صفحه‌ي خريد كتاب در وب‌سايت نشر افراز

 

مرا به عشق بسپارید

شیرکو بی‌کس

گزینش و ترجمه: رضا کریم‌مجاور

تهران: نشر افراز

چاپ اول: 1390

112 صفحه

2800 تومان

 

...

من صلیبی ماربه‌تن‌تنیده‌ام

من نفرینی ایزدی‌ام

من سه میخِ روییده‌ام!

من از الفبای سنگ

            از الفبای برف

            از الفبای شبنم

            از الفبای شعله...

من از تخم افسانه

            سر برآورده‌ام...

 

صفحه‌ی 14 کتاب

 

اول – ادبیات کشورهای همسایه‌ی ایران، گسترش می‌یابند و می‌بالند و ما تقریبا از وجود چنین ادبیاتی بی‌خبر مانده بودیم. پراکنده کارهایی ترجمه شده و نام‌هایی را شنیده‌ایم. اما تقریبا کسی از بلندای چنین ادبیات و فرهنگی در کشور ما خبر ندارند. البته دوستانی هستند به زبان اصلی می‌خوانند و اخبار را دنبال می‌کنند و کتاب‌های جدید و نام‌های نام‌آشنا و جدید را. اما تعداد آن‌ها محدود باقی مانده است. ادبیات افغانستان، کردستان عراق و کشورهای عرب، و کشورهای شمال، می‌بالد و با ارتباط‌های جدیدشان با فرهنگ غرب، راحت‌تر از گذشته ترجمه و پخش می‌شود. در این میان، نشر «افراز» بخشی را به «ادبیات همسایه» اختصاص داده است و رمان، داستان‌کوتاه و شعر مختص آنان را به زبان فارسی منتشر می‌کند. در بخش شعر همسایه، تاکنون دفترهایی از یونس ره‌ضایی، جمال جمعه، نوری الجراح، محمود درویش و آدونیس منتشر شده بودند. دفتر شعرهای شیرکو بی‌کس، جدیدترین عنوان این مجموعه است که توسط شاعر و مترجم کرد، رضا کریم‌مجاور به فارسی ترجمه شده است.

 

...

گاه شب‌ها

            تا پگاه

                        برگ‌های مرده را می‌شمردیم

از هراس در آغوشِ هم می‌خزیدیم

پیش چشم ما

            نسیم را می‌کُشتند

پیش چشم ما

            چوبه‌های دار را

                        برای آب و آفتاب بر می‌افراشتند

پیش چشم ما

            درختانِ پیرمرد و پیرزن را

                        از چکاد کوه‌ها

                                    به دره‌ها سرازیر می‌کردند

...

 

صفحه‌ی 40 کتاب

 

دوم – شیرکو بی‌کس شاعر کرد مقیم سوئد، شهر استکهلم است. یکی از آوارگان جنگ‌های داخلی عراق و نسل‌کشی کردها. احتمالا باید دنبال همین مضمون‌ها هم در شعر او باشید: آوارگی و مهاجرت، جنگ و نسل‌کشی، نابودی و ویرانی، سیاهی و ناآرامی... البته، این مضمون‌ها را شعر بی‌کس می‌توان یافت و در کنار آن، می‌توان تصویرهایی از زندگی، عشق و آرزوها را هم تماشا کرد. بی‌کس انسانی‌ست خواستار زندگی، که در چهارچوب وبای حزب بعث و ناآرامی‌های وطن و ملت‌اش گیر افتاده است. او مجبور به گریختن شده و حالا تماشاگری است که حرف دل‌اش را به روی کاغذ می‌آورد.

 

واژه‌هایی که در کودکی

            تب‌ولرز دارند و

            شبان‌گاهان هذیان می‌گویند

                        در بزرگ‌سالی شعر می‌شوند!

 

صفحه‌ی 71 کتاب

 

سوم – بی‌کس چهره‌ای مدرن است. شعر او در چهارچوب مشخصی نمی‌گنجد. او به ترکیب ژانرها هم علاقه نشان می‌دهد. از نمایش و داستان و شعر در یک متن استفاده می‌کند تا به خواسته‌ی خودش برسد: بیان دردهای وجودی. او می‌تواند رمانی به زبان شعر بنویسد یا در میانه‌ی شعری، ناگهان دیالوگ‌ها و صحنه‌های نمایشنامه وارد کند. خطوط شعری او بلند هستند و نام‌ها و تصویرهای بومی کرد، جابه‌جا میان شعرهایش حاضر می‌شوند.

 

...

روزنامه و پرسه‌های کوتاه دیدگان

روزنامه و بوسه‌های کوتاه سرانگشتان

روزنامه و آسودن در آغوش تُرد تو...

روزنامه روبه‌روی من است:

تیتر «جنگ داخلی»

            صف سیاه شاپرک‌ها شده بود

سرمقاله‌ی چالش زرقاوی

            تالاب آبیِ زیر مهتاب شده بود

انفجار یک خودرو

            فواره‌ی میدان مرکزی شهر شده بود

جنازه‌ی کودکی قربانی

            لاله‌کویر شده بود

دود انبوه فلوجه

            آسمان کردستان را زلال کرده بود...

روزنامه... روزنامه!

 

صفحه‌ی 86 کتاب

 

چهارم – شعر بی‌کس، شعر تنهایی است. این اولین بار نیست که شعرهای او به فارسی منتشر می‌شوند. این دفتر زیرنظر مستقیم خود او انتخاب و ترجمه شده است. دست مترجم باز گذاشته شده است تا کتاب را برای فرهنگ و خواننده‌ی ایرانی آماده بکند. در کتاب، شعرهای بسیار بلندی را می‌توان دید و در کنار آن، شعرهایی کوتاه هم قرار گرفته‌اند. نمونه‌های گوناگون از سبک‌های معاصر نوشتاری بی‌کس، که همه در «مرا به عشق بسپارید» حاضر هستند.

 

رود جمله

 

نیمه‌های شب بود

تک و تنها

            در پی خیالی دل‌انگیز می‌رفتم

چون واژه‌ی «گردباد»

            آشفته بودم!

ناگهان پایم به «ویرگول»ی گرفت و

            از آخرین اشکوبِ شعری بلند

                                    فرو افتادم

ولی آسیب ندیدم

چون در آغوشِ رودِ جمله‌ي دامنه‌ای افتادم

                        که جوش‌وخروش عشقی جاودان

                                    از او جاری بود!

 

صفحه‌ی 110 کتاب