مجلهی تجربه و چند تصویر مبهم دیگر
اول از همه آگهی وبلاگ محسن آزرم بود که خبر از تولد دور جدید انتشار مجلهي «تجربه» را میداد. بعدها یکی از دبیرهای مجله را دیدم و کلیات کار را برایم تعریف کرد. بعد یک روز به دفتر میرفتم و مثل همیشه جلوی دکهی روزنامهفروشی بین فلسطین جنوبی و چهارراه ولیعصر ایستادم تا ببینم چه خبر است و «تجربه» آنجا بود: با کادر قرمز و عکس سیاهسفید قیصر امینپور و در 256 صفحه به بهای ناقابل 5000 تومان فروخته میشد. یک هفتهای طول کشید تا بالاخره مجله را بخرم. دلیلاش خیلی ساده بود: شمارهی جدید «همشهری داستان» در حالی منتشر شده بود که از شمارهی قبل فقط یک داستان خوانده بودم و شمارهی نوروزی «نافه» و «مهرنامه» را هنوز نخوانده بودم. جعبهي چوبی مجلهها، کنار هال، پر از مجلههای پربرگی مانده بود که هنوز نخوانده بودم.
«مهرنامه» را تقریبا نمیخرم. وقت ندارم. زمان مسالهی مهمی است و مجلههایی که من دوست دارم، مجلههایی نیستند که توی مترو یا بیآرتی دستات بگیری و بخوانی: سنگین هستند و فونت خیلی ریزی دارند (واقعا چرا؟). مجلهي «تجربه» حتا از پدران قبلی خود هم ریزتر مینویسد. میگویند هر صفحه حداکثر 1600 کلمه در خود جای میدهد. ببخشید، چه خبر است؟ من تعداد قابلتوجهای از مطالب مجله را نخوانده رد کردم، فقط چون عذابآور است که بخواهم با چنین فونت ریزی بخوانم و البته مجله تقریبا به پربرگی همهشان است، و البته برخلاف بیشتر دوستان، این یکی را دوست دارم: ورق بزنی و ورق بزنی و تمام نشود. این یکی خوب است. هرچند میگویند از شمارهی بعد از تعداد صفحهها شاید کم بشود. ولی با فونت چه کنم؟
ببینید، من همینجوری در روزهای کاری حداقل شش ساعت چشمهایم به مانیتور دوخته است و در روزهای عادی – یعنی روزهایی که سنگی چیزی از آسمان نباریده باشد – حدود دویست صفحه مطلب میخوانم و اگر بخواهم ترجمه کنم هم چند ساعتی دیگر به مانیتور و کاغذ خیره میمانم، یا اگر بنویسم هم ماجرا همین است. منِ کتابخوان حرفهای، این وسط چه جوری باید با فونت ریز مجلهی «تجربه» یا «مهرنامه» یا «همشهری داستان» کنار بیایم؟ خیلی پیش آمده رسیدهام مجله باز کنم، اما به خاطر ریزی فونتاش، سرم گیج رفته و مجله را کنار گذاشتهام. و فکر میکنم خوانندههای معمولی مجلهای مثل «تجربه»، یا مثل من هستند یا مدل مشابه من هستند. البته میگویند فونت مجله درشتتر خواهد شد.
اما مسالهی دردناک «تجربه» برای شخص من، ماجرایی است که بر مجله گذشته. تیمی حرفهای از روزنامهنگاران برجستهی یک دههی گذشتهی داخل ایران، کنار هم جمع شدهاند و رفتهاند سراغ مجلهي «نافه» که دچار مشکلاتی شده بود و یک سالی منتشر نشده بود. صحبت کردهاند و کنار هم نشستهاند و چند شماره یکی از بهترین مجلههای فرهنگی ایران را به دست خواننده رساندهاند. این وسط واقعا، واقعا، واقعا چه شده است که باید قهر و آشتی پیش بیاید و سرانجام مجلهی «نافه» تبدیل بشود به «تجربه»؟
«تجربه» بهانه است. اتفاقی که افتاده، همان ماجرایی است که خیلی جاهای دیگر هم افتاده. ماجرا، حرفی است که دو هفتهای مانده به شروع نمایشگاه کتاب تهران، در خیابان کریمخان به دوستی گفتم. در دفتر ایشان ایستاده بودم و نگاهم خیره بود به درختهای توی حیاط و گفتم چه اتفاقی برای ما افتاده؟ چرا فکر میکنیم با هم دشمن هستیم؟ چرا همدیگر را تحمل نمیکنیم؟ چرا باید مرزهای بسته دور خودمان داشته باشیم و اگر کسی درون این مرزها نبود، یا متعلق به مرزهای دیگری بود، باید به هم حملهور بشویم؟ واقعا، واقعا، واقعا چه اتفاقی برای ما افتاده؟
«تجربه» بهانه است. ماجرا، حرفهای مهمانی کوچکی است پاییز سال گذشته در خانهی هنرمندان. جایی که خانوم نویسندهي نامآشنای ایرانی در مورد نشر نامآشنای ایرانی در حضور من، خانوم نویسندهی نامآشنای دیگری و دوستی شاعر و نامآشنا حرف میزدند. سوژه مهم نیست. نامها مهم نیست. ماجرا مهم نیست. مهم حرفهایی است که زده میشد. اینکه ارشاد گفته برای این نشر خاص برنامه دارد و به ایشان گفتهاند که شما نگران نباشید، ما خودمان حساب این نشر را میرسیم. مهم برای من این بود که چنین نویسندهای با این سابقه دارد این جوری در مورد یک نشر مهم حرف میزند. واقعا، واقعا، واقعا چه اتفاقی برای ما افتاده؟
«تجربه» بهانه است. ماجرا خیلی ساده است: لازم نیست ممیزی باشد و نگاه خاص بالای سر ما باشد و خیلی چیزهای دیگر که میگویند باشد. ما خودمان کافی هستیم تا مجلهي «نافه» نباشد. خودمان کافی هستیم تا درِ نشرها را ببندیم. خودمان کافی هستیم تا جلوی رشد ایدهها را بگیریم. خودمان کافی هستیم تا جوانها را به گند بکشیم. خودمان کافی هستیم تا همین بشود که هست: یک چالهی گنده.
و این وسط خود من حسابی وسط این چاله افتادهام. نمیدانم چه میشود. نمیدانم چه کار میتوانم بکنم. ولی چند هفتهی گذشته، از همان روزی که از دفتر دوست بیرون آمدم و قدمزنان از جلوی کتابفروشیهای کریمخان رد شدم و قدمزنان رفتم تا خیابان انقلاب، از همان روز این فکر توی کلهی من افتاده که چه اتفاقی برای خود من افتاده؟ من شاهد بودم که صداهای مستقل ادبی خفه شدهاند. شاهد بودهام که صدای اعتراض به خودمان خفه شده. و هیچی نگفتهام. هیچ کاری نکردهام. خودم را قایم کردهام توی اتاق خواب و بین ترجمه و کارهای روزمره. به خودم قول دادهام مرور منفی ننویسم و به خودم قول دادهام نقد ادبی نویسم. که چه؟ کسی نرنجد؟ آخر چرا؟
برای شخص من توهینآمیز شده که کتاب چاپ میکنم و آدمها انتقاد دارند و جلوی روی من چیزی نمیگویند. یعنی چه؟ یعنی شما راضی هستید کار من ضعیف بماند و به رویم نیاورید؟ که نرنجم؟ خانوم نویسنده خیلی مهم و جدی به من گفته بودند چقدر مهم است آدم بعضی وقتها برنجد و بهش بربخورد. شماها با من چه میکنید؟ ما با ادبیات چه میکنیم؟ من نگرانم و میخواهم از نگرانیهایم حرف بزنم. میخواهم قلمام را دوباره بیرون بکشم و اعتراض کنم. به خودم. به شما. به ادبیات.
من برگشتهام به «جن و پری» و بتدریج مدل جدید مرورها و نقدهای مفصلتر من را در این مجلهی اینترنتی و ديگر جاها خواهید خواند. دارند سعی میکنند من را غرق کنند، میخواهم نگذارم غرق بشوم. نمیدانم چه میشود. ولی میخواهم نفسهایم را در دنیای ادبیات بکشم. «تجربه» بهانه است: ماندن «تجربه»، باکیفیت و جدی ماندن «تجربه» است که مهم میشود. امیدوارم قبول داشته باشید که باید نگاهی دیگر داشت. نگاهی که صلح دارد و دیگری را قبول دارد و میگذارد حرف بزند. دوست دارم «تجربه» بماند، میماند؟ یعنی خودمان میگذاریم بماند؟
سید مصطفی رضیئی (سودارو) هستم. لیسانس ادبیات انگلیسی از دانشگاه غیرانتفاعی خیام، متولد بیست فروردین 1363 در مشهد و ساکن کشور کانادا. اولین قرارداد کتابام را در سال 1385 با نشر «کاروان» بستم، کتاب شفاهی توقیف شد. کتابهای دیگرم را بتدریج نشرهای «افراز»، «ویدا»، «کتابسرای تندیس»، «پریان»، «مروارید» و «هزارهی سوم اندیشه» به بازار میفرستند. نوشتههایم در روزنامهها و مجلههای مختلفی از جمله «تهران امروز»، «کارگزاران»، «اعتماد»، «اعتماد ملی»، «فرهیختگان»، «آسمان»، «تجربه»، «مهرنامه»، «همشهری داستان»، «همشهری اقتصاد» و «گیلان امروز» منتشر شدهاند. یک سال مسوول مرور کتاب وبسایت «جشن کتاب»، متعلق به انتشارات کاروان بودم ونزدیک به چهار سال مسوول مرور کتاب وبسایت «جن و پری» بودم و مدتی هم در وبسایتهای «مزدیسا»، «مرور» و «مد و مه» مینوشتم. دارم سعی میکنم که زندگیام را مرتبط با کتاب نگه دارم. در مطبوعات صرفا در مورد کتاب و ادبیات مینویسم و بیشتر وقتام به نوشتن مرور کتاب میگذرد. وبلاگنویسی را در سال 2004 در بلاگاسپات با نام «سودارو» شروع کردم که بعد از سه سال و نوشتن هشتصد پست وبلاگ، فیلتر شدم. بعد به حسین جاوید در «کتابلاگ» ملحق شدم و صفحهیی در آن وبسایت داشتم که بعد از حدود دو سال و نوشتن نزدیک به یکصد و هفتاد پست، آنجا هم فیلتر شد. بعد به بلاگفا پناهنده شدم تا گذر روزگار چه در چنتهی خود داشته باشد. مرسی که به اینجا سر میزنید.