چگونگی «خدا حفظتان کند، دکتر کهوارکیان»، خاطراتی از ترجمهی یک کتاب
صفحهی کتاب در وبسایت نشر افراز
اول – خانوم افراز یک لحظه ایستاد و گفت راستی، کتاب شما امروز از چاپخانه در میآید. قرار بود شگفتزده شوم و شگفتزده شده بودم! قرار نبود کتاب به این سرعت منتشر بشود، شاید هفتهی اول نمایشگاه، شاید! یک ساعت بعد نشسته بودم طبق معمول به نوشتن چیزی که یک دستهی یکصد تایی از کتاب را کنار صندلی من پایین گذاشتند. تلپ! و به این شکل، من با ریخت و قیافهی دومین نسخهی چاپی کتابهایم آشنا شدم: هی، سلام، حال شما چطور است؟
دوم – همه چیز از یک دوره سکوت شروع شده بود. وقتی که مبهوت فقط از جلوی کانالهایی با صداهای فارسی و انگلیسی و فرانسوی بلند میشدم و هر شب با نگاهی خیره به پنجرهی تاریک به خواب فرو میرفتم. بعد چه خواهد شد؟ سکوت سنگینتر شد و اوج گرفت و دیگر صدای نفسهای خودم را هم نمیشنیدم. بعد یک روز بلند شدم و نمیدانم برای چی، متنی را پرینت زدم. میخواستم بیدار بشوم. یک دفتر شعر از چارلز بوکوفسکی بود. بوکوفسکی با آنهمه جیغ و داد و فحش و غر، زندگی را برگرداند. نفس کشیدم. چشمهایم را باز کردم. رفتم سراغ کتاب بعدی. کوتاهترین کتابی که از کورت ونهگات جونیور دیده بودم. یک ماه و نیم گذشته بود. هر روز ترجمه میکردم. مرتب. منظم. نفسهایم زنده بود. حالا داشتم نمایشی سه پردهای از ونهگات ترجمه میکردم و لبخندهای گشاد میزدم.
سوم – اصلا قرار نبود کتاب چاپ بشود. پورمحسن پرسید چه خبر و گفتم این دو تا کتاب را ترجمه کردهام. گفت بفرست. فرستادم. کتابها رفت دفتر «هزارهی سوم اندیشه». قرار شد برای امضای قرارداد بروم. چند هفته گذشت. برای امضای قرارداد رفتم. دوست عزیز ما – که البته بعد تعداد قابلتوجهای از ترجمههای رمانهای نوجوانان و کتابهای سینمایی من را دست خودش گرفت و امیدواریم از زمستان امسال بتدریج شاهد انتشار آنها هم باشید – خیلی رک و صریح گفت که کتاب را میگیرد و کارهای آمادهسازیاش را انجام میدهد، اما حتا اگر مجوز هم بگیرد، زودتر از یک سال بعد آن را منتشر نخواهد کرد. قراردادی امضا نکردم.
چهارم – قرار بود برای امضای قرارداد «پدر مادرها هم آدماند و چند نمایشنامهی مدرن دیگر» به دفتر نشر افراز بروم. وقتی رفتم حرف توی حرف افتاد. خانوم افراز پرسید دیگر کار چه دارید؟ گفتم یک رمان نوجوانان. مکث کردم. و دو کتاب از ونهگات. آن روز با شش قرارداد از دفتر افراز خارج شدم. دو کتاب دیگر را هم باید ترجمه میکردم. لبخندهای آرام زدم. بهمن 1388 بود.
پنجم – چهار کتاب در اواخر زمستان سال 1388 برای دریافت فیپا رفتند. اوایل فروردین به ارشاد هم رفته بودند. در میانهی پاییز بود که کنار دوستم ایستاده بودم و به صفحهی مانیتور خیره بودیم. تلفن زنگ خورده بود. نشنیده بودم. صدای موسیقی را کم کردم. گوشی را برداشتم و تماس گرفتم. خانوم افراز گفتند کتاب ونهگات مجوز گرفته. بدون یک کلمه تغییر. اواخر زمستان تلفن زدند که مجوز «پدر مادرها هم آدماند و چند نمایشنامهي مدرن دیگر» رسیده، البته با دو نوبت بررسی و چندین نوبت حذفی. دو کتاب دیگر فعلا از ارشاد دل رها نمیکنند.
ششم – عجله دارم. یک دفعه یاد موضوعی میافتم. یاسین محمدی دارد با کامپیوتر بخش فروش ور میرود تا پرینتر به کار بیافتد و رسید پخشی را صادر کنیم. میگویم طرح جلد اصلی کتاب را بزنیم؟ همانجا طرح جلد را از آمازون و چند جای دیگر میکشم بیرون و ایمیل میزنم به یاسین. بعد بر میگردم سر نوشتن کاتالوگ. کارهایم مانده.
هفتم – عجله دارم. لپتاپ علی را دستم گرفتم که اندازهی یک کوه وزن دارد. مچ دست چپم درد دارد. توجه نمیکنم. به طراح کتاب، پیدیاف نسخهی اصلی کتاب را نشان میدهم. قرار میشود تا تغییرهای در طراحی کتاب بدهند تا شبیه به طراحی اصلیاش باشد. عجلهای میرویم. دارد شب میشود.
هشتم – پورمحسن دوازده ساعت تهران است. دعوتشان کردهایم دفتر تا کتابهای جدید افراز را ببینند. جمعه ظهر است. طرح جلد آماده شده. خانوم افراز و یاسین محمدی دارند روی آن حرف میزنند. با پورمحسن طرح را نگاه میکنیم و ایده میدهیم. کار نهایی میشود. عجله داریم. باید برویم.
نهم – خانهی امید شگفتزده میشوم. در باز میشود و پانی جلوی پاهایم واقواق میکند. قبلا فقط عکسهایش را در فیسبوک دیده بودم. امیر و رهام هستند. رهام گیج و سرماخورده و بیحوصله. اولین دوستهایم که کتابام را هدیه میگیرند. میخندیم. کتاب ورق میزنیم. بیسکویت شکلاتی با چایی میخورم. پانی مظلوم نگاهم میکند. نباید شکر بخورد. شوخیشوخی پفک بهش میدهم. پفک را خرتخرت میجود. میخندیم.
دهم – هیچوقت نمیتوانم بگویم «خدا حفظتان کند دکتر کهوارکیان» چگونه ترجمه شد. «تولدت مبارک، واندا جون» چگونه ترجمه شد. چون آنقدر غمگین بودم که چیزی به یادم نمانده. ولی «ریشآبی» را چرا. این رمان سنگین را خط به خطاش را فهمیدم چگونه کار شده، یا کار خواهد شد، هنوز نصف اثر مانده. «خدا حفظتان کند...» برای من یادآور گذر از گذشتهای است که به پایان خود رسیده. توفانهایی که تمام شده. اشکهایی که ریخته شده. در مورد ونهگات حرف دارم بزنم، ولی باشد سر فرصت. در آیندهای نزدیک.
یازدهم – صفحه بندی اولیهی کتاب متفاوت بود. فونت درشتتری داشت و نزدیک به 130 صفحه شده بود. در آخرین دقیقهها، فونت را کمی تغییر دادند، جای عکسها را عوض کردند و چندین صفحهی سفید حذف شد و کتابی که ابتدا 3300 قیمت خورده بود، حالا 2500 فروخته میشود.
دوازدهم – کتاب از امروز صبح در غرفهی نشر «افراز» در نمایشگاه بینالمللی کتاب تهران فروخته میشود. شاید در طول نمایشگاه، ولی به احتمال قوی بعد از آن، کتاب پخش شده و در کتابفروشیها هم فروخته خواهد شد. قرارداد من درصد پشت جلد است. متن قرارداد مشهد است و یکی هم دفتر نشر. من حدودی یادم است چه بود. هشت درصد چاپ اول و ده درصد چاپهای بعد. یک چیزی شبیه به این. قرار گذاشته بودم هر کتابی که منتشر شد، بگویم قراردادش چگونه بوده. اما قرارداد این کتاب را یک سال و نیم پیش امضا کردم، لطفا انتظار نداشته باشید که بندهایش به یادم باشد. بالاخره انتشار کتاب است، حوصله میخواهد و حوصله میخواهد و کلی لبخند امیدواری که نگران نباش.
سید مصطفی رضیئی (سودارو) هستم. لیسانس ادبیات انگلیسی از دانشگاه غیرانتفاعی خیام، متولد بیست فروردین 1363 در مشهد و ساکن کشور کانادا. اولین قرارداد کتابام را در سال 1385 با نشر «کاروان» بستم، کتاب شفاهی توقیف شد. کتابهای دیگرم را بتدریج نشرهای «افراز»، «ویدا»، «کتابسرای تندیس»، «پریان»، «مروارید» و «هزارهی سوم اندیشه» به بازار میفرستند. نوشتههایم در روزنامهها و مجلههای مختلفی از جمله «تهران امروز»، «کارگزاران»، «اعتماد»، «اعتماد ملی»، «فرهیختگان»، «آسمان»، «تجربه»، «مهرنامه»، «همشهری داستان»، «همشهری اقتصاد» و «گیلان امروز» منتشر شدهاند. یک سال مسوول مرور کتاب وبسایت «جشن کتاب»، متعلق به انتشارات کاروان بودم ونزدیک به چهار سال مسوول مرور کتاب وبسایت «جن و پری» بودم و مدتی هم در وبسایتهای «مزدیسا»، «مرور» و «مد و مه» مینوشتم. دارم سعی میکنم که زندگیام را مرتبط با کتاب نگه دارم. در مطبوعات صرفا در مورد کتاب و ادبیات مینویسم و بیشتر وقتام به نوشتن مرور کتاب میگذرد. وبلاگنویسی را در سال 2004 در بلاگاسپات با نام «سودارو» شروع کردم که بعد از سه سال و نوشتن هشتصد پست وبلاگ، فیلتر شدم. بعد به حسین جاوید در «کتابلاگ» ملحق شدم و صفحهیی در آن وبسایت داشتم که بعد از حدود دو سال و نوشتن نزدیک به یکصد و هفتاد پست، آنجا هم فیلتر شد. بعد به بلاگفا پناهنده شدم تا گذر روزگار چه در چنتهی خود داشته باشد. مرسی که به اینجا سر میزنید.