کتاب ِ توصیف
همین یادداشت را در شمارهي جدید «ادبیات ِ ما» ببینید.
نوشیدن ِ مه در باغ ِ نارنج. مرتضا کربلاییلو. تهران: نشر افراز. چاپ اول: بهمن 1388. 1100 نسخه. 104 صفحه. 2500 تومان.
تابلو
لبادهي حاج آقا هم بوی عطر میداد هم بوی پشم خیس. چند تار موی سفید افتاده بود بالای شکم. دست گرفت به ریش و با چشمهایی که انگار از نزدیک دیدن کریم از ذوق پُر شده گفت «درد و بلات بخورد به جانم. عزیزمی.» و نوری از چشمهاش که کریم نینیهای میشیاش را تازه میدید بیرون جهید که هم میگفت دوست بدار هم خشیت داشته باش. کریم با حسی دو گانه پا گذاشت توی اتاق و دم در ایستاد.
اتاق هم میگفت اینجا آسوده باش و هم آسوده نباش. وسط اتاق یک تخت بزرگ بود و یک پنجره با تاقچهی عریض و پردهی توری که از درزهاش باغ دیدار میآمد. این طرف تخت یک میز عسلی کرم رنگ و روش یک چراغخواب و یک گوشی رومیزی تلفن، از آن زیمنسهای مشکی که بدنهاش مثل جیر مات است و انگشت میمالی سر نمیخورد.
حاج آقا دستش را بالا گرفت بلند گفت: «معرفیات میکنم به این اتاق. مگر نباشد جاها با آدمها انس بگیرند؟ بگو سلام.»
صفحهی 28 رمان
سکوت
جدیدترین رمان مرتضا کربلاییلو، برخلاف پنج کتاب قبلیاش، هیاهو و شهر و جنبش و فُرم و ماجراجویی را کنار گذاشته و از همان اولین پاراگرافها، خوانندهاش را به فضایی ساکن، رویایی و منگ دعوت میکند، تا در سکوتی تماشایی به ماجرای یک روز و شب جوانی بپردازد، که از تهران به روستایی دور آمده – البته روستایی که قطار بهش میرسد – و باید به دیدن آیت الله برود، گرمخانهاش را تعمیر کند و شبانه برگردد. همین روایت ساده، ترکیب میشود در توصیفهای پیاپی و دیالوگهای جدی و تنشهای روحی روانی شخصیت راوی، و البته زندگی سنتی ایرانی، که لابهلای خطوط، خوانندهاش را سوگوار شیرینیهای گذشته باقی میگذارد.
کربلاییلو سنتساز سبکی نوین در داستاننویسی فارسی است، در عین اینکه در سه کتاب اولیاش به زندگی شهری ایرانیها – مخصوصا تهرانیها – هجوم برده بودند تا بتواند یکی از نویسندگان تهرانینشین باشد، و البته چنگی هم به دل نمیزدند، در سه کتاب بعدیاش [«مفید آقا»، «روباه و لحظههای عربی»، «نوشیدن ِ مه...» که ناشر هر سه «افراز» است] هم از شهر [و تهران] فاصلهيی عجیب گرفته است، هم تمام فرمها و سنتهای روایتی کتابهای گذشته را رها کرده، تا به چیزی برسد که نزدیکتر به خودش برسد: یک ایرانی با نثری مختص به خودش و خوانندهی مشخص خودش را شگفتزده باقی بگذارد.
«نوشیدن ِ مه...» درگیری نویسنده را مسالهي نثر را نشان میدهد، اینکه چقدر میتوان از دل توصیف و دیالوگهای بیشتر ذهنی، روایتی سرراست بیرون کشید که در عین حال که داستان را به دنبال خودش روان میکند، و همینطور که ماجراهای عِرفانی و مذهبی را به درون کتاب میکشاند، میتواند خوانندهي خودش را به جهانی از رویا و خیالباقی دعوت کند، و از خطوط کتاب فراتر برود، تا یک نوع همگرایی حاصل بشود. رمان مثل یک رقص با هماهنگی بین خواننده و روای پیش میرود، تا به کنکاش معنای زندگی بپردازیم، آن هم در فضایی ساده، دوستداشتنی و در عین حال معنوی.
دیگری
راوی کتاب، انسانی تحصیلکرده، معنویگرا، کتابخوان و شهرنشین، در هوای روستا و باغ نارنج آیت الله و دخترشان سمیه، محو نوعی از زندگی میشود که میتوانست از آن ِ او باشد. از طریق اوست که خواننده میتواند قدم به دنیای انسانی دیگر بگذارد، کسی که شهر و امتیاز و کتابت را رها کرده تا به خود زندگی بپردازد و به نوعی نشانهی خدا باشد. و به این شکل، نویسنده میتواند هم کتابی در باب مذهب بنویسد و هم از ورود به عرصهي کلیشه خودداری کند و نوشته خواننده را به گرفتن گارد وادار نمیکند، میتواند آرام چون عطری دلچسب بر دل و روان خواننده جاری بشود و به او اجازهي انتخاب را بدهد، که چه بکند، به کدام سمت برود، کدام روایت را قبول کند، و سرانجام با پایان غیرمنتظرهی رمان در بین یک دیالوگ، آرام کتاب را به کناری بگذارد و به فکر فرو برود.
توصیفها کتاب را لبریز خویش ساختهاند، هرچند که کتاب ویرایشی سنگین را گذارنده و روی هر پاراگراف فکر شده تا چیزی اضافه باقی نمانده باشد. این به اندازه بودن کتاب، جذاب است، هرچند این سوال را پیش میکشد که چرا؟ «مفید آقا»، رمان قبلی نویسنده و برجستهترین اثر او، درگیر انبوهی داستان و روایت و بازیهای فُرم و شخصیتهای گوناگون و لوکشینهای مختلف بود. اما این بار مسیر کتاب خطی پیش میرود، خیلی ساده فضا شکل میگیرد و شخصیتها ثابت میمانند، و بیشتر روایت برای کنکاشهای ذهنی باقی میمانند، چرا؟ این سکوت ممتد، این دیگری، چرا کتاب را پر کرده است؟ و البته «نوشیدن ِ مه...» نوشته شده تا خوانندهاش را با سوالها درگیر کند. کتابی ساده، کوتاه و دوست داشتنی، که برای به نفس نفس انداختن روح ما منتشر شده، و با این همه، ادعای هم ندارد، که تجربه بشود، یا نه. فقط باید انتخاب کنید، کتاب را بخوانید و لذتی خاص را تجربه کنید، یا کتاب را نخوانید و از این حجم زندگی بیخیال بگذرید.
سید مصطفی رضیئی (سودارو) هستم. لیسانس ادبیات انگلیسی از دانشگاه غیرانتفاعی خیام، متولد بیست فروردین 1363 در مشهد و ساکن کشور کانادا. اولین قرارداد کتابام را در سال 1385 با نشر «کاروان» بستم، کتاب شفاهی توقیف شد. کتابهای دیگرم را بتدریج نشرهای «افراز»، «ویدا»، «کتابسرای تندیس»، «پریان»، «مروارید» و «هزارهی سوم اندیشه» به بازار میفرستند. نوشتههایم در روزنامهها و مجلههای مختلفی از جمله «تهران امروز»، «کارگزاران»، «اعتماد»، «اعتماد ملی»، «فرهیختگان»، «آسمان»، «تجربه»، «مهرنامه»، «همشهری داستان»، «همشهری اقتصاد» و «گیلان امروز» منتشر شدهاند. یک سال مسوول مرور کتاب وبسایت «جشن کتاب»، متعلق به انتشارات کاروان بودم ونزدیک به چهار سال مسوول مرور کتاب وبسایت «جن و پری» بودم و مدتی هم در وبسایتهای «مزدیسا»، «مرور» و «مد و مه» مینوشتم. دارم سعی میکنم که زندگیام را مرتبط با کتاب نگه دارم. در مطبوعات صرفا در مورد کتاب و ادبیات مینویسم و بیشتر وقتام به نوشتن مرور کتاب میگذرد. وبلاگنویسی را در سال 2004 در بلاگاسپات با نام «سودارو» شروع کردم که بعد از سه سال و نوشتن هشتصد پست وبلاگ، فیلتر شدم. بعد به حسین جاوید در «کتابلاگ» ملحق شدم و صفحهیی در آن وبسایت داشتم که بعد از حدود دو سال و نوشتن نزدیک به یکصد و هفتاد پست، آنجا هم فیلتر شد. بعد به بلاگفا پناهنده شدم تا گذر روزگار چه در چنتهی خود داشته باشد. مرسی که به اینجا سر میزنید.