توی فروشگاه لباس ایستاده بودیم به نگاه کردن جین‌های آبی کم‌رنگ. لرزش گوشی را توی جیب کاپشن بهاری‌ام حس کردم. نگاه کردم. دوستی گفته بود که «ایران‌دخت» و «اعتماد» توقیف شده‌اند. خبر را در بیست و سی شنیده بود. شوکه شده بود. اس‌ام‌اس زدم که مگر عادت نکرده‌یي؟ و پایین‌اش ادامه دادم: «عادت می‌کنی.» لباس‌ها را نگاه کردیم. به خانه برگشتم. به یک چیز بی‌خودی خندیدم. و شب نشستم فیلم «پیچیده است» با بازی مریل استریپ را نگاه کردم و کیف کردم. یک صبح توی رخت‌خواب دراز کشیدم و به یک سری چیزهای شخصی فکر کردم. تا وقتی نزدیک ساعت چهار، یا دیرتر، که خواب‌ام برد.

صبح بیدار شدم.

شگفت‌آور است که می‌توان بیدار شد. بیدار شدم. شگفت‌آور بود که خوابم برده بود. با کف‌ریش «ژیلت»‌ی که دیشب خریده بودم،‌ اصلاح کردم. بوی آرامش‌بخش. افترشیو «نی‌وِآ» می‌زنم. آخرهایش است. دیشب یادم رفت بخرم. شاید امشب بروم و بگیرم. سلمانی بروم؟ قبل از انتخابات یک بار سلمانی رفتم و دیگر دست به موهایم نزدم. یک چیزی توی مایه‌های یک جنگل بهم ریخته که به لطف شامپوی سفید رنگ مخصوص موهای بلند «هِدز-اند-شولدرز» روی سرم پرواز نمی‌کند. از وقتی موج‌های آتشین قوی‌تر شده‌اند، تلویزیون خانه روی «فارسی‌1»، «سلام» و شبکه‌ی «امام حسین (ع)» در گردش است. هر وقت از توی هال رد می‌شوم، یا یکی از این صورت‌های کره‌یی است، یا یک نفر روی منبر دارد بحث می‌کند.  

فقط رد می‌شوم.

دوست عجیب و غریب سربازی‌اش را افتاده تهران. حالا می‌خواهد همستر دیگرش را هم بیاورد پیش من. آن یکی همستر خانه‌ی خواهرزاده‌هایم زندگی را می‌خوابد و می‌خورد و می‌خوابد. آکواریم را می‌شورم. باید کاغذ ریز کنم. فردا صبح همستر جدید را می‌آورد. این یکی نر است. فرهیخته است، باهوش و لج‌باز. به نظریه‌ی استقلال اعتقاد دارد و آنارشیست است. قرار است من ترجمه کنم و ایشان بجودشان. همزیستی مسالمت‌آمیز. من کلا با همسترها خوب هستند. وقتی خیلی بهم ریخته باشم، بهشان نگاه می‌کنم که خواب هستند و بعد چشم باز می‌کنند، نگاه‌ام می‌کنند، یک فحشی توی هوا ول می‌کنند و سر بر می‌گردانند و دوباره می‌خوابند.

صبح‌ها.

حدود چهار سال بود که هر روز صبح بیدار می‌شدم، و اگر خوش‌اخلاق بودم می‌رفتم وب‌سایت روزنامه‌ی «اعتماد» را باز می‌کردم، و اول از همه صفحه‌ی آخر را می‌خواندم. این روزها که اول از همه روزنوشت‌های ابراهیم رها را می‌خواندم و یک شکم سیر می‌خندیدم. بعد صفحه‌ی «ادبیات» و «کتاب» را باز می‌کردم. فقط پنج بار (یا چهار بار؟) توی این روزنامه مطلب چاپ کرده بودم. این یکی هم رفت، کلاغ‌پر، «اعتماد» پر. «ایران‌دخت» باعث شده بود که شنبه‌ها یک سری به دکه‌ی روزنامه‌فروشی بزنم. حالا به گذشته بر می‌گردم. بعضی‌وقت‌ها از جلوی دکه رد می‌شوم و می‌بینم ماه‌نامه‌ی «فیلم» آمده و یک شماره می‌خرم و یادم می‌رود بخوانم.

امشب شاید فیلم «بی خروجی» را نگاه کنم. شاید «چهارصد ضربه» را نگاه کنم. شاید هم «بانویی در آب» را نگاه کنم. هر کدام از این فیلم‌ها بین یک تا سه سال است روی هارد منتظر تماشا شده‌اند مانده‌اند. آخرسر می‌روم خیابان قدم بزنم. منگم. مثال همیشه. و مهم هم نیست. هیچ چیزی مهم نیست. دکتر گفته بود سریال «تئودورز» را بهم می‌دهد تا تماشا کنم. شاید بروم و سریال را بگیرم. شاید هم...

باید قرار بگذارم و آخر هفته برویم یک جایی جیغ بزنیم.