آل: مجموعه داستان کوتاه
آل
مجموعه داستان کوتاه
مهدیمحبی کرمانی
تهران: نشر آموت
چاپ اول: 1389
1100 نسخه
108 صفحه
2500 تومان
...
اردیبهشت که شد، من عروس آب بودم، زنان آمدند دف زنان، جوانان آمدند سرناکشان و مردان آمدند دهل کوبان و ماهتباب شبی بود که من به حجلهی آب رفتم، درست زیر همان گردوی هزار ساله! و پایابی که ساختند تا ماهتاب شبان بهاران و تابستان و آفتاب روزان خزان و زمستان را به حجلهی آب بروم. هر شب جمعه!
...
صفحهی 18 کتاب
اول – مهدی محبیکرمانی نویسندهای قدیمی از این شهر باستانی ایران است و دو کتاب «کُتزوک» و «آل»، مجموعه داستانهایش بودند که بعد از سالها کار نگارش، یکجا بهدست خواننده میرسیدند. اولین دفتر، کتابهای ژانر طنز و هجو نویسنده را در خود همراه ساخته بود و دومی داستانهای رئالیستی (رئالیسم خالص یا رئالیسم جادویی) را در خود جمع ساخته است.
دوم – نثر کرمانی متعلق به مکتب امروز ایران نیست، تا از شهرهای بزرگ بگوید، تا دلمشغول روابط جوانترهای جامعه باشد، تا لبریز از نمادها و اندیشههای امروز باشد. او را نزدیک به نویسندههای نسل گذشته مییابید، مثلا نزدیک به جمالزاده یا بزرگ علوی. یعنی او روایتی ساده انتخاب میکند، یا از پیچشهای تکنیکی استفادهی جدی نمیکند، یعنی بر مبنای توصیف و دیالوگ صرف جلو میرود، یعنی از فرهنگ بومی و فولکلوریک ایران هویت میگیرد.
سوم – ادبیات مسالهی سلیقه است. اینکه کتابی را دوست داشته باشی یا نه. در مورد کرمانی، مساله سادهتر است، ولی سلیقه در جای خود باقی میماند. یک داستان را خیلی دوست داری و یکی را اصلا دوست نداری. ولی کلیت کار قابل تحمل است. کتابها چیزی نیستند که از خواندن آنها دچار اسفردگی بشوی، که چرا چنین اثری را بهدست گرفتهای؟ مهدی محبی کرمانی ارزش توجه را دارد.
چهارم - «آل»، در چهارچوب گذشتهی خود ما پیش میرود و گامبهگام در گذشته به ما نزدیکتر میشود. «عروس آب»، اولین داستان کتاب را بیشتر از همه دوست داشتم. داستان زنی که در خشکسالی و براساس سنت به عقد آب در میآید و بعد از این ازدواج دیگر خشکسالی نیست، در حالی که زن از عشق خود گذشته. بعد از پنجاه سال این سنت دیگر اهمیتی ندارد و زن میتوان به عشق خود برگردد. غم سرتاپای داستان را پر کرده بود و در عین حال از عشق میسرود. داستانهای دیگر فضاسازیهای معاصر دارند ولی در هویت گذشتهی ما میگذرند. در روزهایی که هنوز هم خیلی قدیمی نشدهاند. یک سوم کتاب، از جمله داستان «به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژندهی خود را» نخواندم. برایم جالب نبودند.
نمونهی متن، شروع داستان «باغچهی اطلسی»، صفحهی 69 کتاب
از آن سالها تا به امروز شاید بیش از چهل سال میگذرد. سالهایی که با اتوبوسهای پسر حسین سنگتراش، از فلکهی مشتاق با صلوات محمدیها راه میافتادی و تا به گنبد جبلیه میرسیدی ده بار جابهجایت میکردند. «بلند شو که یک بزرگتر بنشیند» و چشم غرههای مادرم که: پول کرایهاش را دادهام!... «برو عقبتر که این چهار تا ضعیفه هم سوار شوند...» و باز هم اشارههای مادرم که: زیاد عقب نرو. «ایستادهها بنشینند!...» که از سر پیچ نوریه رد شوی و پاسبان نبیند که مسافر ایستاده سوار کردهاند! یک ترمز و بعد همه روی هم میریختند و مادرم نگران که من زیر دست و پای مردم له نشوم.
...
سید مصطفی رضیئی (سودارو) هستم. لیسانس ادبیات انگلیسی از دانشگاه غیرانتفاعی خیام، متولد بیست فروردین 1363 در مشهد و ساکن کشور کانادا. اولین قرارداد کتابام را در سال 1385 با نشر «کاروان» بستم، کتاب شفاهی توقیف شد. کتابهای دیگرم را بتدریج نشرهای «افراز»، «ویدا»، «کتابسرای تندیس»، «پریان»، «مروارید» و «هزارهی سوم اندیشه» به بازار میفرستند. نوشتههایم در روزنامهها و مجلههای مختلفی از جمله «تهران امروز»، «کارگزاران»، «اعتماد»، «اعتماد ملی»، «فرهیختگان»، «آسمان»، «تجربه»، «مهرنامه»، «همشهری داستان»، «همشهری اقتصاد» و «گیلان امروز» منتشر شدهاند. یک سال مسوول مرور کتاب وبسایت «جشن کتاب»، متعلق به انتشارات کاروان بودم ونزدیک به چهار سال مسوول مرور کتاب وبسایت «جن و پری» بودم و مدتی هم در وبسایتهای «مزدیسا»، «مرور» و «مد و مه» مینوشتم. دارم سعی میکنم که زندگیام را مرتبط با کتاب نگه دارم. در مطبوعات صرفا در مورد کتاب و ادبیات مینویسم و بیشتر وقتام به نوشتن مرور کتاب میگذرد. وبلاگنویسی را در سال 2004 در بلاگاسپات با نام «سودارو» شروع کردم که بعد از سه سال و نوشتن هشتصد پست وبلاگ، فیلتر شدم. بعد به حسین جاوید در «کتابلاگ» ملحق شدم و صفحهیی در آن وبسایت داشتم که بعد از حدود دو سال و نوشتن نزدیک به یکصد و هفتاد پست، آنجا هم فیلتر شد. بعد به بلاگفا پناهنده شدم تا گذر روزگار چه در چنتهی خود داشته باشد. مرسی که به اینجا سر میزنید.