کتابهای خجسته
احتمالا من یکی از موافقترین افراد با زیگمویند فرود بر سر این مساله هستم که ادبیات [و در کل نوشتن] بیشتر برای درمان مشکلات ذهنی راوی [یعنی نویسنده یا خواننده] است، تا اینکه بخواهد مسالهی یک هنر، علم یا موضوعی فلسفی باشد. و من رسما قبول دارم که یکی از همین افراد هستم: مینویسم و میخوانم و بحث میکنم، چون به این مساله نیاز روانی دارم. که واقعا بدون آن از هم میپاشم، نه فقط روحی، که حتا جسمانی.
در تمام سالهایی که مامان با سرطان میجنگید [یعنی از میانهی سال 1378]، و در تمام این یک سال و نیمی که بیشتر برنامههای درمانی مامان بر عهدهی من بود [یعنی دکترها و بیمارستانها و کلینکها و تمام رسم و رسومشان، داروخانهها و دارو و بیمه و تمام مسائل متفرقهاش، هماهنگیها بین خانواده و فامیل و رساندن همهي خبرهای خوب و بد به بقیه، کنار مامان بودن و جواب دادن به مسالهها و نیازهای ذهنی و روزمرهی مامان، و غیره و غیره،] نیاز به دو موضوع مشخص داشتم: به اندازهی کافی کتاب نزدیک من باشد، حتا اگر مثل روزهای آخر چیزی نخوانم؛ و اینکه به اندازه بنویسم.
هرچه بیماری مامان پیشرفت میکرد، توانایی من در نوشتن کاهش مییافت، و کار به آنجا رسید که حتا نمیتوانستم از انگلیسی به فارسی ترجمه کنم، [ترجمه برای روح من، مثل کلیه برای بدنم است، وجودم را تصفیه میکند،] و درنهایت به این نقطه رسیدم که فقط میتوانستم شعر بنویسم، یا شعر فارسی به انگلیسی ترجمه کنم. تنها همین باقیمانده بود.
خوانش مسالهیی دیگر بود، اوایل هر چیزی را میتوانستم بخوانم، اما با سنگینتر و خشنتر شدن وضعیت مامان، دیگر نمیتوانستم. در دو هفتهي آخر، کار به آنجا رسید که فکر میکردم، چرا کتابهای ما این شکلی هستند؟ چرا ما توی کتابفروشیهایمان قفسههای کتاب برای آدمهای مشکلدار و غمگین نداریم، جایی که کتابهای خوشحال و خجسته و پرانرژی نشسته باشند. اصلا هم منظورم کتابهای روانشناسی و موفقیت و غیره نیست. منظورم کتابهای ادبی است.
بعد به این نقطه رسیدم که خاطرهی کتابهای خوب زندگیام را مرور کنم، مثلا نشستم و سوز به دلم نشست برای «دایی جان ناپلئون» نوشتهی ایرج پزشکزاد، و آن سه دفعهيی که آن را خوانده بودم. همینطور برای مجموعهی اشعار مرحومه «فروغ فرخزاد»، دیوان اشعار مرحوم «احمد شاملو»، «هشت کتاب» سهراب سپهری، نسخهی انگلیسی مجموعهی کامل اشعار والت ویتمن با نام کلی «برگهای علف»، بهترین رمانهای «ویرجینیا ولف» با نثر موجدار انگلیسیشان، منتخب اشعار اَلن گینزبرگ و ریچارد براتیگان به زبان انگلیسی، و غیره و غیره.
واقعیت این است که در چند روز آخر به بنبست رسیده بودم، اول از همه اینکه تا قبل از شروع مصرف قرصهای آرامبخش، به اینجا رسیدم که توانایی خواندن را از دست داده بودم، چشمهایم چند خط اول را میخواند و بعد کلمهها گُم میشد. مصرف قرصها که شروع شد، میتوانستم بخوانم، اما چی؟ کتابها همه صورتکهای غمگین زندگیهایی ناآرام بودند، و ایرادهایشان مثل خنجر پوستهی روحم را خط خطی میکرد. چه مانده بود که بتواند آرامبخش این ساعتها باشد؟ آخرسر رسیدم به منتخب اشعار مرحوم «عمران صلاحی» و کمی آرام شدم. حالا که توفان گذشته است، حالا که ذهنم آرامتر است، فکر میکنم که چرا سراغ نسخههای کاهی آثار چارلز دیکنز نرفته بودم؟ نثر دیکنز در زبان انگلیسی معجزه است. مثلا فصلهای آغازین «اولیور تویست» را دستتان بگیرید و با چشمهایی خیس از اشک به خنده میافتید: روایت در معجزه تکثیر میشود.
حالا میدانم که آدم نباید همهی نوشتههای خوب دور و بر خودش را یکدفعه ببلعد، باید یک سری چیزهای خوب و خجسته و خوشعطر را جایی قایم بکنی، برای روزهای بدی که میرسند. الان دارم به این فکر میکنم که هومر بخوانم، دو جلد قاب شدهی داستانهای شرلوک هولمز بخوانم که بیش از یک سال است در قفسهی کتابام خاک میخورد، فکر میکنم رمانهای هوراکی موراکامی بخوانم. ولی باید چند تا شاعر خجسته هم پیدا کنم، چند تا شاعر که تا حالا مزه نکرده باشم. روحم لازم دارد.
روحم لازم دارد که نفس بکشد. باید به این مساله جدی فکر کنم، که زندگی واقعا وجود دارد، که من باید کارهای نیمه تمامام را به یک جایی برسانم. درست است که کتابهای اصلیام دست ناشرها و ارشاد آنقدر ماندند که مامان هیچکدامشان را با جسم زمینیاش ندید، ولی با جسم روحیاش که خواهد دید. و من باید کار بکنم: بخوانم و بنویسم که از هم نپاشم، نه جسم، که روحم را لازم دارم.
سید مصطفی رضیئی (سودارو) هستم. لیسانس ادبیات انگلیسی از دانشگاه غیرانتفاعی خیام، متولد بیست فروردین 1363 در مشهد و ساکن کشور کانادا. اولین قرارداد کتابام را در سال 1385 با نشر «کاروان» بستم، کتاب شفاهی توقیف شد. کتابهای دیگرم را بتدریج نشرهای «افراز»، «ویدا»، «کتابسرای تندیس»، «پریان»، «مروارید» و «هزارهی سوم اندیشه» به بازار میفرستند. نوشتههایم در روزنامهها و مجلههای مختلفی از جمله «تهران امروز»، «کارگزاران»، «اعتماد»، «اعتماد ملی»، «فرهیختگان»، «آسمان»، «تجربه»، «مهرنامه»، «همشهری داستان»، «همشهری اقتصاد» و «گیلان امروز» منتشر شدهاند. یک سال مسوول مرور کتاب وبسایت «جشن کتاب»، متعلق به انتشارات کاروان بودم ونزدیک به چهار سال مسوول مرور کتاب وبسایت «جن و پری» بودم و مدتی هم در وبسایتهای «مزدیسا»، «مرور» و «مد و مه» مینوشتم. دارم سعی میکنم که زندگیام را مرتبط با کتاب نگه دارم. در مطبوعات صرفا در مورد کتاب و ادبیات مینویسم و بیشتر وقتام به نوشتن مرور کتاب میگذرد. وبلاگنویسی را در سال 2004 در بلاگاسپات با نام «سودارو» شروع کردم که بعد از سه سال و نوشتن هشتصد پست وبلاگ، فیلتر شدم. بعد به حسین جاوید در «کتابلاگ» ملحق شدم و صفحهیی در آن وبسایت داشتم که بعد از حدود دو سال و نوشتن نزدیک به یکصد و هفتاد پست، آنجا هم فیلتر شد. بعد به بلاگفا پناهنده شدم تا گذر روزگار چه در چنتهی خود داشته باشد. مرسی که به اینجا سر میزنید.