هاروی میلک
هفده ماه سربازی تقریبن من را کامل از دنیای سینما دور کرده بود. خیلی کم توانستم در این مدت چیزی ببینم. بعد از سربازی هم به تماشای نه فصل سریال مفرح «فرندز» مشغول بودم که هنوز یک فصل آن مانده است تا تمام شود. در تهران هم جدیدترین فیلم غربی که دیدم، یکی کارتن فوقالعادهی «وال یی» بود و دیگری فیلم تینیجری مفرح و خندهدار «دبیرستان موزیکال، قسمت سوم» که چقدر خندیدیم و کیف کردیم. دیشب از دوستی، فیلم «میلک» ساختهی گوس ون سان، برندهی اسکار بهترین بازیگر نقش اول مرد در سال 2008 (شون پن) و بهترین فیلمنامهی اصیل (اوریژینال) را گرفتم و حوالی نیمهشب به تماشای این ساختهی جدید آقای ون سان مشغول شدم.
این کارگردان دو فیلم به یادماندنی زندگی من را ساخته است، یکی «یافتن فارستر» که تقریبن اقتباسی از زندگی جی دی سلینجر است و شان کانری نقش اول آن را بازی میکند و بیشتر از کل دانشگاه به من در مورد ادبیات چیز یاد داد و دیگری «ویل هانتینگ نابغه» بود که چقدر دوستداشتنی زندگی را ترسیم میکرد. حالا به تماشای سومین فیلم ایشان در زندگی خودم نشستم و دیشب فیلم در حالی تمام شد که چشمهایم پر از شک بود و مانند اسکاتی، نقش دوم مرد فیلم، خطاب به هاروی میلک گفتم: «من به تو افتخار میکنم هاروی.»
فیلم داستانی مستند است. شما در میان تصویرهایی از فیلمهای مستند و فیلمهای خبری بیشتر سیاهسفید قدیمی و واقعی و تصویرهای رنگی فیلم ون سان در نوسان هستید. فیلم در صحنهیی شروع میشود که هاروی میلک به بیافاش در مترو نیویورک میرسد و عشقبازی آنها کات میشود به صحنهیی که یک خانوم میآید و در یک فیلم خبری قدیمی خطاب به خبرنگارها میگوید که شهردار شهر و هاروی میلک کشته شدهاند و صدای آه جمعیت شنیده میشود.
کارگردان همجنسگرای فیلم، داستان جنبش همجنسگرایی شهر سانفرانسیسکو را به تصویر کشیده است و هشت سال زندگی هاروی میلک، اولین سیاستمدار علنی گی تاریخ آمریکا را نشانمان میدهد، از لحظهیی که از نیویورک خارج میشود تا لحظهیی که در ساختمان شهرداری سانفرانسیسکو با شلیک چهار گلوله به قتل میرسد. در شروع فیلم هاروی میلک چهل ساله است و خطاب به بیافاش میگوید که تا حالا هیچ کاری نکرده که به آن افتخار کند و در چهل و هشت سالگی در حالی میمیرد که همان شب، حدود سی هزار نفر، شمع به دست، خیابانهای سانفرانسیسکو را طی میکند و به یاد او اشک میریزند.
مرکز توجه فیلم، خیابان کاسترو است، خیابانی که شهرتی جهانی دارد، اولین بار با نام این خیابان در سفرنامهی ابراهیم نبوی به آمریکا آشنا شدم، کل خیابان متعلق به همجنسگرایان است و فیلم نشان میدهد که چگونه جنبش این خیابان را در اختیار خود میگیرد و چگونه هدفمند، بعد از چهار بار شکست در انتخابات، میتواند هاروی میلک را به ساختمان شهرداری و شورای شهر بفرستد و بعد نشان میدهد که چگونه کل ایالت کالیفرنیا را متحد میکند که به مادهی قانونی شش رای منفی بدهند، مادهیی که قرار بود به قانون اضافه شود و بر اساس آن معلمهای گی و تمام کسانی که از آنها طرفداری میکنند را از مدرسههای سرتاسر ایالت اخراج کنند.
شما در فیلم از یک سو با جنبش و آدمهایش طرف هستید و از یک سو زندگی هاروی میلک را تماشا میکنید و از یک سو نشستهاید به تماشای یک فیلم خوب. فیلم تماشاگر را درگیر خودش میکند و شما بدون توجه به جنسیت و علایق جسمانی خویش، فیلم را تماشا میکنید و همراه جمعیت میشوید و توی بحثها شرکت میکنید و احساساتی میشوید و سرانجام، با مرگ میلک، چشمانتان همراه هزاران انسان شمع به دست، پر از اشک میشود.
فیلم شایستهی گرفتن اسکارهایش بود. شون پن واقعن خودش را توی شخصیت هاروی میلک حل کرده است. فیلم واقعن خوب است. حس هبستگی که بین شخصیتهای فیلم بود و هدفی که دنبال میکردند. این موضوع که آنها برای این هدف از همه چیز خود میگذشتند. جان آدمهایی که نجات دادند و حس امید که سرتاسر نیمهی دوم فیلم را پر کرده بود، برخلاف حس تاریک و غمگینی که نیمهی نخستین فیلم را در خود پوشانده بود، امیدواری واقعن در خون شخصیتهای فیلم جاری میشود و به شما هم انتقال مییابد. فیلم را دوست داشتم، تجربهاش کنید تا به زندگی امیدوارتر بماند، فقط بدون هیچگونه قضاوتی، بدون هیچگونه پیشداوری فیلم را ببینید. اگر میخواهد با تعصب جسمانی به تماشای این فیلم بنشینید، مطمئن باشید جز زجر چیزی نصیبتان نخواهد شد.
پیوست: عصر سیزده بدر با دوست نقاشام رفتیم به تماشای «سوپراستار» تازهترین ساختهی تهمینهی میلانی. خانوم میلانی، لطفن فیلم فمینیست بسازید، حداقل میشود تماشایش کرد. فیلم «سوپراستار» را سی و پنج دقیقه تحمل کردیم و با حالت تهوع از سینما فرار کردیم.
سید مصطفی رضیئی (سودارو) هستم. لیسانس ادبیات انگلیسی از دانشگاه غیرانتفاعی خیام، متولد بیست فروردین 1363 در مشهد و ساکن کشور کانادا. اولین قرارداد کتابام را در سال 1385 با نشر «کاروان» بستم، کتاب شفاهی توقیف شد. کتابهای دیگرم را بتدریج نشرهای «افراز»، «ویدا»، «کتابسرای تندیس»، «پریان»، «مروارید» و «هزارهی سوم اندیشه» به بازار میفرستند. نوشتههایم در روزنامهها و مجلههای مختلفی از جمله «تهران امروز»، «کارگزاران»، «اعتماد»، «اعتماد ملی»، «فرهیختگان»، «آسمان»، «تجربه»، «مهرنامه»، «همشهری داستان»، «همشهری اقتصاد» و «گیلان امروز» منتشر شدهاند. یک سال مسوول مرور کتاب وبسایت «جشن کتاب»، متعلق به انتشارات کاروان بودم ونزدیک به چهار سال مسوول مرور کتاب وبسایت «جن و پری» بودم و مدتی هم در وبسایتهای «مزدیسا»، «مرور» و «مد و مه» مینوشتم. دارم سعی میکنم که زندگیام را مرتبط با کتاب نگه دارم. در مطبوعات صرفا در مورد کتاب و ادبیات مینویسم و بیشتر وقتام به نوشتن مرور کتاب میگذرد. وبلاگنویسی را در سال 2004 در بلاگاسپات با نام «سودارو» شروع کردم که بعد از سه سال و نوشتن هشتصد پست وبلاگ، فیلتر شدم. بعد به حسین جاوید در «کتابلاگ» ملحق شدم و صفحهیی در آن وبسایت داشتم که بعد از حدود دو سال و نوشتن نزدیک به یکصد و هفتاد پست، آنجا هم فیلتر شد. بعد به بلاگفا پناهنده شدم تا گذر روزگار چه در چنتهی خود داشته باشد. مرسی که به اینجا سر میزنید.