هیچ چیزی مهم نیست. چشم‌هایم را باز کردم و شب بود. درد داشتم. سعی کردم بلند شوم. توی اتاق تاریک روی تخت نشستم و موهایم را شانه زدم. شانه کردن موهایم آرام‌ام می‌کرد. روح‌ام را آرام می‌کرد که کابوس دیده بود. و خواب‌های شلوغ. بدن‌ام درد داشت. دیروز شروع شد، نه، پریروز شروع شد. تمام روز می‌دویدم و تمام بعدازظهر پای اینترنت داشتم سر و کله می‌زدم با همه چیز و خسته برگشتم خانه و نتوانستم بخوابم. فردایش بیدار شدم و چشم‌هایم سیاهی مي‌رفت. امروز بعدازظهر بیدار شدم و قلب‌ام مثل یک گوی سنگی میان سینه‌ام می‌تپید. عادت دارم. سال‌ها پیش، رفتم پیش یک متخصص قلب و چیزهای دیگر. آزمایش‌هایش را انجام دادم. قلب‌ام سالم است. ولی استرس دارم. عصبی‌ام. حرف سال‌هاست. قلب‌ام اذیت می‌کرد. و من... موسیقی گوش کردم. تلویزیون نگاه کردم. ترجمه کردم. با کامپیوتر کردم. و نیم ساعت دیگر نیمه شب است. رگ‌های گردن‌ام مثل قطارهای سنگ، درد را توی طول بدن‌اش کِش می‌دهند. شناورم. و خواب؟ دیشب ساعت‌ها کلنجار رفتم تا خواب‌ام برد. امروز بعدازظهر دو ساعت دراز کشیده بودم و فکر می‌کردم و بعد چهل و پنج دقیقه خوابیدم و توی این چهل و پنج دقیقه، نمی‌دانم چند بار بیدار شدم، موبایل را نگاه کردم، پنج دقیقه یا ده دقیقه گذشته بود. و خوابیدم

...

فکر کردم اگر همین لحظه مرده بودم... شاید کسی جیغ می‌کشید، ولی... ولی هیچ چیزی مهم نیست. آخرسر هیچ چیزی مهم نیست. و این خوشحالم می‌کند، که توی همه‌ی این سال‌ها با مرگ دوست بوده‌ام و

شاید مرده‌ام. در همین حرکت خطوط بر صفحه‌ی نورانی مانیتور سامسونگ در اتاق تاریک، وقتی وِست‌لایف آهنگ «شاید فردا» را توی گوش‌هایم زمزمه می‌کند: باورم نمی‌شود که تمام شد، که تو می‌روی...