اول. من در روزها زندگی نمی‌کنم. در ساعت‌ها هم. کل چهارچوب‌های مرسوم زندگی بقیه را کنار گذاشته‌ام. از تهران که برگشتم، اولین تصمیم جدی‌ام کنار گذاشتن بستن ساعت مچی نقره‌یی کاسیو بود. بعد هم فقط سعی کردم تا با چیزهایی که دوست دارم پیش بروم. نتیجه؟ حالا هر وقت خسته باشم می‌خوابم. هر وقت بخواهم کار می‌کنم. برنامه‌یی ندارم. یک دفعه سر از خیابان یا یک مهمانی در می‌آورم. یا به یک مهمانی نمی‌روم. فقط خودم و زندگی‌ام را جلو می‌کشم. بیشتر وقت‌ها یادم می‌رود که روزها گذشته و واقعا نمی‌دانم توی وب‌لاگ چیزی نوشته‌ام یا نه. خیلی چیزها برایم گنگ شده‌اند، می‌دانید.

دوم. اواخر بهمن سال گذشته با یک هدف مشخص کاهش وزن را شروع کردم: جلوی میگرن‌ و بیماری‌های دیگرم را بگیرم. بیش از 85 وزن داشتم و بیشترش چربی. پله پله وزن کم کردم، سعی کردم وزن خودم را حفظ کنم و باز هم وزن کم کردم. الان به یک تعادل رسیدم: به وزن 70 کیلویی. از نظر تئوریک باید حالم خوب باشد. اما رکورد میگرن 25 روزه را توی یک ماه گذشته شکستم. همه چیز تقریبا سر جای خودش است. سرم به کار خودم گرم است. تقریبا توی همه چیز خوشبختم. پس چرا این قدر عصبی ماندم؟ چرا این جوری شدم؟

سوم. هم‌چنان روزی بین شش تا دوازده ساعت کار می‌کنم و انگار هیچ اتفاقی نیفتاده باشد. امروز یک کتاب دیگر هم تمام شد. سومین کاری که بعد از سفر تهران تمام کرده‌ام. امروز بعدازظهر دو تا مجموعه‌ی شش جلدی دانلود کردم. هر دو تای‌شان بدجوری خوب‌اند. یکی من را از دست خودم نجات بدهد!

چهارم. کتاب‌های به زبان فارسی خسته کننده‌اند! واقعا بی‌میل سراغ کتاب‌های به زبان فارسی می‌روم. چرا باید هنوز این‌ها را بخوانم؟ نمی‌دانم. یک ماهی می‌شود که رمان یا داستان یا ترجمه‌یی که تکانم بدهد ندیده‌ام. ولی چند تا کتاب انگلیسی محشر خواندم. نتیجه؟ بیشتر وقتم را به لغات انگلیسی و صفحات پرینت شده اختصاص داده‌ام. برای همین هم کمتر مروری از من می‌بینید، وقتی فارسی کم می‌خوانم، کم هم فارسی می‌نویسم.

پنجم. زندگی ادامه دارد. در زندگی می‌دوم. در زندگی پیش می‌روم. دنبال چیز خاصی نیستم. انتظار خاصی هم از کسی ندارم. قانون‌ها را عوض کرده‌ام و به گذشته پناه بردم، به وقتی که معتقد بودم نباید از هیچ کسی هیچ انتظاری داشته باشی. هیچی. واقعا هیچی. حالا هم بر همین اساس پیش می‌روم. به قول سارتر، جهنم آدم‌های دیگر هستند. و من را چه به جهنم دیگران؟ خودخواهی از جمله‌هایم می‌بارد؟ بگذارد ببارد.