سوم اسفند سال هشتاد و هفت خدمت تمام شد. برگه‌ها را امضاء کردم و از پادگان خارج شدم. بیست و نه بهمن هشتاد و هشت، حدود یک‌سال بعد از روزی که برگشته بودم تا کارهای تسویه‌حساب را انجام بدهم، صبح پنج‌شنبه، ساعت هفت صبح بیدار شدم. تا ناهار، اینترنت بود و ترجمه، قهوه، چایی، خرید، شستن لباس. ساعت دو و چهل و پنج دقیقه،‌ ترجمه‌ي یک رمان کودک دیگر را تمام کردم. پنجمین کتاب از هشت کتابی که تا حالا قرارداد بسته‌ام هم تمام شد. سه و ربع آخرین مقاله‌ی این ماه جن و پری را هم نوشته بودم. تلفن زدند که آماده باش. کانکت شدم. بیست و هفت دقیقه سر و کله زدم و فحش دادم و عصبی شدم و مقاله را نتوانستم ایمیل کنم.

فحش می‌دادم.

ساعت چهار گذشته بود که تلپ شدم توی ماشین بچه‌ها. سیصد و خورده‌يی کیلومتر کوبیدیم تا اوایل شب توی یک خانه‌ي غریبه باشیم،‌ در یک شهر دور. نصف بیشتر آدم‌ها را می‌شناختم. تا یک صبح رقصیدیم و جیغ کشیدیم. انگار نه انگار که این آدم، همان آدم جدی صبح باشد. یک خل و چل دیگر، بین یک گله پسر. یک صبح رفتیم یک خانه‌ي دیگر. تا ساعت شش صبح حرف می‌زدیم با دوست‌هایم، پچ‌پچ‌کنان. از هر چیزی که بود، تا جن و روح و داستان‌های ترسناک. شش صبح غش کردم. هفت صبح از خنده‌ی بچه‌ها بیدار شدم. ساعت یازده رفتیم بیرون. بیرون شهر به سمت شمال. توی یک دره‌ي عجیب و غریب ایستادیم. از شیب تند پایین رفتیم. تا عصر دوباره رقصیدیم و جیغ کشیدیم.

یادم آمد دوربین آوردم.

فقط 210 تا عکس گرفتم و حوصله‌ام سر رفت. ولو شدم جلو ایوان،‌ ابرها را نگاه کردم. عصر دوباره چپیدیم توی ماشین. گیج دوباره سیصد و خورده‌یی کیلومتر را کوبیدیم و رسیدیم به مشهد. نگاه کردن عکس‌ها روی کامپیوتر. چایی داغ. حرف‌ها. تلویزیون. تلفن. تلفن. تلفن. بالاخره ایمیل را فرستادم. دو ساعت از نرسیدن‌مان نگذشته،‌ دوستم زنگ می‌زند که برویم دیدن دکتر. می‌گویم بابا من خواب‌ام. می‌خندد. می‌گویم بپا غش نکنی. می‌خندد.

سیصد و خورده‌یی کیلومتر.

یک خواب خیلی آرام. صبح که بیدار بشوی، یادت بیاید اول اسفند است، یک سال از سربازی‌ات گذشته. و چقدر عوض شدی. و پاهایت درد می‌کند، از رقص.