نگاه‌ ِ نو. فصل‌نامه‌ی فرهنگی. شماره‌ی 85. بهار 1389. 140 صفحه. 3500 تومان.

 

پنج‌شنبه‌ها یک ربع به یازده شب، تمام سعی‌ام را می‌کنم که جلوی تلویزیون باشم و مرور هفتگی مطبوعات مسعود بهنود را از تلویزیون فارسی بی‌بی‌سی تماشا کنم. برای من مسعود بهنود محبوب‌ترین چهره‌ی ژورنالیستی ایران است. سبک کارش را دوست دارم و از وقتی که یادم می‌آید، همیشه مقاله‌هایش را می‌خواندم. دو هفته پیش بهنود مجله‌ی «نگاه ِ نو» را دست‌ش گرفت و به عنوان نشریه‌ی هفته معرفی کرد. من هم چند روز پیش رفتم و یک شماره از مجله را خریدم تا ببینم چه خبر است.

تا الان مجله را فقط توی دکه‌های روزنامه‌فروشی دیده بودم. همیشه برایم یک جورهایی غریب بود، نشریه‌یی که انگار برای من نبود. وقتی مجله را خریدم و ورق زدم، دوست‌اش داشتم، هرچند عمیقا حس می‌کردم یک علامت گنده‌ی «برای بالای چهل سال»‌ روی همه‌ی برگ‌های مجله چسبانده‌اند. آخرسر هم کارم به مجله ختم به همان ورق زدن‌اش شد. مجله را کنار گذاشتم، در حالی که هیچ‌کدام از مطالب‌اش را کامل نخوانده بودم.

وقتی شماره‌ي جدید «نافه» منتشر شد، جذابیت کار در این بود که یک مجله‌ی قدیمی و محفلی تبدیل به چیزی همه‌خوان و جذاب شده بود. «نگاه ِ نو» با تیراژ پنج هزار تایی‌اش، توانسته نام‌هایی را در کنار هم جای بدهد که هر کدام به نوعی یک چهره‌ی موثر فرهنگی به شمار می‌روند. ولی واقعا برای من چی دارد؟‌ چه چیزی توی این مقاله‌ها و مطلب‌ها می‌توانست برای من جذاب باشد؟

بالاخره من حرفه‌يی می‌خوانم و به عنوان یک خواننده از مجله انتظار دارم. ویژه‌نامه‌ی اصلی مجله برای بانو «توران میرهادی» است که احترام فوق‌العاده‌یی برای‌شان قائل هستم. مقاله‌های جذابی هم وجود داشت، از جمله «فلسفه‌ی کارل مارکس» نوشته‌ی آیزایا برلین با ترجمه‌ی استاد عزت‌الله فولادوند. یا «دانمارکی افسرده، هانس کریستیان اندرسن واقعی که بود؟» نوشته‌ی رایانا فرانک و جفری فرانک با ترجمه‌ی اسماعیل حدادیان مقدم. ولی حتا همین‌ها را هم رد کردم. دلیل اصلی‌اش طراحی ملالت‌بار صفحه‌ها بود. یا نوع کاغذ. درست نمی‌دانم. ولی یک چیزی گم شده بود، یک چیزی کم بود، که نمی‌گذاشت راحت صفحه‌ها را ورق بزنم.