پیرمرد کوچکی شده‌ام

با پاهایی رقت‌بار

آواره‌ی چهارچوب دیوارها و

خاطره‌ها.

 

شعرها و داستان‌ها پشت پنجره‌ها

می‌ایستند

دست تکان می‌دهند

لبخند می‌ز‌نند

آرام به پنجره می‌کوبند.

 

نگاه‌شان می‌کنم.

تکان نمی‌خورم.

چه فرقی می‌کند؟

نوشتن

ننوشتن

وقتی از دیوارهای تو

حتا آوار و

زوزه‌های گرگ هم

نمانده

هیچ‌چیزی این‌جا

نمانده

همین‌جا

که دست می‌کشم

فقط می‌کوبد

با قلبم

از پشت ِ پوست.