پانارومیا، شعری از سودارو
فکر میکنی
خودت را پیدا میکنی
تو دستهای
یک جدید
روی نیمکتی
در پارک
فکر میکنی
نیمکتها میشوند همانی
که دیگر
وجود ندارد
که بود
با تو بود
تو مینشستی
لبخند میزدی
میخندیدی
من دستهایم را پر
میکردم
از دستههای گلهای
سفید
تو بوی پروانهها را دوست
داشتی
من دلم قرص بود
ماه در شب خواهد
درخشید.
نیمکتها را جابهجا میکنم
توی پارکهای شهرهای
دور
شهرهای
نزدیک
فکر میکنم
میشود
در دستهای یک جدید
دوستی را پیدا کرد
گرم شد
خندید
لبخند زد
پرواز یک زنبور را
دنبال کرد
در حرکت چشمهای
یک
گربه.
فکر میکنم
چیزی عوض
میشود.
+ نوشته شده در جمعه هجدهم دی ۱۳۸۸ ساعت ۱۰:۵۶ ق.ظ توسط سید مصطفی رضیئی
|
سید مصطفی رضیئی (سودارو) هستم. لیسانس ادبیات انگلیسی از دانشگاه غیرانتفاعی خیام، متولد بیست فروردین 1363 در مشهد و ساکن کشور کانادا. اولین قرارداد کتابام را در سال 1385 با نشر «کاروان» بستم، کتاب شفاهی توقیف شد. کتابهای دیگرم را بتدریج نشرهای «افراز»، «ویدا»، «کتابسرای تندیس»، «پریان»، «مروارید» و «هزارهی سوم اندیشه» به بازار میفرستند. نوشتههایم در روزنامهها و مجلههای مختلفی از جمله «تهران امروز»، «کارگزاران»، «اعتماد»، «اعتماد ملی»، «فرهیختگان»، «آسمان»، «تجربه»، «مهرنامه»، «همشهری داستان»، «همشهری اقتصاد» و «گیلان امروز» منتشر شدهاند. یک سال مسوول مرور کتاب وبسایت «جشن کتاب»، متعلق به انتشارات کاروان بودم ونزدیک به چهار سال مسوول مرور کتاب وبسایت «جن و پری» بودم و مدتی هم در وبسایتهای «مزدیسا»، «مرور» و «مد و مه» مینوشتم. دارم سعی میکنم که زندگیام را مرتبط با کتاب نگه دارم. در مطبوعات صرفا در مورد کتاب و ادبیات مینویسم و بیشتر وقتام به نوشتن مرور کتاب میگذرد. وبلاگنویسی را در سال 2004 در بلاگاسپات با نام «سودارو» شروع کردم که بعد از سه سال و نوشتن هشتصد پست وبلاگ، فیلتر شدم. بعد به حسین جاوید در «کتابلاگ» ملحق شدم و صفحهیی در آن وبسایت داشتم که بعد از حدود دو سال و نوشتن نزدیک به یکصد و هفتاد پست، آنجا هم فیلتر شد. بعد به بلاگفا پناهنده شدم تا گذر روزگار چه در چنتهی خود داشته باشد. مرسی که به اینجا سر میزنید.