یادداشت مرا در بر کتاب قلابی نوشته ی رومن گاری با ترجمه ی سمیه نوروزی در روزنامه تهران امروز ببینید


قلابی. مجموعه داستان‌کوتاه. نوشته رومن گاری. ترجمه‌ سمیه نوروزی. تهران: نشر چشمه. چاپ سوم: بهار 1390. 2000 نسخه. 104 صفحه. 2300 تومان.

«اوه! درسته که همه‌چی نسبیه. ولی من فقط دارم از استعداد هنری حرف می‌زنم» (ص 70).

حدودا سه دهه از آخرین زمانی گذشته بود که رومن گاری را در زبان فارسی به‌عنوان نویسنده داستان‌های کوتاه درنظر گرفته باشیم. برای ما او رمان‌نویس بود و مزه‌ نوشته‌هایش را با «زندگی در پیش‌رو» و «خداحافظ گری‌کوپر» در خاطره‌های ادبی‌مان نگه داشته بودیم. او کسی بود که بی‌خیال می‌نوشت اما حیرت‌انگیز. زبان‌اش حد‌ومرزی برای خود قائل نبود. می‌توانست چند شخصیت خارق‌العاده جلوی چشم‌های ما بگذارد و از دل آن‌ها داستان ساده‌ زندگی‌شان را طوری بیرون بکشد که همراه‌شان بخندیم و گریه کنیم، نفس بکشیم و وقت‌ بگذرانیم. اما داستان‌های کوتاهش فراموش شده بودند، چون کتاب «پرنده‌ها می‌روند تا در پرو بمیرند» هیچ‌وقت تجدید چاپ نشد و این ماند تا زمانی که سمیه نوروزی در کنجکاوی‌های ادبی‌اش، به کتابی از انتشارات گالیمار رسید، کتابی شامل چند داستان کوتاه از رومن گاری. کمی بعد متوجه شدند که این داستان‌ها، به فارسی ترجمه نشده‌اند و حالا کتاب کم‌برگِ «قلابی» از خوش‌اقبال‌های بازار است: به‌فاصله‌ کمتر از 9 ماه سه نوبت چاپ را به بازار عرضه کرده و بازار هنوز هم روی خوش به این کتاب نشان می‌دهد.

«قبل از جنگ، توی جاده‌ هامبورگ-نویگرن، ده کوچکی بود به نام پاتِرنُستِرکیرخِن. این منطقه را به‌خاطر صنعتِ شیشه‌گری‌اش می‌شناختند» (ص 45). «قلابی» کتابی است در نگاه اول ساده: از پنج داستان شکل گرفته که اول از همه، قصه هستند. قصه‌ای معمولی که می‌توان به‌خاطر سپرد، اما ورای این قصه، یک هویت داستانی قرار گرفته است. خواننده می‌تواند احساس کند که کلمات با دقت چیده شده‌اند. این هم در ترجمه‌ اثر مشهود است، که قلم محتاط و مراقب جلو می‌رود، هم در نثر داستانی نویسنده، که در آن توجه داشته مبادا چیزی از قلم بیفتد، مبادا چیزی اضافه وارد داستان بشود. خواننده می‌تواند احساس کند که نویسنده می‌خواهد خاطره‌هایی تعریف کند، انسان‌هایی نقش بزند که زنده هستند، در ذهن او به شکل انسان‌هایی واقعی زنده مانده‌اند، اما آن‌قدر داستان در داستان نقش می‌زند تا کسی متوجه هویت واقعی‌شان نشود. او از جنگ حرف می‌زند، از زندگی معمولی مردمانی آشفته و پریشان حرف می‌زند و از فقر. سراغ دیپلماسی و سیاست می‌رود و سرانجام از هویت فردی قصه‌ای نقل می‌کند. او انسان نقش می‌زند در جست‌وجوی خویش و در کنار آن، به سراغ گوشه و کنار جهان اروپایی‌شان می‌رود، تا خاطره‌هایی از صداها، نورها، تصویرها و چیزهای دیگر به جا بگذارد. کتاب کوتاه است، اما در سرتاپای آن می‌توان بازیگوشی کلمات را احساس کرد: «شمعِ چروک‌خورده به‌ پت‌پت می‌افتد. پشت‌بندش شعله غرق می‌شود توی حوض کوچکی از چربی. بعد روشنایی روز آرام‌آرام می‌آید تو. از لای میله‌ها سُر می‌خورد، طول دیوار را طی می‌کند و آن گوشه گیر می‌افتد. چمباتمه می‌زند و نگاه می‌کند. زوُنار بهش لبخند می‌زند و روز جوابش را می‌دهد: یک روشنایی صورتی و خجالتی که به‌زور دیده می‌شود» (ص 30).

ورای همه ویژگی‌های تکنیکی، روایت‌ها و قصه‌های کتاب، شخصیت‌های داستانی‌اش قرار گرفته‌اند. انسان‌هایی که زحمت زیادی در توصیف‌شان کشیده نمی‌شود، اغلب اسم‌هایی مستعار دارند یا نام‌شان کامل ادا نمی‌شود و هویت اجتماعی‌شان ورای نام‌شان قرار می‌گیرد. این شخصیت‌ها هستند که ستون‌های استوار داستان‌ها می‌شوند. آن‌ها هستند که با غمگینی‌شان، خواننده را وادار می‌کنند کتاب را بر زمین نگذارد و همراه کلمات جلو برود، هرچند مثل آن‌ها، محتاط و مراقب به زمین‌های داستانی رومن گاری وارد می‌شود: «قدبلند و لاغراندام، با دست‌های کشیده و ظریفی که به این زیبایی می‌آمد؛ با انگشت‌هایی که انگار هر روز هلش می‌دادند سمتِ رابطه‌ای دوستانه با ابزار هنری، صفحه‌های یک اثر چاپی نفیس یا کلیدهای پیانو... سفیر کُنت دو ن...، تمامِ زندگی کاری‌اش شغل‌های مهم، ولی خالی از احساس و دور از دریای مدیترانه‌ای داشت که با شیفتگی بسیار یا شاید عارفانه دنبالش بود؛ انگار او و دریای لاتین سفت‌ومحکم به‌هم چفت شده بودند» (ص 61). این شخصیت‌ها می‌خواهند خودشان باشند، درعین‌حال، از طرف جامعه‌ خود تحت فشاری خارق‌العاده قرار دارند که خودشان نباشند. آن‌ها دست به هر کاری می‌زنند تا از بیانِ خودشان دوری کنند: به نوشیدن روی می‌آورند، به وراجی مشغول می‌شوند، خجالتی به گوشه‌ای می‌گریزند یا خود را پشت کلکسیونی هنری پنهان می‌کنند. شخصیت‌ها لایه‌ به لایه در هویت داستانی خود آشکار می‌گردند. آن‌ها از دل‌مشغولی‌هاشان دور می‌شوند تا بتوانیم نگاهی واضح‌تر به تنهایی‌شان بیندازیم. به آن‌چه در زندگی به‌دست می‌آورند و آن‌چه از دست می‌دهند بیندیشیم. این انسان‌ها هستند که «قلابی» را می‌سازند، رومن گاری چون تماشاگری ساکت گوشه‌ای ایستاده و دست تکان می‌دهد: کلمات او در گوش خواننده طنین‌انداز می‌شوند و بعد آرام می‌گیرند و کتاب کوچک، در زمانی کوتاه به پایان می‌رسد. واقعا، واقعا چرا رومن گاری این‌قدر کم داستان‌های کوتاه نوشته است؟ سوالی که باید پرسید و باید به آن اندیشید. به کسی که توانِ‌ قلمی و ذهنی توانا برای خلق روایت دارد، اما قلمش در بیان کوتاه کلمات، این‌قدر محتاط می‌شود. واقعا چرا؟