده بود: «اگر این کار را انجام بدهی، کارت ختم به زندان خواهد شد». «قلبم از آن‌چه گفتی آزرده شد». کتابچه‌ای هم بود، حاوی عکس‌های خارجی‌هایی که او تاکنون دیده بود، که دور شانه‌اش دست انداخته بودند، و مکان‌های دوردستی که تلویحاً به درون دوربین‌هایی تعلق داشت که دور گردن خارجی‌ها افتاده بود، با آن درخشش هیجان‌زده توی چشم‌هاشان.

موئانگ-موئانگ به من گفت که تا همین دو سال پیش، هیچ کسی را ندیده بود که از بیرون مرزهای برمه آمده باشد. «البته به جز فیلم‌های سینما». در دهکده‌هایی مثلِ دهکده‌ی خود او، در ایالت شان، آدم‌هایی که شانسی برای آینده داشته باشند، متعلق به سیاره‌هایی دیگر هستند. بعد از این حرف‌ها، او به من دانه دانه‌ی نامه‌هایی را نشان داد که تاکنون از خارج دریافت کرده بود. ما در آن روز پاییزی داغ در آن اتاق کوچک نشسته بودیم و به تمبرها و پیغام‌هایی نگاه می‌کردیم که از کالیفرنیا و پاریس و استرالیا آمده بودند.

احتمالا تا الان توی کلی از این اتاق‌ها بوده‌ام... در تبت و در کلمبیا و در مصر. ناگهان به‌نظر رسید که انگار بیشتر عمر من با مردمانی مثل موئانگ-موئانگ گذشته است، کسی‌که نماینده‌ی اکثریت ساکنین همسایه‌های ما در این کره‌ی خاکی شده بود. اما تاکنون کسی را دقیقاً شبیه به او ندیده بودم. همراهی با او مثل خوانش مقاله‌ای بود: با عنوان «زندگی من» که بر تریشای او نقش بسته بود... و در این مقاله، خواندم که او چگونه توسط والدینی بزرگ شده است که نمی‌توانستند برای خودشان تحصیلاتی را حتا خیال کنند. وقتی پسر بزرگ‌شان به شهر رفت، ناامیدی وجود آن‌ها را فرا گرفت، و با تاسف سر تکان دادند، وقتی‌که شنیدند پسرشان برای گذران زندگی به رخت‌شوری در صومعه‌ها مشغول شده و در زیرزمین‌های گودال‌مانند اقامت می‌کند. وقتی شنیدند که پسرشان راننده‌ی تریشا شده است، و معمولاً در وسیله‌ی نقلیه‌ی خودش می‌خوابد، دیگر نمی‌خواستند حتا یک کلمه‌ی بیشتر بشنوند، فکر می‌کردند که چه زندگی سطح پایینی را انتخاب کرده و حالا هم لابد دخترهای خیابانی دوست و رفیق او شده‌اند.

موئانگ-موئانگ به من گفت که با همه‌ی این‌ها، او رویای روزی را می‌بیند که بتواند یک کت‌شلوار انگلیسی‌ بخرد و والدین پیرش را به دیدار نوه‌شان دعوت کند، برای همین هم می‌خواست «گواهینامه‌ی تایید شده» در ریاضیات دریافت کند. در برمه‌ای که با خشونت سرکوب شده، امکانات و شانس‌ها محدود هستند، و چون دولت همه‌ی درب‌ها را به روی مردم بسته و هر پنجره‌ای را قفل زده؛ آن‌چه باقی مانده، همین خیال‌پردازی‌هاست.

 

و حالا، به آدم‌هایی مثل خودم فکر کردم. من به کلکسیون آدرس‌ها و عکس‌های موئانگ-موئانگ اضافه شدم، و وقتی به کالیفرنیا برگشتم، اغلب از او خبری به دستم می‌رسید، همان‌طور که از دیگر موئانگ-موئانگ‌ها از چین و فیلیپین و نپال چیزهایی می‌شنیدم. به‌نظر هر از چند هفته‌ای، نوبت رسیدن پاکت آبی کهنه‌ای می‌رسید، که کاغذی درون‌اش لوله شده بود و این آدرس بر رویش دیده می‌شد: «موئانگ-موئانگ. ایستگاه تریشا. ماندالی. برمه». قیمت تمبرهای روی پاکت، احتمالا دست‌مزد یک روز کار یا حتا بیشتر از آن کار او می‌شد، تازه نامه‌ها باید توسط خارجی‌هایی که به تایلند می‌رفتند، قاچاق می‌شد و بعد از آن‌جا پست می‌گشت.

دوستِ من با دست‌خطی ترتمیز به انگلیسی می‌نوشت که هنوز هم در ایستگاه تریشا کار می‌کند، (من به فرهنگ لغات او فکر می‌کردم، به آن اتاق تقریبا تاریک که این نامه‌ها درون‌اش نوشته شده بودند)؛ او هنوز هم امیدوار بود که بتواند معلم ریاضیات بشود. موئانگ-موئانگ می‌نوشت: «بعضی‌وقت‌ها حتا یک کیات [پول رایج برمه] هم در نمی‌آورم. به‌هرحال، هنوز هم سعی می‌کنم تا زندگی‌ام بهتر بشود و بتوانم از والدین پیرم حمایت کنم. باید برای موفقیت تلاش کنم، بعد نوبت به شادمانی‌ها خواهد رسید. اما نمی‌خواهم آرزوی غیرممکن‌ها را داشته باشم».

او هیچ‌وقت درخواست پول یا هدیه یا حمایت برای گرفتن ویزا نکرد؛ فقط از من خواست که هیچ‌وقت در نامه‌هایم از سیاست حرفی نزنم، و این‌که همیشه یادم باشد اغلب نامه‌ها به دست کسان دیگری می‌افتد و جلوی چشمان غریبه قرار می‌گیرد. من به دانه‌دانه‌ی اخطارهای او توجه می‌کردم، اما بااین‌حال، دیدم که به‌یک‌باره رسیدن نامه‌ها متوقف شد. حتا از فکر این هم به لرزه می‌افتم که چه می‌تواند سر این مرد کنجکاو و مستعدِ روشنفکری در برمه آمده است. مردی مقیم کشور برمه، جایی‌که دولت از همه‌چیز به وحشت می‌افتد و بوالهوس‌هایی خرافاتی بر مردم حکومت می‌کنند. آدم‌هایی‌ که یک بار تمام اسکناس‌های 10‌تایی و 5‌تایی را به نام مذهب خواندند چون عدد نه، عددی مساعد بود و به این شکل پس‌انداز بیشتر مردم را بالا کشیدند.

من برنامه‌ی سفر دیگری به برمه را ریختم، بیشتر برای این‌که دوباره دوستم را ببینم. اما یک روز بعد از آن‌که ویزای من صادر شد، منشی رسمی سفارت برمه در توکیو عکس من را اتفاقی در مجله‌ی «تایم» دید و فهمید من روزنامه‌نگار هستم و من را خواست تا ببیند مشکلی با لغو ویزایم نداشته باشم، (وقتی فهمیدم بلافاصله بعد از ورود به برمه، من را بازداشت خواهند کرد، لغو ویزایم را پذیرفتم). همان‌ ماه، تظاهرات‌هایی در پایتخت برمه برگزار شد و حدود سه هزار نفر کشته شدند.

 

این داستانی‌ست که هر مسافری می‌شناسد؛ وقتی به کره‌ی شمالی و اتیوپی و لائوس و هائیتی سفر کردم، این داستان را با عمق وجودم درک کردم. کلمات به‌تنهایی توان این را نخواهند داشت تا بر زندگی جمعیتی بگویند که در بیشتر کشورهای جهان زندگی می‌کنند، و بعد از این کلمات هم بخواهند تا جوابی درخواست نکنند. برمه بعد از راهپیمایی‌ها تبدیل به کشور میانمار شد، و حتا بیشتر از قبل از جهان دور افتاد؛ به‌ندرت راه‌اش به میان اخبار جهان باز می‌شد، اغلب به عنوان فاکتوری در برابری‌های جغرافیای سیاسی، اما به جز این، به‌کلی ورای پرده‌ای محو شده بود، همان‌طوری که دولت میانمار چنین چیزی را می‌خواست. البته از خودِ دولت، هر از چند گاهی چیزهایی می‌شنیدیم، اما از مردم این سرزمین، از مردم روشن‌دل، خوش‌طینت و اغلب شیرین و مهربانی که در سفرهایم دیده بودم، اصلاً‌وابدا هیچ نمی‌شنیدیم.

دوستان بعضی‌وقت‌ها از من می‌پرسیدند: «چگونه می‌توانیم به کشوری برویم که صرف حضور ما به عنوان رای‌ای برای حضور و راستگویی مستبدین محسوب می‌شود؟ چگونه می‌توانیم به کشوری برویم که هر پول خردی که خرج بکنیم، به دست مستبدین خواهد رسید؟» جواب دادن به چنین سوالی، هیچ‌گاه کار ساده‌ای نیست، اما وقتی‌که به موئانگ-موئانگ فکر می‌کنم، و به تمام همسایه‌های او فکر می‌کنم، فکر می‌کنم که اگر از آن‌ها چنین سوالی پرسیده شده بود، آن‌ها تقریبا همیشه به حضور ما رای می‌دادند. آن‌ها بدون ما اساسا محکوم به حبسی منزوی برای تمام طول عمرشان بودند.

سال‌ها گذشت و من مرتب به موئانگ-موئانگ فکر می‌کردم، و همسایه‌های ندیده‌اش در یمن و کوبا و بولیوی. هر از چند گاهی دوستی راهی ماندالی می‌شد، اما بعد از سال 1988، هیچ‌کدام‌شان نتوانستند ردی از دوست من پیدا کنند. بعد، چهارده سال بعد از اولین ملاقات ما، نامه‌ای دریافت کردم، که از آدرسی ناشناس در لندن آمده بود. فرستنده‌ی نامه می‌گفت که کسی را در میانمار ملاقات کرده و از او نامه‌ای گرفته تا برایم بفرستد... او آن شخص را شناخته بود، چون درباره‌اش در کتابی که نوشته بودم، خوانده بود.

من مضطرب منتظر ماندم، اما خبری از نامه‌ی دوستم نشد.

بعد، چند ماه دیگر گذشت و نامه‌ی دیگری از مونترال رسید و وقتی نامه را باز کردم، دست‌خط آشنایی بیرون پرید. موئانگ-موئانگ نوشته بود: «پیکو لی‌یِر عزیز» و به‌دنبال‌اش گفته بود که چگونه کمی بعد از ملاقات ما، با مسافران دیگری از تگزاس آشنا شده بود. این زوج مسن‌تر آن‌قدر تحت‌تاثیر دوستِ من قرار گرفته بودند تحت‌تاثیر مقاله‌ی «زندگیِ من» او، هدیه‌هایی که به آن‌ها تقدیم کرده بود که همان‌جا و در همان لحظه تصمیم گرفته بودند تا به او دویست دلار بدهند، تا بتواند به آرزوی تمام عمرش برای خریدن تریشای خودش عمل کند. او نمی‌توانست سرنوشت خوب‌اش را قبول کند، به خانه و سراغ همسر و پنج بچه‌اش رفته بود و به آن‌ها گفته بود که از حالا زندگی‌شان بهتر خواهد شد. او فکر می‌کرد که حتا والدین‌اش حالا نظر بهتری نسبت به او خواهند داشت.

موئانگ-موئانگ بعد نوشته بود که با مسافر دیگری از ایتالیا دیدار کرده بود، که آن‌قدر تحت‌تاثیر داستان او قرار گرفته بود که پولی به او داده بود تا آرزوی پنهان وجودش را عملی کند، چیزی که نمی‌توانست به هیچ کسی بگوید: دوربینی بخرد و عکاس بشود. مسافر گفته بود: «فقط چند تا سکه‌ی قدیمی به من بده و به جایش این دوربین را به تو می‌دهم».

موئانگ-موئانگ سرتاسر ماندالی را گشته بود، تمام پس‌اندازش را خرج کرده بود تا سکه‌های قدیمی برمه پیدا کند و آن‌ها را برای ایتالیایی بفرستد. اما وقتی در طول برمه سفر کرده و به پایتخت رسیده بود، و در محل قرارشان برای دریافت دوربین منتظر مانده بود، هیچ کسی نیامده بود. او منتظر مانده و منتظر مانده بود، و بعد به خانه برگشته و به همسرش گفته بود که بدبخت شده‌اند. آن‌ها می‌بایست شرمنده به دهکده‌ی خود بر می‌گشتند و کل زندگی‌شان را دوباره از اول شروع می‌کردند.

موئانگ-موئانگ نوشته بود که دوازده سال از آن موقع گذشته است و عاقبت، بعد از کار سخت و اراده‌ای راسخ، او توانسته به همان‌جایی برسد که از آن شروع کرده بود. دوباره راننده‌ي تریشا شده بود و منتظر بازگشت من بود. او حالا پیرتر از آنی بود که انتظار دریافت مدرک یا جشن فارغ‌التحصیلی داشته باشد، اما عاقبت ما می‌توانستیم یک روز دوباره با هم دیدار کنیم. او می‌دانست که درباره‌اش در کتابی نوشته‌ام، پس حالا دیگرانی هم بودند که از جزئیات «زندگی من» خبر داشتند.

جرات این را نداشتم تا به او بگویم در فهرست سیاه مسافرین به برمه قرار دادم، احتمالا چون درباره‌ی مردمانی مثل او نوشته‌ام، هرچند اول آن‌ها را در لباس‌هایی مبدل به شایستگی قایم کرده بودم. همکاری عکس‌هایی من را در فرودگاه آن‌ها دیده بود، انگار جنایتکاری بودم که باید بلافاصله بعد از دیده شدن، بازداشت می‌شدم. مساله‌ی مهم این بود که عاقبت ارتباط دوباره برقرار شده بود و پنجره‌ای، پنجره‌ای خیلی کوچک، دوباره به جایی باز شده بود که در آن به‌نظر انتظار هیچ امیدی نمی‌رفت.

الان تقریبا ربعِ قرن از زمانی گذشته که گذر زندگی‌مان به هم افتاد، اما اغلب به موئانگ-موئانگ فکر می‌کنم، مخصوصا دیگر موئانگ-موئانگ‌هایی را می‌بینم که قهرمان زندگی مسافری شده‌اند. بعضی‌وقت‌ها به‌نظر تمام صندوق پستی من از نامه‌های آنان پر شده است (آدم‌هایی مثل موئانگ-موئانگ مشتاقانه می‌نوشتند، و اینترنت هم اغلب در چنین کشورهایی چیزی ممنوع است). من بیرون آپارتمانم در حومه‌ای در ژاپن می‌روم و جواب نامه‌هایشان را می‌دهم، یا کتابی درباره‌ی کشورشان می‌خرم، یا حتا چیزهایی شبیه همین یادداشت را می‌نویسم. هر کدام از این کارهای ساده، برای این مردمان غیرممکن است. چیزهایی که رفاه زندگی من شده‌اند، برای بیشتر آن‌ها خیال‌پردازی‌هایی علمی-تخیلی هستند.

با وجود همه‌ی قصاوت‌ها و خشونت‌های دولتِ او، موئانگ-موئانگ هنوز هم در ایستگاه منتظر مانده است، و ما تنها آزادی‌ای هستیم که او می‌شناسد. بدون ما بدون داستان‌هایی که از او می‌گیریم، داستان‌هایی که برایش می‌آوریم هیچ چیزی نخواهد بود، به جز سال‌ها و سال‌هایی طولانی‌تر برای تقلا، و بعد رسیدن به این نقطه، که هیچ برایت باقی نمانده است.