دو سال بعد از آن شش سال
یکی از همین روزها، من بعد از چندین ماه سکوت، تصمیم گرفتم تا دوباره «سودارو» باشد و وبلاگ را به بلاگفا منتقل کردم و حالا خیلی ساده، خیلی احمقانه ساده، دو سال از همین روزها گذشته است. البته حدود شش سال قبل از این دو سال بود که وبلاگنویسی را شروع کردم. فکر کردن به گذر این سالها برایم ساده نیست. راحت نمیتوانم درک کنم چیزهایی که توی این حدود نود ماه دیدهام و تجربه کردهام. چیزهایی که گذشته. از چیزهایی که رد شدم و به چیزی رسیدم که الان هستم. ولی برنامه هنوز هم ساده است: تا وقتی که از آسمان سنگی، شهابسنگی، چیزی نباریده، بنویسم و صفحهام را نگهدارم. در مورد زندگیام بنویسم و کتابها و ادبیات. دربارهي چیزی که هستم. دربارهي چیزهایی که میگذرد.
در این حدود نود ماه، من روزنامهنگار ادبی شدم و روزنامهنگاری را از صفحههای کاغذی رها کردم و به صفحههای اینترنتی منتقل کردم. در این مدت شاعر بودم و شاعر باقی ماندم. در این مدت ترجمه را شروع کردم و جدی دنبال کردم. قبلاش مینوشتم، توی این مدت مینوشتم، و بعدها هم خواهم نوشت. شاید در آیندهیی نزدیک، رمانی را برای چاپ آماده کنم. البته باز هم اگر از آسمان سنگی، شهابسنگی، چیزی نباریده باشد. کسی که از آینده خبری ندارد. کسی که آینده را ندیده.
در این مدت یک ایبوک با نام خودم منتشر کردم. یک کتاب چاپی به بازار فرستادم. مجوز دو تا کتاب دیگرم آمد. و البته هنوز دقیقا به اندازهي یک گونی گنده، کار در انتظار طی شدن فرآیندهای نفس-گیر یافتن ناشر و بعد مجوز و انتشار هستم. گوش شیطان کر، ناشر پیدا کردن کار وحشتناک سختی است. وقتی هم کسی را پیدا کرده باشی، بدبختی. آنقدر اذیتات بشوی که رسما بخواهی خودت را از برج میلادی، چیزی پرت کنی پایین.
در این مدت دوستهایم را پیدا کردم. در این مدت آدمها را پیدا کردم. باورم نمیشود، همین سه چهار روز پیش فکر کردم که من تقریبا هیچ نامی توی گوشی تلفن همراهام ندارم، که از طریق اینترنت با هم آشنا نشده باشیم. که دوستیمان با اینترنت دنبال نشده باشد، جدی نشده باشد. من بهترین دوستهایم را از طریق همین صفحه یافتم. بهترین لحظههای زندگیام مدیون همین «سودارو» هستند.
من زندگیام را مدیون این وبلاگ هستم، که نگذاشت نابود شود. که دریچهیی را باز گذاشت تا نفس بکشم. در تمام این سالها، در تمام روزهای وحشتناک و روزهای خجسته و روزهای زندهیی که گذشت. در روزهایی که دلم خوش بود که اگر کسی صدایم را نمیشنود، چشمهایی هستند این صفحه را میخوانند.
سخت است آدمی باشی که با کلمهها زندگی میکند. همه چیز برای تو داستان است و شعر. تو توی یک جور رویا و خواب روزگار میگذرانی. تو گیجی. تو خماری. تو ناآرامی و پریشان. تو در لحظه عوض میشوی و آدمهای کمی هستند که بتوانند این رفتار همیشه متغییر تو را تحمل بکنند.
مدتهاست فکر میکنم که «چرا وبلاگ نه؟» چرا باید کسی وبلاگ را بر زندگی خودش حرام بکند؟ چرا ننویسد؟ با نام خودش یا با نامی دیگر، با زندگی خودش یا با صرف تصویرهایی که هست، با هر چیزی که هست. نوشتن زندگی است. نوشتن درمان نهایی است. نوشتن آرامش است. و وبلاگ برای دنیای ِالان ما، بهترین لبخندی است که میتوان یافت، جایی روبهروی چشمهایت، جایی بین نورها، درخشان.
ممنون برای همهی کسانی که توی این مدت تحملام کردند
ممنون برای همهی کسانی که تحملام خواهند کرد
و به افتخار زندگی
سید مصطفی رضیئی (سودارو) هستم. لیسانس ادبیات انگلیسی از دانشگاه غیرانتفاعی خیام، متولد بیست فروردین 1363 در مشهد و ساکن کشور کانادا. اولین قرارداد کتابام را در سال 1385 با نشر «کاروان» بستم، کتاب شفاهی توقیف شد. کتابهای دیگرم را بتدریج نشرهای «افراز»، «ویدا»، «کتابسرای تندیس»، «پریان»، «مروارید» و «هزارهی سوم اندیشه» به بازار میفرستند. نوشتههایم در روزنامهها و مجلههای مختلفی از جمله «تهران امروز»، «کارگزاران»، «اعتماد»، «اعتماد ملی»، «فرهیختگان»، «آسمان»، «تجربه»، «مهرنامه»، «همشهری داستان»، «همشهری اقتصاد» و «گیلان امروز» منتشر شدهاند. یک سال مسوول مرور کتاب وبسایت «جشن کتاب»، متعلق به انتشارات کاروان بودم ونزدیک به چهار سال مسوول مرور کتاب وبسایت «جن و پری» بودم و مدتی هم در وبسایتهای «مزدیسا»، «مرور» و «مد و مه» مینوشتم. دارم سعی میکنم که زندگیام را مرتبط با کتاب نگه دارم. در مطبوعات صرفا در مورد کتاب و ادبیات مینویسم و بیشتر وقتام به نوشتن مرور کتاب میگذرد. وبلاگنویسی را در سال 2004 در بلاگاسپات با نام «سودارو» شروع کردم که بعد از سه سال و نوشتن هشتصد پست وبلاگ، فیلتر شدم. بعد به حسین جاوید در «کتابلاگ» ملحق شدم و صفحهیی در آن وبسایت داشتم که بعد از حدود دو سال و نوشتن نزدیک به یکصد و هفتاد پست، آنجا هم فیلتر شد. بعد به بلاگفا پناهنده شدم تا گذر روزگار چه در چنتهی خود داشته باشد. مرسی که به اینجا سر میزنید.