سالهایی با لائورا دیاس
همین یادداشت را در روزنامهی تهران امروز ببینید.
لائورا دیاس. نوشتهي کارلوس فوئنتس. ترجمهی اسدالله امرایی. تهران: کتابسرای تندیس. چاپ دوم: 1389. 2000 نسخه. 688 صفحه. 13500 تومان.
چرا تا نام ادبیات آمریکای لاتین به میان بیاید، ذهن خوانندهی ایرانی تقریبا بلادرنگ، بهسمت «رئالیسم جادویی» پرواز میکند؟ چرا در میان آثار نویسندههای این خطه، مترجم و خواننده دنبال کتابهایی است که هر کدام بتوانند یا خودِ «صد سال تنهایی» باشند، یا نشانهای از این نثر و روایت را در خود داشته باشند؟ چرا ما انتظار نوشتهای سختخوان از نویسندههای این سرزمینها داریم؟ هیچ شکی وجود ندارد که سرزمینهای جنوبِ اسپانیولی و پرتغالیزبان، توانستهاند نوشتههای بهراستی ارزشمندی را به خوانندگان سرتاسر جهان تقدیم کنند و همچنین توانستهاند مرزهایی مشخص برای نوع ادبیات خود تثبیت کنند، اما چرا ما نمیخواهیم آنها در نوشتنشان آزاد باشند؟ آنگونه که بودهاند و هستند، ساده و رئال، مثل لحظههای زندگی. «لائورا دیاس» میخواهد خودش باشد. نمیخواهد خودش را به افسانهها و اسطورهها محدود کند – هرچند که سرتاسر کتاب لبریز از نمونههای مدرن این داستانسراییهاست – و نمیخواهد در چهارچوبی به جز رمان خوانده و درک شود. این کتاب نمونهای است از ادبیات، آنگونه که هست: آزاد و بیپروا.
کارلوس فوئنتس را شاید بتوان مهمترین نویسندهي زندهی مکزیک خواند. به لطف بزرگان ترجمهی ایران، کتابهای مهم این نویسنده به فارسی ترجمه و منتشر شده و کتابها خوب هم دیده شدهاند. کارلوئس فوئنتس ماسیاس، متولد 11 نوامبر 1928، نویسندهای شناخته شده از مکزیک است که علاوه بر داستانهایش، او را به خاطر مقالاتی که بیشتر به زبان اسپانیولی مینویسد، میشناسند. آثار او به زبانهای بسیاری ترجمه شدهاند، آثاری که در دلِ خود شامل بر بیستوچهار رمان، نه مجموعه داستانکوتاه و دهها مقاله و چندین اثر برای سینما و تئاتر میشوند. او خود در خانوادهای سیاسی بهدنیا آمد. پدرش دیپلمات بود و بهواسطهی شغل پدر، خانواده سالها به سرزمینهای گوناگونی سفر کرده بودند. خود فوئنتس هم در ابتدا شغل دیپلماتی را انتخاب کرد و در لندن و پاریس بهعنوان سفیر مشغول به کار شد و بعد به کشورهای دیگر هم اعزام شد. او در اعتراضی سیاسی، در سال 1978 از شغل سیاست و دیپلماسی دست کشید و به تدریس در دانشگاه مشغول شد و هم اکنون استاد دانشگاه بروان است. او به آزادیخواهی معروف است و در این زمینه، چندین جایزه دریافت کرده.
«لائورا دیاس» در لایههای گوناگونی سفر میکند: در ابتدا مسالهي داستان است. مستندسازی به آمریکا آمده تا دنبال نقاشی و هنر معاصر مکزیک در این سرزمین باشد. او در شیکاگو بهدنبال نقاشیهای بهنام کمونیستی است که البته، در همان زمان ویران شده بودند. او در خیابانهای شهر راه میافتد، به او حمله میکنند و گیج میشود. او به هتل میرسد و از فصل قبل، ما دههها به عقب کشیده میشویم، جایی که بهدنبال زندگی خانوادهای و نسلهای گوناگون آن، با لائورا دیاس همراه بشویم و سالهایی را با او تجربه کنیم. خب، تا همینجا انبوهی ماجرا وارد کتاب میشود. زندگی خانوادگی و گذر نسلها. انبوهی شخصیت و دیالوگ و توصیف. گذر زمانی، که تصویرهای مختلفی به خواننده عرضه میکند و غیره.
در ورای این خانواده، فوئنتس به بازگویی تاریخ و زندگانی مردمان مکزیک مشغول میشود. او سیاست و تاریخ را در هم گریه میزند و کمی داستانهای اسطورهای به آن اضافه میکند، تا با استفاده از فرم رمان، به دلنگرانیهایش مشغول بشود: که چه بر سر ما آمد؟ از کجا به کجا رسیدیم؟ و در این میانه کهها آمدند و کهها رفتند. در کنار این ماجراها، نویسنده، دست خواننده را گرفته و به میان جامعهی هنری، فرهنگی و ایدئولوژیک سرزمین خود میبرد، که در زمانهی خویش، مثل اغلب کشورهای دیگر، درگیر ماجرای کمونیسم شدهاند و به این وسیله در حال نبرد با سرمایهداری و دیکتاتوری هستند. در این میان چهرهی فریدا هم نمایان میشود، نقاشی که بین خوانندهی فارسی هم بهخوبی شناخته شده است.
کتاب، خواننده را در نامها و کاتهایش آزار میدهد: شخصیتهای داستانی مرتب عوض میشوند و شهرها و ماجراها از جلوی چشمان خواننده به شتاب درگذر هستند. اما سرانجام کتاب در نسخهی فارسی، اثری متناسب و خواندنی شده است. «لائور دیاس» اولین بار در سال 1380 منتشر شده بود، تقریبا کمی به فاصلهی انتشار اثر در زبان اصلی. و بر کتاب، کاری جدی انجام شده است، در یادداشت کوتاه مترجم، او از نامهایی تشکر کرده که کتاب را خوانده، ویراسته یا نظر دادهاند: رامین مولایی، یوریک کریممسیحی، سایر محمدی، علیاصغر شیرزادی و غلامحسین سالمی.
کتاب بر پایهي رئالیسم جلو میرود و لبریز از بحث و جدل است. شخصیتها میخواهند خودشان را پیدا کنند، جایگاه خود میان خانواده را بیابند و بعد به میان جامعه قدم میگذرند. فوئنتس سر حوصله نشسته و ماجراها را کنار هم میچیند. حجم کتاب و نوع چینش آن، جلوی خواننده را میگیرد تا با سرعت به جلو برود. باید همانند فوئنتس صبر داشت و در کتاب غرق شد. در کتاب انبوهی نور و تصویر و رنگ و صدا نهفته است و ورای همهچیز، زندگی ترسیم شده و دنبال میگردد. فوئنتس میخواهد زندگی انسانی را به تماشا بنشیند و ما را دعوت میکند تا نمونهای مکزیکی از این تماشا را با او همراهی کنیم. او نویسندهای قهار است، داستان را جدی دنبال میکند و چهارچوبها و مرزهای خودش را خوب میشناسد، و علاوه بر داناییاش، او مردمان سرزمیناش را نیز بهخوبی میشناسد و میتواند بیپایان از آنها بگوید و شنوندهی رودروری خویش را مجذوب نگهدارد تا از حرفهای او دور نشود، با آن حرفها مشغول شود و به خیالپردازی بپردازد و سرانجام، از تجربهای ادبی، فرهنگی، اجتماعی و سیاسی، لذت ببرد.
سید مصطفی رضیئی (سودارو) هستم. لیسانس ادبیات انگلیسی از دانشگاه غیرانتفاعی خیام، متولد بیست فروردین 1363 در مشهد و ساکن کشور کانادا. اولین قرارداد کتابام را در سال 1385 با نشر «کاروان» بستم، کتاب شفاهی توقیف شد. کتابهای دیگرم را بتدریج نشرهای «افراز»، «ویدا»، «کتابسرای تندیس»، «پریان»، «مروارید» و «هزارهی سوم اندیشه» به بازار میفرستند. نوشتههایم در روزنامهها و مجلههای مختلفی از جمله «تهران امروز»، «کارگزاران»، «اعتماد»، «اعتماد ملی»، «فرهیختگان»، «آسمان»، «تجربه»، «مهرنامه»، «همشهری داستان»، «همشهری اقتصاد» و «گیلان امروز» منتشر شدهاند. یک سال مسوول مرور کتاب وبسایت «جشن کتاب»، متعلق به انتشارات کاروان بودم ونزدیک به چهار سال مسوول مرور کتاب وبسایت «جن و پری» بودم و مدتی هم در وبسایتهای «مزدیسا»، «مرور» و «مد و مه» مینوشتم. دارم سعی میکنم که زندگیام را مرتبط با کتاب نگه دارم. در مطبوعات صرفا در مورد کتاب و ادبیات مینویسم و بیشتر وقتام به نوشتن مرور کتاب میگذرد. وبلاگنویسی را در سال 2004 در بلاگاسپات با نام «سودارو» شروع کردم که بعد از سه سال و نوشتن هشتصد پست وبلاگ، فیلتر شدم. بعد به حسین جاوید در «کتابلاگ» ملحق شدم و صفحهیی در آن وبسایت داشتم که بعد از حدود دو سال و نوشتن نزدیک به یکصد و هفتاد پست، آنجا هم فیلتر شد. بعد به بلاگفا پناهنده شدم تا گذر روزگار چه در چنتهی خود داشته باشد. مرسی که به اینجا سر میزنید.