میانهی مرگ و گذشتهها
همین یادداشت را در وبسایت «مرور» یا در وبسایت نشر آموت بخوانید.
باغ ِ اناری. مجموعه داستان کوتاه. محمد شریقی. تهران: نشر آموت. چاپ اول: بهار 1389. 2000 نسخه. 120 صفحه. 3000 تومان.
فراموشخانه
ناگهان، وقتی حیاط کاروانسرای سنگی را نگاه کردم دو اسکلت کنار هم افتاده بود. دست اسکلت زن سورچی روی گردن اسکلت سورچی بود. وقتی تو اصطبل را نگاه کردم دو اسکلت اسب کنار سطل آب افتاده بود. وقتی قناری مرده را از تو سطل آب برداشتم، تو حیاط کاروانسرای سنگی چه جیغی کشیدم! باران هنوز میبارید. یک سطل آب تو اصطبل بود یک سطل آب هم تو حیاط کاروانسرای سنگی.
داستان ِ «زن سورچی»، ص 55 کتاب
نگاه ِ ادبیات ما بیشتر مصرفگراست: صرفا جدیدترین نوشتههای هر نویسندهیی را میخوانیم. به این شکل بیشتر کتابهایی که در زمانهی خود مشهور بودهاند، به باد فراموشی سپرده میشوند. حتا کار به آنجا رسیده که بعضی از مشهورترین نویسندههای روز تهران، نسخههای کتابهای قدیم خود را نگه هم نمیدارند.
دنیای داستانی ما، از کمبود بازچاپ داستانهای قدیمیتر نویسندهها رنج میبرد، و درست که مجموعههایی در انتخاب داستانهای نمونه کار شدهاند، اما ما مجوعههایی نداریم که داستانهای برتر هر سال را انتخاب و به صورت یک کتاب منتشر بکنند.
در این میان، نشر آموت، در ابتدای انتشار کتابهای جدیدتر محمد شریفی، «باغ ِ اناری» را در بهار امسال به بازار کتاب تزریق کرد: مجموعهیی کوچک از داستانهای دههی 1360 و 1370 شمسی او، که بعضیهایشان، همانند داستان «وضعیت»، در زمان خود بسیار شناخته شده بودند. پشت ِ جلد کتاب برای همین داستان کوتاه، جملاتی تحسینبار از محمود دولتآبادی، حسن میرعابدینی، علیاشرف درویشیان و علیاصغر شیرزادی نگاشته است. البته انتظار بیشتری از نحوهی چاپ کتاب میرفت، ورای طرح جلد آرامی که بر اثر نهادهاند، نوع کاغذ، فونت و چاپ کتاب در خور اثر نیست، که در کنار کتابهای دیگر نشر آموت، سوال چرا را در ذهن پدیدار میکند.
نقش ِ سکون
خسرو به دنبال او گریهکنان رفت. دوباره سکوت در باغ اناری جاری شد. بعد، صدای تیشهای شنیدم که اندکاندک به قهقرای سکوت میرفت. بعد صدای گریهی مردی در باغ اناری پیچید. نگاه کردم، گروهبان پشت درخت انار، آن سوی من، های های میگریید. رنگ پیراهنش کاهی بود. ترسیدم. لرزان از پشت درخت انار بیرون آمدم، گفتم: «من فقط آمدهام به انارها نگاه کنم.»
دستمال چروکیدهی قمیسی از جیب پیراهن کاهیش درآورد، اشکهایش را پاک کرد، به من نگاه کرد، گفت: «شیرین من! شیرین من!»
گفتم: «شیرین را من دیدم از باغ اناری در رفت.»
گفت: «کاش من هم رفته بودم.»
گفتم: «فرهاد را من دیدم، جوب آب آهسته او را برد.»
گفت: «کاش من را هم برده بود.»
داستان ِ «باغ ِ اناری»، ص 14 کتاب
روی کلمات کتاب لاغر اندام محمد شریفی خاکستر پاشیدهاند: سرما، گیجی، منگی و ناآرامی را میتوان از همان اولین خط کتاب دید. کتاب همانند سردخانهیی روی ذهنیت خواننده قدم میزند. آرام آرام او را سرد میکند تا با مضمونهای اصلی داستانها روبهرو شود: مرگ، تکرار تاریخی، نقشهای بومی و زندگی گذشتگان.
کتاب تاکید اصلی خودش را بر دیالوگ میگذارد. بعد از دیالوگها – که کوتاه هستند، اما بخش قابلتوجهیی از اثر را پوشش میدهند – کتاب نقاشی میکند: اکسپرسیونیستی که آرام تصویرهای گوناگونی را در ابزورد ِ روایتهایش قرار میدهد، و طوری مینویسد که حتا خورشید هم یخبندان میشود.
غم شخصیتهای داستان را خشکانده: نیاز چندانی به حرکت احساس نمیکنند. راویها اغلب گیج میایستند و منگ حرف میزنند و خیالپردازیهای ذهنیشان در واقعیت روزمرهی اثر نشت میکند. داستانها رابطهیی جدی با تئاتر تجربهگرا دارند. ترجیح میدهند تصویری نمایشی عرضه کنند، تا به رئالیسم لحظهگرا وابسته باشند.
یک سوم اول کتاب داستانهایی دربارهی مرگ عرضه میکند. بتدریج در کنار مرگ، زندگی بومی مردمان روستا و شهرهای کوچک – احتمالا استان کرمان، نویسندهی اثر اهل رفسنجان است – وارد اثر میشوند. موتیف درخت انار جابهجا در داستانها تکرار میشود تا به سمبل زندگی، امید و عشقهای گذشته تبدیل شود.
کتاب ستایشی بر عشق گذشتگان، لبخندهای خاطرهها و مرگ امیدها باقی میماند. یک سوم نهایی اثر داستانهایی صرفا توصیفی از آرزوهای از دست رفتهی زندگی روستاها هستند. آخرین داستان کتاب، صرف توصیفی شاعرانه باقی میماند.
نویسندهی حرفهیی، ولی غایب ادبیات ایران، سالها قبل با انتشار تک و توک داستانهای کوتاه، و مجموعه شعر «سقوط پر در باران» (سال 1363) و «مگر سکوت خداوند» ادبیات را به خانهاش برده بود و حالا با سماجت نشر آموت برگشته، «باغ ِ اناری» را منتشر کرده و دو رمان «سرجوخه آمین» و «باغ خرفه» را هم توسط همین نشر به بازار میفرستد.
منتخب داستانهای گذشتهی محمد شریفی نشان از ذکاوت او در صحنهپردازی، دیالوگنویسی و ابزورد-نویسی میدهد. باید منتظر رمانهایش ماند، و دید این چهره میتواند جانشین مناسبی برای محمود دولتآبادی ادبیات ما باشد، یا راهی دیگر را جستوجو میکند.
سید مصطفی رضیئی (سودارو) هستم. لیسانس ادبیات انگلیسی از دانشگاه غیرانتفاعی خیام، متولد بیست فروردین 1363 در مشهد و ساکن کشور کانادا. اولین قرارداد کتابام را در سال 1385 با نشر «کاروان» بستم، کتاب شفاهی توقیف شد. کتابهای دیگرم را بتدریج نشرهای «افراز»، «ویدا»، «کتابسرای تندیس»، «پریان»، «مروارید» و «هزارهی سوم اندیشه» به بازار میفرستند. نوشتههایم در روزنامهها و مجلههای مختلفی از جمله «تهران امروز»، «کارگزاران»، «اعتماد»، «اعتماد ملی»، «فرهیختگان»، «آسمان»، «تجربه»، «مهرنامه»، «همشهری داستان»، «همشهری اقتصاد» و «گیلان امروز» منتشر شدهاند. یک سال مسوول مرور کتاب وبسایت «جشن کتاب»، متعلق به انتشارات کاروان بودم ونزدیک به چهار سال مسوول مرور کتاب وبسایت «جن و پری» بودم و مدتی هم در وبسایتهای «مزدیسا»، «مرور» و «مد و مه» مینوشتم. دارم سعی میکنم که زندگیام را مرتبط با کتاب نگه دارم. در مطبوعات صرفا در مورد کتاب و ادبیات مینویسم و بیشتر وقتام به نوشتن مرور کتاب میگذرد. وبلاگنویسی را در سال 2004 در بلاگاسپات با نام «سودارو» شروع کردم که بعد از سه سال و نوشتن هشتصد پست وبلاگ، فیلتر شدم. بعد به حسین جاوید در «کتابلاگ» ملحق شدم و صفحهیی در آن وبسایت داشتم که بعد از حدود دو سال و نوشتن نزدیک به یکصد و هفتاد پست، آنجا هم فیلتر شد. بعد به بلاگفا پناهنده شدم تا گذر روزگار چه در چنتهی خود داشته باشد. مرسی که به اینجا سر میزنید.