ترجمه‌ی شعر احمد پوری را دوست دارم. همان‌طور که ترجمه‌ی شعری مهدی نوید و علیرضا بهنام را هم دوست دارم. ترجمه‌هایی که منطقی کلمات را کنار هم می‌چینند و اصرار ندارند به خواننده بفهمانند که دارد شعر می‌خواند، آن هم به هر قیمتی.

تقریبن هر چیزی که نام احمد پوری داشته باشد و ترجمه‌ی شعر باشد را می‌خرم. حدود یک سال پیش بود که «خاطره‌یی در درونم است!» را در شهر بوشهر خریدم و خواندم. کتابی کوتاه از شعرهای عاشقانه‌ی آنا آخماتووا، شاعر بزرگ و جاودان روس. نمی‌دانم چه بلایی سر نسخه‌ی کتاب خودم آمد. توی کتاب‌خانه‌ام که پیدایش نیست. چند روز پیش که جنوب بودم، یک نسخه‌ی دیگر از این کتاب هدیه گرفتم. روز پنجشنبه‌ی هفته‌یی که گذشت به دوباره خوانی این اثر مشغول بودم و دوباره لذت بردم و افسون کلماتی شدم که روبه‌روی من قرار داشتند. فقط همین چند خط را بخوانید که در پشت جلد کتاب آمده است:

 

خاطره‌ای در درونم است

چون سنگی سپید درون چاهی.

سرستیز با آن ندارم، توانش را نیز:

برایم شادی است و اندوه.

 

در چشمانم خیره شود اگر کسی

آن را خواهد دید.

غمگین‌تر از آنی خواهد شد

که داستانی اندوه‌زا شنیده است.

 

می‌دانم خدایان انسان را

بدل به شیئی می‌کنند، بی آن‌که روح را از او برگیرند.

تو نیز بدل به سنگی شده‌ای در درون من

تا اندوه را جاودانه سازی.

 

چیزی که در ترجمه‌ی احمد پوری واقعن دوست دارم، سادگی کلماتی است که استفاده می‌کند و مساله‌ی دوم زبان اوست که هم لحن را منتقل می‌کند و هم زنده است. چیزی که در بیشتر ترجمه‌های شعر حالم را بد می‌کند، این است که همان اول می‌آیند زبان را می‌شکنند. این طوری مثلن دو خط آخر همین شعری که خواندید می‌شود:

 

تو هم بدل می‌شوی به یه سنگ توی من

تا اندوه رو ابدی کنی.

 

و این برای من سرگیجه‌آور است. چرا زبان را خرد می‌کنند در ترجمه‌ی شعر؟ تا حالا کجا دیده‌اید یک شاعر ایرانی بی‌دلیل زبان را بشکند؟ کدام یک از شعرهای اصلی فروغ و شاملو و نیما و اخوان و سپهری و ... بی‌دلیل زبانی شکسته استفاده کرده‌اند؟ آره، هر جا که لازم باشد زبان می‌شکند، ولی به این صورت نیست که تا اسم شعر آمد زبان را خرد کنید.

یک بار با یک دوست جوان مترجم صحبت می‌کردم و انتقاد از او که چرا شعری با ترجمه‌یی شکسته را در وب‌لاگ‌اش منتشر کرده است، وقتی از او پرسیدم کی زبان می‌شکند؟ جوابی داد که گیج شدم، گفت مثلن وقتی نقل قول می‌کنی زبان می‌شکند. و من گیج‌ویج ماندم، تا جایی که من می‌دانم وقتی نقل قول می‌شود، اگر داخل گیومه باشد، حق نداری هیچ چیزی از حرف طرف را عوض کنی، اگر نقل به مضمون هم باشد، باز هم شکست زبانی حق نداری داشته باشی مگر این‌که طرف خودش زبان شکسته استفاده کرده باشد.

زبان را در ترجمه وقتی می‌کشنیم که بخواهیم لهجه نشان بدهیم، یا مواردی خاص مثل بیمار بودن طرف، مست بودن، نشئه بودن، گیج بودن و چیزهایی که در متن اصلی هم خودش را نشان می‌دهد. مثال می‌زنم، اگر شما رمان «هاکلبری‌فین» را دست‌تان بگیرید، با زبان شکسته‌ی راوی رو‌به‌رو خواهید شد، اما در رمان‌های پل استر هیچ‌وقت زبان این چنین نمی‌شکند، مگر این‌که جایش باشد و دلیلی برایش وجود داشته باشد.

در شعر و یا بهتر بگویم در ترجمه کلن احتیاج هست به یک زبان نرم، یک زبان که ملایم و لطیف کلمات را درون خویش جای بدهد، و احمد پوری چقدر زیبا این هنر را در ترجمه‌ی خویش به کار می‌برد. ترجمه‌هایی که هر بار زیبایی شعر را در زبان فارسی منتقل می‌کنند و هر بار درون خواننده روان می‌شوند:

 

می‌دانم خدایان انسان را

بدل به شیئی می‌کنند، بی‌ آن‌که روح را از او برگیرند.

تو نیز بدل به سنگی شده‌ای در درون من

تا اندوه را جاودانه سازی.