بهانه‌ای برای ماندن

حسن کریم‌پور

رمان ایرانی

تهران: نشر آموت

چاپ اول:‌ پاییز 1389

2200 نسخه

344 صفحه

7000 تومان

 

اول – مساله‌ی رمان عامه‌پسند، مساله‌ی جدیدی نیست. اما شاید از وقتی برای بخشی از جامعه‌ی کتاب‌خوان جدید و جدی شده باشد، که یوسف علیخانی نشر «آموت» را به‌دست گرفت و یکی از توجهات خود را به این ادبیات اختصاص داد و علاوه بر چاپ این‌گونه رمان‌ها و مجموعه داستان‌ها (البته در کنار چاپ داستان‌های جدی)، کتاب «معجون عشق» را در مصاحبه با نویسندگان این ژانر کار کرد و در اینترنت و مطبوعات به‌صورتی جدی، به معرفی این آثار و نویسنده‌هاشان پرداخت.

دوم – حسن کریم‌پور شیرازی متولد 1327 در سعادت‌شهر شیراز است. او را با رمان «باغ مارشال» می‌شناسند که بیش از بیست و پنج بار تجدید چاپ شده و در آینده‌ای نزدیک ترجمه‌ی انگلیسی آن را نشر «پنگوئن» منتشر خواهد ساخت. کتاب آن‌قدر موفق بود که شیرازی، جلد دوم و سوم آن را هم نوشت. نشر «آموت» به‌ جز «بهانه‌ای برای ماندن»، رمان «خانه روبرو» را هم از او در دست انتشار دارد (احتمالا در نمایشگاه کتاب امسال عرضه بشود).

سوم - «بهانه‌ای برای ماندن» ساختاری شبیه به سریال‌های تلویزیونی دارد. روایتی درون قهوه‌خانه شروع می‌شود و نویسنده چون گزارشگری، چهره‌ها را دنبال می‌کند و داستان را از زبان هر راوی بیان می‌کند. داستان در مسیری مستقیم پیش می‌تازد، پیچ‌وتاب چندانی به خود نمی‌دهد. شیرازی از رئالیسم صرف استفاده می‌کند و علاقه‌ای به استفاده از تکنیک‌های مدرن داستان‌نویسی نشان نمی‌دهد. داستان او سریع نوشته شده و به‌همان سرعت هم خوانده می‌شود.

چهارم – دوست داشتم یک سوم از حجم رمان کم می‌شود و بخش‌هایی بازنویسی می‌شدند. دوست داشتم رمان پیچ و تاب بیشتری می‌خورد. دوست داشتم تصویرها زنده‌تر بودند. با این همه، شخصیت‌پردازی‌های رمان را دوست داشتم. آدم‌ها را حس می‌کردم و جمله‌هاشان برایم معنا داشت. کار آن جوری که کسانی مثل من دوست دارند، روشنفکری یا جدی یا تخصصی نبود. نمی‌توانی بنشینی و از لحاظ نقد ادبی رمان را به چالش بکشی، چون حفره‌های مختلفی درون کار وجود دارد. ولی مساله این است که کتاب را تا آخر می‌خوانی. مساله این است که از خواندن کتاب لذت می‌بری. مساله این است که انتظار خاصی نداری و دنبال چیز خاصی نمی‌گردی، پس راحت با اثر کنار می‌آیی.

پنجم – خواندن یا نخواندن داستان عامه‌پسند یک انتخاب فردی است. شاید کسی عاشق چنین رمانی بشود، شاید کسی از خواندن چنین رمانی دچار حالت تهوع بشود. ولی آخرسر، ماجرای ادبیات، مساله‌ی سلیقه است. و سلیقه‌ی فردی هر کسی محترم.

 

شروع رمان:

 

پدرم زاهدان یک مزرعه کوچک و یک باغ داشت که با همان زندگی ماها رو که دو برادر بودیم و سه خواهر می‌گذروند. من از همون دوران نوجوونی دوست داشتم ناخدای کشتی بشم، چون اغلب در تابستون که مدرسه‌ها تعطیل می‌شد می‌رفتم چاه‌بهار نزد داییم، از آن‌جا بود که به‌دریا علاقمند شدم. کلاس ششم ابتدایی رو که تموم کردم داییم خدا بیامرز منو گذاشت تو کشتی ناخدا خورشید. ناخدای معروفی بود یک فیلم هم از زندگی او به نام ناخدا خورشید درست کردند، زندگی او نبود اما بد هم نساخته بودن، ناخدا در زمان جوونی یک دستش لابلای چرخ‌دنده‌های یک کشتی باری گیر کرده بود او فقط یک دست داشت که با همان یک دست چند نفرو حریف بود، روزهای اول که رفته بودم رو کشتی او زیاد تحویلم نگرفت اما وقتی دید خیلی زیر و زرنگم خوشش اومد.

...