فکر می‌کنی

خودت را پیدا می‌کنی

تو دست‌های

یک جدید

روی نیمکتی

در پارک

فکر می‌کنی

نیمکت‌ها می‌شوند همانی

که دیگر

وجود ندارد

که بود

با تو بود

تو می‌نشستی

لبخند می‌زدی

می‌خندیدی

من دست‌هایم را پر

می‌کردم

از دسته‌های گل‌های

سفید

تو بوی پروانه‌ها را دوست

داشتی

من دلم قرص بود

ماه در شب خواهد

درخشید.

نیمکت‌ها را جابه‌جا می‌کنم

توی پارک‌های شهرهای

دور

شهرهای

نزدیک

فکر می‌کنم

می‌شود

در دست‌های یک جدید

دوستی را پیدا کرد

گرم شد

خندید

لبخند زد

پرواز یک زنبور را

دنبال کرد

در حرکت چشم‌های

یک

گربه.

فکر می‌کنم

چیزی عوض

می‌شود.