وقتی پسربچه بودم. اریش کِستنر. ترجمه‌ي ساعد آذری. ویراستاری سام فرزانه. تهران: نشر چشمه. چاپ اول: تابستان 1389. 212 صفحه. 1200 نسخه. 4800 تومان.

 

آغاز سرگذشت هر انسان معمولا از انسان‌های دیگر شروع می‌شود. انسان‌هایی که او نه هرگز دیده است و نه می‌توانسته آن‌ها را ببیند. انسان‌هایی که او هیچ‌گاه در زندگی به آن‌ها برنخورده و هرگز نیز برخورد نخواهد داشت. انسان‌هایی که مدت‌هاست درگذشته‌اند و او از آنان تقریبا چیزی نمی‌داند. آغاز سخن هر انسان درباره‌ی خود معمولا از گذشتگانش شروع می‌شود.

صفحه‌ی17 کتاب

 

اریش کستنر برای بچه‌های گذشته نوستالژی است. «خواهران غریبه»، «کلاس پرنده» و چندین و چند کتاب او در طول چهل سال گذشته به فارسی برگردانده شده‌اند. «وقتی پسربچه بودم» جدیدترین کتاب اوست که به دست خوانندگان فارسی‌زبان می‌رسد اما این کتاب هم خود نوستالژی است. متن کتاب که با ترجمه‌ی ساعد آذری و ویرایش سام فرزانه منتشر گشته، نوعی دفترچه‌ی خاطرات است، یا آن‌طوری که در غرب مشهور است، «مِه‌موال» است. خاطراتی که از دید یک شخص مشخص و در طول زمانی معین نوشته می‌شوند و هدف اصلی آن نگاهی به زندگی اطرافیان نویسنده است. بیشتر این کتاب‌ها را شخصیت‌های معمولی می‌نویسند اما مشهورترین این کتاب‌ها را چرچیل، نخست‌وزیر سابق بریتانیا نگاشته است. اریش کِستنر سال‌ها کودکی و نوجوانی خود را به‌عنوان هدف نوشته‌اش انتخاب می‌کند. او در این یادداشت‌ها، گذشته‌ی خانوادگی‌اش تا سالیان نوجوانی را دنبال می‌کند و در این روند، تصویرهای گذشته را در روندی رمان‌گونه کنار هم می‌چیند.

اولین سوال برای خواننده‌ای که به نام اریش کِستنر آشنا باشد این خواهد بود که چرا مقدمه‌ای در معرفی نویسنده نیامده است؟ یعنی اگر بخواهیم جدی‌تر بپرسیم، چرا نشرهای عمده و اصلی تهران، کتاب‌هایی خوب انتخاب کرده و منتشر می‌سازند، ولی از آوردن مقدمه خودداری می‌کنند. نمی‌گویند نویسنده کیست و چه کاره بوده. توضیح نمی‌دهند که کتاب چه جوایزی برده و نظر دیگران درباره‌ی اثر را قید نمی‌کنند. چرا؟ آدم هیچ‌وقت نمی‌فهمد که چرا. شاید فکر می‌کنند که همه باید بدانند که کدام نویسنده کیست و چه کاره است، مگرنه سراغ خوانش کتاب او نمی‌روند. سال‌ها از انتشار کتاب‌های کِستنر گذشته، خیلی‌ها او را می‌شناسند و بسیاری چیزی درباره‌اش نمی‌دانند. طرح جلد کتاب ساده می‌گوید کتابی درباره‌ی جنگ خواهید خواند (چرا؟ بیشتر کتاب به روزهای کودکی می‌پردازد و بخش اندکی از کتاب به سال‌های جنگ مربوط است. بیشتر کتاب، آلمان در گذشته‌اش پیش از جنگ جهانی دوم را نقش می‌زند).

اگر از معرفی نویسنده بگذریم، کتاب در فصل‌های خود به معرفی گذشته می‌پردازد. خانواده‌ای، گذشتگان و شخصیت‌هایش را معرفی می‌کند و به جلو گام بر می‌دارد تا کودکی متولد گردد. سپس سال‌های رشد کودک را دنبال کرده و همراه او به راه می‌افتد تا با زندگی آشنا بشود و بعد به مدرسه می‌رسد و سرانجام کتاب پایان می‌گیرد. در این میان، مساله‌ي اصلی طنز دلپذیر و لذت‌بخش نویسنده است که خواننده را در جای‌به‌جایِ کتاب به قهقهه می‌اندازد. او نگاهی شکاک به زندگی سرسخت مدرن دارد و از این شک استفاده می‌کند، تا نگاهی بشّاش به اطراف خود بیاندازد. کتاب در کهن‌سالی نویسنده نوشته شده، زمانی‌که او را در سرتاسر جهان به‌عنوان چهره‌ای آشنا می‌شناسند و حالا به دست ما رسیده، زمانی‌که وقت‌اش رسیده این سوال را بپرسیم ترجمه‌های قدیمی رمان‌های کِستنر کجا هستند؟ تجدید چاپ می‌شوند؟ اگر نه چرا و اگر آری چرا آن‌ها را در کتاب‌فروشی‌های اصلی تهران نمی‌بینیم؟ در این میان «وقتی پسربچه بودیم» نوستالژی لذت‌بخشی است برای کسانی که می‌خواهند با نگریستن به کودکی اریس کِستنر، نگاهی هم به کودکی خود داشته باشند و سال‌هایی را ورق بزنند که با کتاب‌های این نویسنده بزرگ شده‌اند و درعین‌حال، از نقش‌های آلمانی کتاب لذت برند.

 

...

در این کتاب می‌خواهم قسمت‌هایی از دوران کودکی‌ام را برای بچه‌ها تعریف کنم. فقط قسمت‌هایی؛ نه همه‌ی آن را. والّا تبدیل به یکی از آن کتاب‌های قطور می‌شد، و به سنگینی یک پاره‌آجر که اصلاً دلخواهم نیست. گذشته از این میز تحریرم هم که کارخانه‌ی آجرپزی نیست و غیرازاین ضرورتی ندارد، تمام مسائلی که کودکان تجربه می‌کنند،‌ مورد مطالعه‌ی کودکان دیگر قرار گیرد! شاید کمی عجیب به‌نظر می‌آید، اما حقیقت دارد. این را از من قبول کنید.

...

در آن دوران خیلی چیزها در مقایسه با امروز جور دیگری بود! من هنوز سوار قطارهای اسبی می‌شدم. واگن روی ریل حرکت می‌کرد و یک اسب آن را می‌کشید، مامورکنترل در ضمن درشکه‌چی هم بود و با شلاقی اسب را هدایت می‌کرد؛ زمانی‌که مردم به قطارهای برقی عادت کرده بودند، دامن‌های لرزان هم، که خیلی بلند و تنگ بود، برای خانم‌ها مد شد. خانم‌ها با این دامن‌ها فقط می‌توانستند قدم‌های کوتاه بردارند، گذشته از این، قادر به سوار شدن به قطار هم نبودند. مردان قوی‌هیکل و ماموران‌کنترل با شلیک خنده آن‌ها را بلند می‌کردند و به داخل واگن هُل می‌دادند، خانم‌ها همزمان باید سرشان را خم می‌کردند، زیرا کلاه‌هایی به بزرگی لاستیکِ یک ماشین به‌سر داشتند، با فنرهایی پرقدرت و سوزن‌هایی دراز و حفاظی در مقابلش که دستورالعمل اداره‌ی پلیس بود!

...

ص‌ص 10 و 11 کتاب