سایه‌ی اول: دسته‌های مو که از سرم پایین می‌افتند یک جور لبخند تلخ توی صورت خودم در آینه هست. راضی کردن آرایش‌گر همیشگی‌ام برای کوتاه کردن موها کار ساده‌یی نیست. سه بار جدی می‌خواهم تا موها را کوتاه‌تر بکند. آخرسر لبخند می‌زند و می‌گوید‌: «آقای مهندس، بعدا پشیمان می‌شوید.» لبخند می‌زنم و می‌گویم که بحث پشیمانی نیست. موها را آن‌طوری که می‌خواهم کوتاه می‌کند. آن‌قدر قیافه‌ام عوض می‌شود که خودم را دیگر نمی‌شناسم. علی‌رضا دم در خانه ده ثانیه خشک‌زده من را تماشا می‌کند. تا آخر شب دوستان قدیمی را تماشا می‌کنم، شگفت‌زده‌ی من که چه شکلی شده‌ام.

دسته‌های مو که از سرم پایین می‌افتاد، قاطی‌شان بخش‌ کبالت بیمارستان قائم مشهد بود. قاطی‌شان سالن انتظار مطب دکتر صالحی بود. قاطی‌شان قیافه‌ی جدی آقایان و خانوم‌های دکتر بود. قاطی‌شان قوطی‌های سرم بود. قاطی‌شان ایمیل‌ها و نوشته‌ها و حرف‌ها بود. قاطی‌شان تلفن‌ها بود. قاطی‌شان صورت خودم بود،‌ که نمی‌شناختم. دسته‌های مو که از سرم پایین افتاد، حس کردم سبک شدم. حس کردم یک ابر تیره از بالای سرم پرواز کرد. حس کردم رفتم و برگشتم.

سایه‌ی بعدی: مرگ را نفس مي‌کشم. با صدای لرزان توی گوشی نفس می‌کشم و خبر تصادف را می‌شنوم. نفس عمیقی می‌کشم و حرف می‌زنم. مرگ بالای سرمان ایستاده است. تلفن را قطع می‌کنم. به هیچی فکر نمی‌کنم. هیچ کاری نمی‌کنم. باید خبر را به بابا و برادرم بدهم. خبر را می‌گویم. آرام. گوشه‌ی هال ایستاده‌ام و «من و تو 2» دارد یک مستند پخش می‌کند. نمی‌دانم درباره‌ی چی. نمی‌فهمم درباره‌ی چی. عصر دوست‌هایم می‌آیند. سرشب می‌رویم بیرون. شب از اتاق آرش سر در می‌آورم. تا صبح حرف می‌زنم. صبح طلوع را نگاه می‌کنم و آرش خواب است. سعی می‌کنم بخوابم. مرگ می‌لرزد و می‌خوابم. فرار کرده‌ام. فرار کرده‌ام که به سفر نروم. خانه نیستم تا ماشین راه بیفتد. تا رفته باشند. من تحمل ندارم. دیگر تحمل ندارم.

سایه‌ی بعدی: خیابان‌های مشهد را نمی‌شناسم. ولی با دست اشاره می‌کنم که آرش از کدام سمت ماشین را بتازاند. صبح جمعه‌ی خلوت. خیابان‌هایی که سایه‌های نمادها و پرده‌ها و ایستگاه‌های مذهبی را گرفته‌اند. آرش کارهای دی‌جی‌اش را از بلندگوی ماشین به خورد خودمان و چند متری‌مان می‌دهد. روحم می‌لرزد. آرش گاز می‌دهد و ساکت نشسته‌ایم. فکر می‌کنم من هیچی مشهد را نمی‌شناسم. دردناک مشهد را نمی‌شناسم. فکر می‌کنم من هیچی آدم‌های دور و برم را نمی‌شناسم. دردناک آدم‌ها را نمی‌شناسم. باید بنویسم. باید بنویسم.

سایه‌ی بعدی: دفتر شعر چاپ انتشارات پنگوئن را کنار می‌گذارم. دفتر شعر چاپ انتشارات هارپر کالینز را شروع می‌کنم. شعرها توی سرم می‌چرخند. نمی‌خواهم کار بکنم. نمی‌خواهم به هیچی فکر کنم. می‌خواهم بعضی‌وقت‌ها چیزی بخوانم. می‌خواهم موسیقی گوش کنم. فکر نکنم. بگذار چیزی نباشد. آخر هیچ چیزی مهم نیست. هیچ چیزی.