چگونه زرافه را توی یخچال بگذاریم. محمد حسینی‌مقدم. شعر غزل پست‌مدرن. گرافیک: وحید عرفانیان. مشهد: انتشارات سخن‌گستر. چاپ اول: بهار 1389. 1000 نسخه. 80 صفحه. 2002 تومان.

 

درباره‌ی همین کتاب: مصاحبه‌ی من با محمد حسینی‌مقدم را در این لینک بخوانید.

 

به شکل مقدمه: با محمد حسینی‌مقدم در کارگاه مهدی موسوی آشنا شدم. پسرک ریزه‌میزه‌یی که یک گوشه نشسته بود و به قیافه‌اش اصلا نمی‌خورد، اما حرف‌های گنده گنده می‌زد. محمد عاشق این است که چیزهایی را بشناسد که آدم‌های عادی دنبال‌شان نمی‌روند. مثلا یک بار توی خانه‌اش نشستیم و مروری بر نقاشی‌های روسیه نگاه کردیم که همان روزها دانلوود کرده بود. چیزهای عجیب و غریبی که نمی‌فهمیدم. واقعیت این است که محمد به سمتی می‌رود که من زیاد نمی‌فهمم، اما کارش را دوست دارم. با محمد هم‌کار هستیم، همراه هم ترجمه‌‌ی کتاب‌های کورت ونه‌گات جونیور را شروع کرده‌ایم،‌ کتاب‌هایی از او که تاکنون به فارسی ترجمه نشده‌اند و نشر افراز آن‌ها را منتشر خواهد کرد. من دو جلد را تحویل داده‌ام و محمد یک کتاب را به نیمه رسانده و اوایل تابستان من یک جلد دیگر را تحویل خواهم داد و هر کدام دو کتاب دیگر را هم تا پایان سال به دست نشر افراز می‌سپاریم. به محمد امیدوارم، و خیلی خوش‌حالم که نمایش‌گاه کتاب امسال شاهد تولد دو کتاب او بودم، یکی همین دفتر شعر و دومی رمان «بیداری» که نشر ویدا به بازار فرستاد.

 

...

سربازهای تازه‌ی دشمن می‌آمدند

از جنگلی درون سر من می‌آمدند

از استوای نامتناهی ذهنی‌ام

از عمق این سوال قدیمی که «من کی‌ام؟!»

تفسیرهای فلسفه در حجم مشت‌شان

تاریخ با تمامی نیروش پشت‌مان

بازیچه‌های بازی تقدیر می‌شدیم

وقتی که روی کاغذ، درگیر می‌شدیم

...

 

ص 65 کتاب

 

اولین دفتر شعر محمد حسینی‌مقدم چهارچوب‌های ذهنی شما را به چالش می‌کشد. خواننده‌ی عادی ادبیات، از اولین دفتر شعر یک شاعر، هر چقدر هم که آوان‌-گارد باشد، انتظار نوعی ثبات دارد،‌ یک چهارچوب منظم و یک‌پارچه که خواننده را همراه خود به دنیای درونی شعرهای شاعر بکشاند و او را با احساس‌های وجودی مولف همراه کند، کاری که محمد حسینی‌مقدم با لذتی بی‌پایان به آن خندیده است. «چگونه زرافه را توی یخ‌چال بگذاریم؟» به هیچ عنوان دنبال این نیست تا متعارف باشد،‌ در عوض، همه کاری می‌کند تا تعاریف عام و مرسوم را کنار بگذارد و شکل‌های جدیدی از نگارش را عرضه کند. او در دفتر هشتاد صفحه‌يی شعرهایش اصل انسجام را زیر پا می‌گذارد و همه‌ی سبک‌های ممکن را می‌پیماد تا چیزی باشد که اندیشه‌هایش را شکل می‌دهند: تصویرهای گوناگون بودن.

 

اتل متل یه گودزیلای گنده

جیوونی که نسلی ازش نمونده

یه گودزیلا که تپلی و نازه

به سینه و چشم و دُمش می‌نازه

گودزیلاهه توی یه پارک نشسته

نشسته توی پارگ چشماشو بسته

...

 

ص 76 کتاب

 

غم بخشی از وجود محمد حسینی‌مقدم است. بیشتر کسانی که صورت خندان او را در کارگاه‌های ادبی و جشنواره‌های فرهنگی دیده‌اند، با ورای تصویر صورت ساده‌ی او روبه‌رو نشسته‌اند که برخلاف ظاهرش – حتا ظاهر شعرهای شوخ‌طبع‌اش – غمگین و ناامید است. محمد جزو کسانی است که با کار ادبیات – با نوشتن و ترجمه و تفکر – زنده مانده‌اند. او کلمه‌ها را می‌چیند و می‌تواند شب بخوابد – اگر بخوابد. فکر می‌کند و می‌تواند ببیند – اگر چیزی برای دیدن مانده باشد. و ورای وجود خودش، محمد بیش از اندازه تحت‌تاثیر اجتماع‌اش است. به این شکل، ورای ظاهر کتاب، هیاهوی خیابان‌ها را می‌شود حس کرد. او با دقت نگاه کرده و ذهن‌اش تصویرها را جمع کرده،‌ آن‌ها را تغییر داده،‌ طوری که چیزی از واقعیت آفریننده‌شان درک نکنیم، و بعد آن‌ها را به شکلی در کتاب چیده که خواننده‌اش را گیج کند. طرح جلد کتاب مبهوت کننده است، تصویر یک زرافه‌ی خل-و-چل. و کتاب به معنای واقعی کلمه خل-و-چل است. تقریبا سال‌هاست چیزی به این شکل در زبان فارسی منتشر نشده، و ترکیب طراحی و چینش شعرها، چیزی است که خواننده را اول مبهوت می‌کند، بعد به سبک مورد علاقه‌ی محمد پیش می‌رود: سبکی گرفته شده از بازی بوکس، طوری که ذهنیت خواننده را – اعم از فکرها و آرزوها و امیدواری‌ها و باورها و هویت‌ها – را زیر بار مشت‌های سنگین بگیری و وقتی کتاب را تمام کرده باشد،‌ انگار از بیهوشی بلند شده باشد، واقعا نفهمد که چی شده است. محمد مسیری را شروع کرده است،‌ که گریزی از آن ندارد: که یکی از عجیب و غریب‌ترین خالق‌های کلمه در زبان فارسی باشد. و من با تمام وجود منتظر کارهای بعدی او هستم،‌ تا کتابی را تجربه کنم که قبلا فکر وجودش را هم نمی‌کردم.

 

...

اسب سیاه اهلی

تن ده به مهروزی شلاق راکبت

تکرار را چه سود که هی کاش و کاش و کاش...

در بین ما خران

همرنگ جمع باش.

 

اسب سیاه اهلی

پستی جوانه کرده

 در روزمرگیت

در روزهای مستی این موش‌های پیر

تا زیر زانوان تو هم پا گرفته است

یک دم نگاه کن

سر را بخور کند هوس‌ها گرفته است

اسب و نجابتش

در حد حرف نیز فقط جای خنده است

 

اسب سیاه اهلی

شلاق زنده است

 

اسب سیاه اهلی

اما چه بی خیال

سر را درون توبره کرده است

در آخور همیشه غم‌انگیز

با چشم‌های خیره

خیره به هیچ چیز...

 

صفحات 18 و 19 کتاب