نوروز ِ منگ
فکر میکردم، من باید خوشبخت باشم.
ماشین توی جادهی طرقبه ویراژ میداد و داد میزدیم و میرقصیدیم. چند لحظه به بیرون خیره ماندم. گشت بازرسی را رد کردیم. ماشینهای گارد ویژه داشتند ماشین چند تا جوان را بازرسی میکردند. یک جوان فَشَن زانو زده بود جلوی ماشین و داشت بازرسی بدنی میشد. ما هم چند تا جوان بودیم توی یک پژو پارس. ویراژ دادیم و رد شدیم و دوباره سرعت را زیاد کردیم و دکتر حوصلهاش از ضربهای فارسی خسته شد و زد روی سیدی انگلیسی. من برگشتم رو به علی و گفتم دادش بِرنی اسپِرز خودمونه و خندیدیم.
من خوشبختم.
به دوستم یک کیف هدیه داده بودم به مناسبت سال نو. پنجمین روز سال، خوشحال و شنگول با کیف جدید رفته بود سر کار. هنوز نرسیده، همه را خواسته بودند دفتر رئیس. رئیس عصبی گفته بود که سرمایهگذار شرکت، دارد همهی پولهایش را از ایران خارج میکند. لبخند زده بود و گفته بود همهمان بیکار شدیم. دوستم برگشته بود خانه و تا وقتی میشد خوابیده بود.
خوشبختی.
منگ بیرون را نگاه میکنم. ساعت دو صبح توی ترافیک مزخرف خیابان اصلی طرقبه گیر کردهایم. یک دهکدهي سابق – و شهر فعلی – که قبلاها برای آبوهوایش ملت مشهد میآمدند اینجا. حالا میآیند خوش بگذرانند. ترافیک ساعت دو صبح اینجا، روز یازدهم سال نو، مزخرفتر از ترافیک هشت هر شب تجریش است. نیم ساعت بعد، دویست و پنجاه متر جلو رفتهایم، و میرسیم به یک کامیون آتشنشانی و چند تا آدم حیران و یک سمند که آتش گرفته بود. گاز را میگیریم و صدای ضبط را بلند میکنیم و راهمان را میگیریم و جیغ میکشیم. صبح که بر میگردم خانه، گیجم و منگ، و صدایم از ته چاه در میآید.
.
سیزدهبدر با دوستهایم میزنم بیرون. تمام صبح مشهد را باران باریده بود. شاندیز غذا میخریم و ابرده، کنار رودخانه، زیر نمنم باران غذا میخوریم. ایستاده و خندان. شب قبلاش مهمانی خواهرم بودم، کروات زده رفتم تو، و یک نفس راحت کشیدم، که یک سوم مردها کروات زده بودند. البته، من کتوشلوار نپوشیده بودم. کاپشن سفید بود و جین قدیمی آبی و کیف مدل دیزِل. برای سیزده، پیراهن قرمز اسپریت پوشیده بودم با همان جین و همان کیف، ولی کِرِم رنگ. بعد از ناهار رفتیم دنبال دوستهای خلوچلمان و توی شاندیز تورشان زدیم و موقع برگشتن من دهنم باز شد که یک جایی نگه بداریم و برقصیم. پیچیدیم توی راه طرقبه، از طرقدر رفتیم بام طرقبه، جیغ کشیدیم و بعد هم اشتباهی رفتیم یک راهی که میرفت بین کوهها. همین جوری میرفت و میرفت و پیچ میخورد. یک جایی ایستادیم به رقصیدن. دوستان سیگارشان را کشیدند و من و دوست غیر سیگاریمان کلی خندیدیم و عکس گرفتیم. موقع برگشتن، دو نفر خوابشان برده بود، من خیرهی بیرون بودم، دوست غیر سیگاری و دکتر هنوز میرقصیدند. سه راه طرقبه متوجه گاردها شدم. ردیف و ردیف ایستاده بودند. دکتر پرسید مگر سبزها برنامه دارند؟ گفتم نمیدانم. تمام طول وکیل آباد فقط پشت سر هر خیابان پلیس بود که کل اتوبان را یک طرفه کرده بودند. بعد توی خانه ولو شدم روی کاناپه و عکسها را بلوتوث کردیم برای هم.
خوش.
صبح چهاردهمین روز سال، با صدای مامان از رختخواب میپرم بیرون که به کارهای بیرون برسم. ساعت یازده دوستم زنگ میزند. منگ است. از کارش اخراج شده. شوکه میشوم. با خودم میگویم سال ِ بد. یعنی میخواهد چی بشود؟ نمیدانم. کارهایم مانده. از نه صبح تا یک بعدازظهر توی خیابانها میدوم و گیج میخورم. خانه میرسم، اولین قرص لاغری را میخورم. یعنی ادامهی برنامهي رژیم غذایی.
باید بخوابم و فکر کنم که من چقدر چقدر زیاد خوشبختم.
سید مصطفی رضیئی (سودارو) هستم. لیسانس ادبیات انگلیسی از دانشگاه غیرانتفاعی خیام، متولد بیست فروردین 1363 در مشهد و ساکن کشور کانادا. اولین قرارداد کتابام را در سال 1385 با نشر «کاروان» بستم، کتاب شفاهی توقیف شد. کتابهای دیگرم را بتدریج نشرهای «افراز»، «ویدا»، «کتابسرای تندیس»، «پریان»، «مروارید» و «هزارهی سوم اندیشه» به بازار میفرستند. نوشتههایم در روزنامهها و مجلههای مختلفی از جمله «تهران امروز»، «کارگزاران»، «اعتماد»، «اعتماد ملی»، «فرهیختگان»، «آسمان»، «تجربه»، «مهرنامه»، «همشهری داستان»، «همشهری اقتصاد» و «گیلان امروز» منتشر شدهاند. یک سال مسوول مرور کتاب وبسایت «جشن کتاب»، متعلق به انتشارات کاروان بودم ونزدیک به چهار سال مسوول مرور کتاب وبسایت «جن و پری» بودم و مدتی هم در وبسایتهای «مزدیسا»، «مرور» و «مد و مه» مینوشتم. دارم سعی میکنم که زندگیام را مرتبط با کتاب نگه دارم. در مطبوعات صرفا در مورد کتاب و ادبیات مینویسم و بیشتر وقتام به نوشتن مرور کتاب میگذرد. وبلاگنویسی را در سال 2004 در بلاگاسپات با نام «سودارو» شروع کردم که بعد از سه سال و نوشتن هشتصد پست وبلاگ، فیلتر شدم. بعد به حسین جاوید در «کتابلاگ» ملحق شدم و صفحهیی در آن وبسایت داشتم که بعد از حدود دو سال و نوشتن نزدیک به یکصد و هفتاد پست، آنجا هم فیلتر شد. بعد به بلاگفا پناهنده شدم تا گذر روزگار چه در چنتهی خود داشته باشد. مرسی که به اینجا سر میزنید.