با باد بسوزان
توضیح: جدیدترین شعر من، مال حدود یک ماه و نیم پیش...
بر انگشت کوچکات پروانهیی بال میگیرد نگاهم
بالا میپرد
شوق بین نفسهایم آرام
آرام دست میکشم سوی تو
ابرهای سایه موج میگیرند بین فاصلهیی بود
از اینجا تا نفسهایم
در دور... میان سایهها و باد و موجها،
جایی آفتاب ماه و ستارهیی سوزان در آسمان شب تو
در سکوت گوش میکنی به حرفی میان لبها خشکیده آرام
لبخند میزنی سیگار دود نگاه خیره نگه میداری ثابت
بر دستهایم لبهایم وجودم میلرزد میترسد تو فراری بشوی
مثل پروانه در نسیم هنوز گرم بود سایه بود شب بود
گریخت در بادی میان موها بهم ریخت تصویر صورت تو
ترسیدی از چیزی جایی نگران
آری، نگران تاریکی فاصله بود هجوم بود از توفان شن
مسیری که تو را از دست من میربود
میدویدم فریاد میسوختم در تبی که تو درون آن بودی
با باد میسوزانی نسیم و تصویر خودت، در زیباترین ِ ممکن
سکوت میمانم، سکوت محض. در تاریکی
گریهام میگیرد، بچهیی میترسد تو باشد
تو از آن سمت خیابان میروی. باران ستاره میبارد بر قدمهایت
و من...
سید مصطفی رضیئی (سودارو) هستم. لیسانس ادبیات انگلیسی از دانشگاه غیرانتفاعی خیام، متولد بیست فروردین 1363 در مشهد و ساکن کشور کانادا. اولین قرارداد کتابام را در سال 1385 با نشر «کاروان» بستم، کتاب شفاهی توقیف شد. کتابهای دیگرم را بتدریج نشرهای «افراز»، «ویدا»، «کتابسرای تندیس»، «پریان»، «مروارید» و «هزارهی سوم اندیشه» به بازار میفرستند. نوشتههایم در روزنامهها و مجلههای مختلفی از جمله «تهران امروز»، «کارگزاران»، «اعتماد»، «اعتماد ملی»، «فرهیختگان»، «آسمان»، «تجربه»، «مهرنامه»، «همشهری داستان»، «همشهری اقتصاد» و «گیلان امروز» منتشر شدهاند. یک سال مسوول مرور کتاب وبسایت «جشن کتاب»، متعلق به انتشارات کاروان بودم ونزدیک به چهار سال مسوول مرور کتاب وبسایت «جن و پری» بودم و مدتی هم در وبسایتهای «مزدیسا»، «مرور» و «مد و مه» مینوشتم. دارم سعی میکنم که زندگیام را مرتبط با کتاب نگه دارم. در مطبوعات صرفا در مورد کتاب و ادبیات مینویسم و بیشتر وقتام به نوشتن مرور کتاب میگذرد. وبلاگنویسی را در سال 2004 در بلاگاسپات با نام «سودارو» شروع کردم که بعد از سه سال و نوشتن هشتصد پست وبلاگ، فیلتر شدم. بعد به حسین جاوید در «کتابلاگ» ملحق شدم و صفحهیی در آن وبسایت داشتم که بعد از حدود دو سال و نوشتن نزدیک به یکصد و هفتاد پست، آنجا هم فیلتر شد. بعد به بلاگفا پناهنده شدم تا گذر روزگار چه در چنتهی خود داشته باشد. مرسی که به اینجا سر میزنید.