منتشر شده در روزنامه‌ی فرهیختگان، پنج‌شنبه 5 آذر ماه 1388 (لینک پی‌دی‌اف)

 

در ایوان کلیما قدرت می‌بینم. قدرت یک انسان تنها، مجزا و درمانده که چیزی برای از دست دادن ندارد. همه اجزای بدنی او را به حبس برده‌اند، کارش را، امیدش را، هویت وجودی‌اش را، فامیل‌هایش را مرگ هدیه داده‌اند و خود از کودکی جز خاطره‌های وحشتناک اردوگاه مرگ ته‌روذین چیزی هدیه نگرفت و سال‌ها جوانی و میان‌سالی‌اش، رژیم سرکوب‌گر کمونیستی بود، که همه چیز زندگی او را منع کردند، جز تنها چیزی که می‌شد جلویش ایستاد: قدرت ذهن خلاق یک نویسنده. در ایوان کلیما وجود یک انسان را می‌بینم. انسانی که سیاهی از جامعه‌ی خود هدیه گرفت و وجدان، آگاهی و عشق به جامعه‌اش هدیه کرد. در حالی که منع بود حتا یک کلمه از او منتشر شود، زندگی در خارج را به هیچ نگرفت و به سرزمین مادری خود بازگشت تا بتواند مردمان خود را به هیچ لکنتی در زبان وصف کند. سال‌ها در سکوت زیست تا اولین نوشته‌هایش در خارج از مرز‌های خانه منتشر شدند. به شهرت رسید و به جای این‌که زندگی آسان غرب را بخواهد، ماند تا غرب به دیدار او بیاید. در ایوان کلیما آگاهی آزاد یک ذهن جست‌وجوگر را می‌بینم. انسانی که بعد از عصر کمونیست، وقتی با انقلاب مردم، پراگ و کشور آزاد شده است، به جای آن‌که همراه موج مردم باشد، در خوش‌بینی‌ها و بدبینی‌ها، خود را کنار می‌کشد تا منتقد روح زمانه باشد. تا چیزی را فریاد بزند که کسی نمی‌خواهد به یاد بیاورد: هنوز برای رسیدن به واقعیت کارها باید کرد. هنوز باید چشم‌ها را باز کرد. ایوان کلیما را در کهن‌سالی می‌بینم، هم‌چون پیرمردی لجوج خیره به زندگی مردمان خویش مانده و می‌نویسد و رنج‌های گذشته را همراه می‌کند با امیدواری آینده.

این‌که می‌شود زندگی کرد، روح وجودی اثری به یاد ماندنی بود، «روح پراگ» نوشته‌ی ایوان کلیما. کتابی لبریز از مقالاتی درباره‌ی زندگی در شکل‌های گوناگون‌اش، از تاریخ و سیاست گرفته تا ادبیات، با زبان شیرین و رام شده‌ی خشایار دیهیمی روبه‌رویم باز بود و نوشته‌ها روح‌ام را در آغوش خویش گرفته بودند و زمزمه‌وار از امیدواری، آینده و روشنایی در فضایی سرتاسر موهوم، تیره، وحشت‌زده و مرده سخن می‌گفتند. کتاب را که با بستم، این با من ماند که می‌شود زندگی کرد، در هر شرایطی، می‌شود در اردوگاه مرگ نازی نمایش عروسکی کار کرد. می‌شود در زندانی به بزرگی یک کشور، با زندان‌بانی روس‌های کمونیست، وجدانی آزاد داشت و آینده را زمزمه کرد. می‌توان در زمان حال بود و منتقد زمانه ماند.

کلیما را در فارسی با یک کتاب مقالات و یک رمان می‌شناسیم. اما بیش از نیم قرن کار مداوم او در دنیای ادبیات، از مقاله شروع می‌شود و به نمایش‌نامه، رمان، داستان کوتاه و داستان‌های مصور کودکان می‌رسد. در زمانی می‌نوشت که زیر فشار حکومت کمونیست، مجبور بود مثل یک سپور عادی خیابان‌ها را جارو بزند. مجبور بود با یک آمبولانس برای بردن بیماران برود. اما در همان زمان قاچاق‌چی کتاب بود. کتاب‌ها را دور از فشار سانسور چاپ می‌کردند: یک کاغذ اصلی، چند برگ کاغذ با کاغذ کاربن بین هر کدام. یک داستان، یک مقاله، یک کتاب تحلیلی، یک نمایش، یک شعر به این شکل، در یک زمان به چندین نسخه تایپ می‌شد، و هر نسخه دست به دست می‌گشت بین مردمان کشوری که در سایه‌های سیاهی، بدنبال رسیدن به آینده‌ی خود بودند، بدنبال مجالی برای زندگی کردن. وقتی در سال 1989 کمونیست با انقلاب مردم آزاد شد، کلیما در جا چهره عوض کرد. از قبول هر نوع سمت حکومتی خودداری کرد. گوشه‌یی نشست و تماشا کرد مردم و حکومت جدید چه می‌کنند. و وقتی درب‌ها بی‌پروا به روی غرب باز شد، صدای او بلند شد که حواس‌تان هست چه می‌کنید؟ می‌دانید به کدام سمت روانه شده‌اید؟ خود شهرتی بی‌پایان داشت، در روزهای بعد از انقلاب کتاب‌هایش در تیراژ‌هایی رویایی چاپ می‌شدند. برای خرید نسخه‌های تازه از چاپ خانه بیرون آمده‌ی او، مردم هزاران متر صف می‌بستند. نوشته‌هایش به 29 زبان زنده‌ی دنیا کار شده بودند. غرب او را می‌پرستید. نشرهای معتبری چون گراناتا و وینتیج نوشته‌هایش را به انگلیسی‌زبان‌های جهان می‌رساندند. و کلیما ناآرام بود، کشورش مقابل چشم‌های او داشت آب می‌شد. او دوباره با چهره‌یی جدید شروع کرد به نوشتن و بحث کردن و کار کردن. انگار سرنوشتی ندارد جز این‌که کار کند و با کارهایش جهانی را متحول سازد.

کلیما متخصص چهره عوض کردن است. کودکی‌اش در اردوگاه کار نازی، همراه دیگر یهودی‌ها بود، خود کودکی مسیحی بود، تا زمان بازداشت، حتا روح‌اش خبر نداشت اجدادی یهودی دارد. در اردوگاه، یک کتاب مخفی آورده بود که تنها امید زندگی‌اش بود: «کاغذهای آقای پیک‌ویک»، اولین رمانی که چارلز دیکنز نوشته بود. با این رمان دور از مدرسه و تحصیل بزرگ شد. خودش می‌گوید، «ما گرسنه بودیم، اما قحطی‌زده نبودیم. مثل آشوویتس یک اردوگاه انهدام نبود. توسط یهودی‌ها اداره می‌شد و برای آدم‌های جوان، امکان نجات وجود داشت.» او نجات پیدا کرد. کودکی که پنهان کردن را خوب یاد گرفته بود. چهره‌یی جدید به خود گرفت: یک عضو جوان حزب کمونیست که به دانشگاه می‌رود تا ادبیات بخواند. در روزگاری که کافکا در ادبیات پراگ اصلا وجود نداشت. محو بود. سانسور بود. در همین زمان بود که توانست همینگوی، فالکنر و کارهای اولیه‌ی فیلیپ راث را بخواند. کسانی که بعدها ممنوع شدند. در دوران کمونیست اولیه‌ی پراگ، چهره‌یی جوان و جست‌وجوگر بود که آشنا می‌شد: با جهان، با خودش و با دیگران. بهار پراگ که رسید، چهره عوض کرد، تا مدافع آزادی بیان باشد: درخواست لغو سانسور را داد و از حزب کمونیست اخراج شد. بهار پراگ را روس‌ها به گلوله بستند. کلیما در لندن بود و شوکه به سرزمین‌اش بازگشت. سرزمینی که 250 هزار هم‌وطن او، از جمله میلان کوندرا، آن را رها کردند. برگشت و سرکوب شد. بعد از بهار پراگ «ما اصلا وجود نداشتیم.» در 1970 میلادی کلیما را ممنوع‌القلم کردند، کتاب‌هایش جمع‌آوری شد و پاسپورت‌اش توقیف شد. این آخرین بار در بیست سال بعدی بود که نام‌اش در سرزمین مادری‌اش دیده شد. بعد دیگر وجود نداشت. چهره عوض کرد. آدمی در ظاهر آرام و در باطن در کنکاش. و هیچ وقت نوشتن را رها نکرد. مدافع آزادی ماند. مدافع حق خود برای نوشتن. صبر کرد. بیست سال صبر کرد و فقط نوشت. چهره عوض کرد و خود را پنهان کرد. از کودکی پنهان شدن را آموخته بود.

در کلیما قدرت یک انسان آزاد را می‌بینم. قدرت یک ذهن خلاق. قدرت جست‌وجو. قدرت منظم کار کردن و نوشتن. قدرت تلاش کردن. کلیما برای من بیان‌گر انسانی است که دوست دارم در خودم، در دوست‌هایم و در همه‌ی دنیا ببینم: تلاش برای خود بودن، تلاش برای زنده بودن، نفس کشیدن و تلاش برای درک زمانه، برای نقد زمانه، برای وجود داشتن در زمانه. برای من، کلیما مردی است که می‌تواند با آرامش صورت‌اش را بالا بیاورد، لبخندی صورت‌اش را پر کند و زمزمه کند: من وجود دارم. الان خود می‌گوید: «سیستم بازاری، سرزندگی یا خود زندگی چک را کنار زده است. تحت‌نظار کمونیست همه چیز ممنوع بود – ادبیات سیاسی و چرت‌های بدتر را داشتیم. اما سانسور هم وجود داشت. من به هیچ "راه سومی" اعتقاد نداشتم: خواه آزادی وجود داشت یا وجود نداشت. برای آنانی از ما که در عدم آزادی زندگی کردیم، راه دیگری وجود نداشت.»  ایوان کلیما مردی است که جز با کار کردن،‌ راه دیگری روبه‌رویش وجود نداشت.