توضیح: جدیدترین شعر من، مال حدود یک ماه و نیم پیش...

 

بر انگشت کوچک‌ات پروانه‌یی بال می‌گیرد نگاهم

بالا می‌پرد

شوق بین نفس‌هایم آرام

آرام دست می‌کشم سوی تو

ابرهای سایه موج می‌گیرند بین فاصله‌یی بود

از این‌جا تا نفس‌هایم

در دور... میان سایه‌ها و باد و موج‌ها،

جایی آفتاب ماه و ستاره‌یی سوزان در آسمان شب تو

در سکوت گوش می‌کنی به حرفی میان لب‌ها خشکیده آرام

لبخند می‌زنی سیگار دود نگاه خیره نگه می‌داری ثابت

بر دست‌هایم لب‌هایم وجودم می‌لرزد می‌ترسد تو فراری بشوی

مثل پروانه در نسیم هنوز گرم بود سایه بود شب بود

گریخت در بادی میان موها بهم ریخت تصویر صورت تو

ترسیدی از چیزی جایی نگران

آری، نگران تاریکی فاصله بود هجوم بود از توفان شن

مسیری که تو را از دست من می‌ربود

می‌دویدم فریاد می‌سوختم در تبی که تو درون‌ آن بودی

با باد می‌سوزانی نسیم و تصویر خودت، در زیباترین ِ ممکن

سکوت می‌مانم، سکوت محض. در تاریکی

گریه‌ام می‌گیرد، بچه‌یی می‌ترسد تو باشد

تو از آن سمت خیابان می‌روی. باران ستاره می‌بارد بر قدم‌هایت

و من...