جوانی از آتلانتا. برنده‌ي جایزه‌ی پولیتزر نمایشنامه‌نویسی 1995. نوشته‌ی هورتون فوت. مترجم: سکینه عرب‌نژاد. چاپ دوم: بهار 1390 (چاپ اول: بهار 1388). 1100 نسخه. 96 صفحه. 2500 تومان.

 

...

ویل: تو اون شرکت که شروع به کار کردم همش بیست‌وشش سالم بود. ویل که به‌دنیا اومد به سختی می‌تونستیم با حقوقی که من می‌گرفتم سر کنیم. یکی بهم گفت یه شرکت تولیدی هست که تازگی شروع به کار کرده و دنبال یه آدم اهل عمل و جسوره. فکر کردم اون آدم منم. رفتم اونجا و تد وکلی‌ولند رو دیدم. همون لظحه با هم دوست شدیم. هفته بعدش رفتم سرکار و کم‌کم کمپانی رونق گرفت. بعدم که اون مرد و پسرش اومد به جاش. [مکث.] می‌]وای یه چیزی بدونی؟ پسرش کاسب نیست. اون بیشتر تو زمین گلفه تا تو دفترش. می‌دونی پیش‌بینی من چیه؟ من دیگه اونجا نیستم ولی شش ماه، یک سال که بگذره همه چیزو از دست می‌ده، این حالمو بهم می‌زنه. چهل سال کار و زحمتو به هدر می‌ده. بذار ببینیم با بچه‌های بیست، سی سالش چکار می‌کنه. اونا نمی‌تونن کمکش کنن. نمی‌تونن. [مکث.] ولی می‌دونین، منم احمق بودم. باید امروزو می‌دیدم. من نیاز به زندگی مرفه ندار، ماشینای خوب و خونه‌های خوشگل نمی‌خوام. ذاتاً آدم ساده‌ای هستم. یه بچه دهاتی. تموم چیزی که دلم می‌خواد انجام بدم کاره. حالا اونا بهم می‌گن نمی‌تونم کار کنم. کارمو ازم گرفتن.

...

صفحات 59 و 60 کتاب

 

نمایشنامه‌های برنده‌ي جایزه‌ی پولیتزر برای خواننده‌ی فارسی، دل‌نشینی خاصی دارند. خوانش چنین نمایشنامه‌هایی، به خواننده این احساس را می‌دهد که متنی اصیل بدست گرفته است. هیچ‌شکی نیست که چنین جوایز ادبی، نمایش دهنده‌ی استانداردهای کیفی مشخصی هستند اما نباید فراموش کرد که چنین نمایشنامه‌هایی، به محفل‌های خاصی تعلق دارند. مثلاً، اکثر آنان در نیویورک به روی صحنه رفته‌اند و بیشتر آنان نمایشنامه‌های برادوی هستند. معدود نمایشنامه‌هایی توانسته‌اند از شهرها و بخش‌های دیگر آمریکا، به چنین جایزه‌ی دست پیدا کنند. نمایشنامه‌ای که به برادوی، آف-برادوی و آف-آف-برادوی متعلق باشد، به ژانر مشخصی تعلق خاطر دارد. متن آن بر پایه‌ی توجهِ تماشاگر نوشته می‌شود. تئاتر برادوی و ضمایم آن، تئاتر بی‌رحمی است که عمیقاً به بازار فروش وابسته است. شما باید بتوانید متنی بفروش بنویسد و ارائه بدهید تا در این تئاتر زنده بمانید. بی‌رحمی پول، نمی‌گذارد تا هر چیزی به روی صحنه برود. برای همین بوده که گروه‌های تئاتر آوان-گاردتر، از برادوی فرار کردند و آف-برادوی درست شد و بعد همین تئاترها به محدودیت‌ها و مرزهایی رسیدند و آف-آف-برادوی درست شد.

حالا چرا این مساله در مورد «جوانی از آتلانتا» مهم می‌شود؟ چون اگر این نمایشنامه برندِ «پولیتزر» را روی دوش خودش حمل نمی‌کرد، نمی‌توانست به دست ما برسد. این نمایش عمیقاً وابسته به فرهنگ آمریکایی است و در زمانه و دورانی می‌گذرد که آمریکا در حال تحول است. از یک سو اقتصاد در حال پوست انداختن است (یعنی چهارچوب‌های گذشته از بین رفته و چهارچوب‌های جدید جای آن را می‌گیرد) و از سویی دیگر مفهوم‌های فرهنگی در حال شکستن هستند. مثلاً مفاهیمی چون مذهب یا چون خانواده، به سرعت شکل‌های جدیدتری به خود می‌گیرند. این تغییر مرزها، برای تماشاگر آمریکایی ملموس هستند؛ چون بحث زنده‌ای امروز آنها را نیز شکل می‌دهند اما ما چه؟ نمایشنامه‌ای جدی می‌خوانیم، از خواندن آن لذت می‌بریم، داستانی جذاب را لمس کرده‌ایم اما مفهوم‌های بنیادی نمایشنامه برای ما چه تصویری خلق می‌کنند؟

نمایش داستان فروپاشی خانواده‌ای آمریکایی است. خانواده با فرهنگ آمریکا بزرگ شده، رشد پیدا کرده و حالا در چهارچوب‌های آمریکا، نابودی خودش را به تماشا می‌نشیند. نسل‌های مختلف خانواده، حاضر هستند تا این نابودی را تماشا کنند. برای اکثریت خانواده یعنی بخشی که بالای چهل سال سن دارد این نابودی جنبه‌ی مادی دارد. آن‌ها شغل، پس‌انداز و ثروت خود را از دست می‌دهند. اما ورای این تصویر، چهارچوب‌های شکل دهنده به خانواده نیز مفهوم خود را از دست داده است: خانواده، دیگر آن محدوده‌ی مذهبی نیست که زوجی را دور خود جمع کرده باشد تا برای زندگی تلاش کنند، به موفقیت برسند و بعد برای رستگاری روح خویش مشغول باشند. خانواده، در تنها پسرش خلاصه می‌شود: او مُرده. حالا تصویرهایی از او باقی مانده است: آیا مذهبی بوده یا مذهبی نبوده؟

در نگاه اول، بحث اصلی نمایش بر روی نابودی مادی خانواده متمرکز است اما در نگاهی جدی‌تر، می‌توان به‌وضوح دید که مساله‌ی اصلی نمایش، پسر خانواده است. پسری که از خانواده جدا شده تا در شهری دور تحصیل کند. در آن‌جا، با پسری دیگر هم‌خانه بوده ولی تمام پول‌هایش (یک‌صد هزار دلار) را خرج این پسر کرده است و پسر وِل نمی‌کند؛ حالا سراغ مادر داغ‌دار پسر آمده و حرف‌هایی گیج‌کننده می‌زند و سوال‌های زیادی را پیش می‌کشد. واقعاً پسر خانواده که بوده؟ او چه می‌کرده؟ زندگی‌اش را چگونه می‌گذرانده؟ چهارچوب‌های خانواده فرو می‌پاشد. نمایش اوج می‌گیرد و جز غم، جز نابودی رویای آمریکایی، چیزی باقی نمی‌ماند.

تماشاگر آمریکایی راضی از سالن نمایش بیرون می‌آید:‌ او نمایشی برجسته تماشا کرده که باری دیگر هویت آمریکایی را به بحث نشسته است. تماشاگر بومی، می‌تواند ساعت‌ها در چهارچوب سنت‌های روز خود، به بحث و نقد اثر بنشیند. می‌تواند اجراهای متفاوتی از اثر را تماشا کند. ما در این سوی بوم ایستاده‌ایم: برای ما نمایش، متنی‌ست ترجمه. ما باید به کنکاش در چهارچوب‌های آمریکایی بپردازیم و مدلی دیگر از نمایش ملی این سرزمین را تجربه کنیم. قطعاً تجربه‌ی دل‌نشینی است اما در واقعیت خود، چه به دانش نمایشنامه‌ای ما اضافه می‌کند؟ ما شبیه‌سازی می‌کنیم، سعی می‌کنیم تا با شخصیت‌های نمایش همزادپنداری کنیم، سعی می‌کنیم تا نمونه‌هایی از واقعیت‌های نمایش را در دنیای اطراف خودمان ببینیم. اما تصویر ذهنی ما ابتر است: ما نمی‌توانیم مفهوم‌های فرهنگی نمایشنامه را درک کنیم، چون ما آمریکایی نیستیم. ما هویت آن را نمی‌فهمیم، چون برای ما گنگ خواهد بود. نمایش برای منِ خواننده نامفهوم باقی می‌ماند، چون این مرزها هنوز در جامعه‌ی بومی من جابه‌جا نشده است. «جوانی از آتلانتا» نمایشی‌ست که باید در آینده خواند، در آینده‌ای دورتر از چهارچوب‌های امروز فرهنگی ما.