سراب
بهترین دوستم پشت گوشی تلفن تهران مکث میکند و بعد آرام میپرسد: «مصطفی، چیزی خوردی؟» کِسِل میپرسم: «یعنی چی؟» میگوید: «یعنی چیزی کشیدی؟ ماریجوآنا؟ چیزی؟» میخندم که نه. میگویم لازم ندارم، که همینجوریاش خل و
احتمالا بهترم. اولین قرص آرامبخش تجویز دکترم را امروز خوردم، اسم قرصاش اینقدر عجیب و غریب است که همهاش یادم میرود چی بود. ولی خوب است، توانستم بعد از روزها کار کنم، کتاب بخوانم، چند تا شعر ترجمه کنم، سریال ببینم، ولی شبح میبینم. همهاش کوتولهیی با کیسهیی بر پشت کنارم قدم میزند و اخم هم کرده. نمیفهمم یعنی چی.
ولی مگر مهم است؟
مهم این است که سرگیجهام، سردردم، حالت تهوع، بیاشتهایی، و مهمتر از همه، درد قلبام آرام گرفته است. مهم نیست که کابوس هست، همینجا کنار دستم و بدبختیها تازه دارند شروع میشوند، ولی مهم این است که خودم از هم نپاشیدم. مهم این است که هنوز فکر میکنم، هرچند با مکث، که هنوز میتوانم تصمیم بگیرم، ولی با سکون. مهم این است که میفهمم دارد چی میشود. و هیچ کار خاصی هم نمیتوانم بکنم.
توی این هفته دو بار تلفن را قطع کردم، چون نفسام از گریه بند آمده بود. هرچند گریه نمیکنم. فقط نفسام بند میآید. توی این هفته چند تا شعر فوران زدم که خودم هم نمیفهمم. توی این هفته با معاونت دارو و متادون و مورفین آشنا شدم. توی این هفته فهمیدم درد یعنی چی.
با انگشتهای دستم شمردم و سه تا دوست توی مشهد دارم، نه، چهار تا. البته اگر یکی را حساب کنم که دو ماه بیشتر است ندیدم، میشود پنجتا. یکیباشان با من قهر است، چون با پشت دستم کوبیدم توی صورتاش. یکیشان از من میترسد، چون ممکن است هر چیزی از دهنم بیرون بپرد و زبان من رحم ندارد، و یکیشان دوستم نیست، فقط هست، خل و چلتر از هر کسی که میشناسم، هست و داغانتر از همهمان. یک دوست عاقل هم میماند که فعلا در حال خرید لباس، دستبند چرم، و مخزنی توی بلوار سجاد است.
و من... از سهشنبه همه چیز افتاده روی شمارش معکوس. و همه چیز توی سر من به چرخش افتاد و همه چیز سنگین شد و به جایی رسیدم که بلند میشدم و میافتادم سر جایم و میشمردم ثانیهها را با قطرههای دارو و
بعضیوقتها به خودت میگویی میشود گذشت، رد کرد و... بعضیوقتها، فکر میکنی همه چیز ساده است. ولی نیست. من با تمام وجودم میفهمم که همه چیز دارد عوض میشود. و با چه عجلهیی همه چیز از هم میپاشد. میدانی؟ خیلی چیزها را میشمارم که دارند تمام میشوند. و باید آماده باشم، آمادهی تغییر توی همه چیز. توی واقعا همه چیز.
با نفسهای عمیق و قرصهای آرامبخش. خوشبختم، نه؟
سید مصطفی رضیئی (سودارو) هستم. لیسانس ادبیات انگلیسی از دانشگاه غیرانتفاعی خیام، متولد بیست فروردین 1363 در مشهد و ساکن کشور کانادا. اولین قرارداد کتابام را در سال 1385 با نشر «کاروان» بستم، کتاب شفاهی توقیف شد. کتابهای دیگرم را بتدریج نشرهای «افراز»، «ویدا»، «کتابسرای تندیس»، «پریان»، «مروارید» و «هزارهی سوم اندیشه» به بازار میفرستند. نوشتههایم در روزنامهها و مجلههای مختلفی از جمله «تهران امروز»، «کارگزاران»، «اعتماد»، «اعتماد ملی»، «فرهیختگان»، «آسمان»، «تجربه»، «مهرنامه»، «همشهری داستان»، «همشهری اقتصاد» و «گیلان امروز» منتشر شدهاند. یک سال مسوول مرور کتاب وبسایت «جشن کتاب»، متعلق به انتشارات کاروان بودم ونزدیک به چهار سال مسوول مرور کتاب وبسایت «جن و پری» بودم و مدتی هم در وبسایتهای «مزدیسا»، «مرور» و «مد و مه» مینوشتم. دارم سعی میکنم که زندگیام را مرتبط با کتاب نگه دارم. در مطبوعات صرفا در مورد کتاب و ادبیات مینویسم و بیشتر وقتام به نوشتن مرور کتاب میگذرد. وبلاگنویسی را در سال 2004 در بلاگاسپات با نام «سودارو» شروع کردم که بعد از سه سال و نوشتن هشتصد پست وبلاگ، فیلتر شدم. بعد به حسین جاوید در «کتابلاگ» ملحق شدم و صفحهیی در آن وبسایت داشتم که بعد از حدود دو سال و نوشتن نزدیک به یکصد و هفتاد پست، آنجا هم فیلتر شد. بعد به بلاگفا پناهنده شدم تا گذر روزگار چه در چنتهی خود داشته باشد. مرسی که به اینجا سر میزنید.