مثل مرگ، از پشت پنجره
هیچ چیزی مهم نیست. چشمهایم را باز کردم و شب بود. درد داشتم. سعی کردم بلند شوم. توی اتاق تاریک روی تخت نشستم و موهایم را شانه زدم. شانه کردن موهایم آرامام میکرد. روحام را آرام میکرد که کابوس دیده بود. و خوابهای شلوغ. بدنام درد داشت. دیروز شروع شد، نه، پریروز شروع شد. تمام روز میدویدم و تمام بعدازظهر پای اینترنت داشتم سر و کله میزدم با همه چیز و خسته برگشتم خانه و نتوانستم بخوابم. فردایش بیدار شدم و چشمهایم سیاهی ميرفت. امروز بعدازظهر بیدار شدم و قلبام مثل یک گوی سنگی میان سینهام میتپید. عادت دارم. سالها پیش، رفتم پیش یک متخصص قلب و چیزهای دیگر. آزمایشهایش را انجام دادم. قلبام سالم است. ولی استرس دارم. عصبیام. حرف سالهاست. قلبام اذیت میکرد. و من... موسیقی گوش کردم. تلویزیون نگاه کردم. ترجمه کردم. با کامپیوتر کردم. و نیم ساعت دیگر نیمه شب است. رگهای گردنام مثل قطارهای سنگ، درد را توی طول بدناش کِش میدهند. شناورم. و خواب؟ دیشب ساعتها کلنجار رفتم تا خوابام برد. امروز بعدازظهر دو ساعت دراز کشیده بودم و فکر میکردم و بعد چهل و پنج دقیقه خوابیدم و توی این چهل و پنج دقیقه، نمیدانم چند بار بیدار شدم، موبایل را نگاه کردم، پنج دقیقه یا ده دقیقه گذشته بود. و خوابیدم
...
فکر کردم اگر همین لحظه مرده بودم... شاید کسی جیغ میکشید، ولی... ولی هیچ چیزی مهم نیست. آخرسر هیچ چیزی مهم نیست. و این خوشحالم میکند، که توی همهی این سالها با مرگ دوست بودهام و
شاید مردهام. در همین حرکت خطوط بر صفحهی نورانی مانیتور سامسونگ در اتاق تاریک، وقتی وِستلایف آهنگ «شاید فردا» را توی گوشهایم زمزمه میکند: باورم نمیشود که تمام شد، که تو میروی...
سید مصطفی رضیئی (سودارو) هستم. لیسانس ادبیات انگلیسی از دانشگاه غیرانتفاعی خیام، متولد بیست فروردین 1363 در مشهد و ساکن کشور کانادا. اولین قرارداد کتابام را در سال 1385 با نشر «کاروان» بستم، کتاب شفاهی توقیف شد. کتابهای دیگرم را بتدریج نشرهای «افراز»، «ویدا»، «کتابسرای تندیس»، «پریان»، «مروارید» و «هزارهی سوم اندیشه» به بازار میفرستند. نوشتههایم در روزنامهها و مجلههای مختلفی از جمله «تهران امروز»، «کارگزاران»، «اعتماد»، «اعتماد ملی»، «فرهیختگان»، «آسمان»، «تجربه»، «مهرنامه»، «همشهری داستان»، «همشهری اقتصاد» و «گیلان امروز» منتشر شدهاند. یک سال مسوول مرور کتاب وبسایت «جشن کتاب»، متعلق به انتشارات کاروان بودم ونزدیک به چهار سال مسوول مرور کتاب وبسایت «جن و پری» بودم و مدتی هم در وبسایتهای «مزدیسا»، «مرور» و «مد و مه» مینوشتم. دارم سعی میکنم که زندگیام را مرتبط با کتاب نگه دارم. در مطبوعات صرفا در مورد کتاب و ادبیات مینویسم و بیشتر وقتام به نوشتن مرور کتاب میگذرد. وبلاگنویسی را در سال 2004 در بلاگاسپات با نام «سودارو» شروع کردم که بعد از سه سال و نوشتن هشتصد پست وبلاگ، فیلتر شدم. بعد به حسین جاوید در «کتابلاگ» ملحق شدم و صفحهیی در آن وبسایت داشتم که بعد از حدود دو سال و نوشتن نزدیک به یکصد و هفتاد پست، آنجا هم فیلتر شد. بعد به بلاگفا پناهنده شدم تا گذر روزگار چه در چنتهی خود داشته باشد. مرسی که به اینجا سر میزنید.