همین مصاحبه را در وب‌سایت «جن و پری» بخوانید.

 

چگونه زرافه را توی یخچال بگذاریم. مجموعه شعر. محمد حسینی‌مقدم. مشهد: انتشارات سخن‌گستر. چاپ اول: بهار 1389. 1000 نسخه. 80 صفحه. 2002 تومان.

 

از صفحه‌ی 39 کتاب:

به بچه گربه بدبخت داخل گونی

نگاه کن که چه بدبخت و داخل گونی است

به سمت مشکلی از قصه می‌رود اما

نه مشکل از گربه است و نه مشکل از گونی است

×

نگاه بدبختی روی مشکل گربه است

نگاه بدبختی روی مشکل گونی

و قصه تکراری دوباره برگشته

به بچه گربه بدبخت داخل گونی

کم پیش می‌آید که یک دفتر شعر بتواند خواننده را همراه خود بخنداند و به گریه وادارد. «چگونه یک زرافه را توی یخچال بگذاریم»، چنین هدفی دارد. از طرح جلد مضحک خود، تا صفحات غمگینی که به دنبال هم می‌آیند. یک شاعر بوهمی [البته فقط در کلمه، نه در واقعیت زندگی شخصی] نشسته پشت کیبورد لپ‌تاپ مشکی «دِل» [البته لپ‌تاپ اسم هم دارد: سمیه] و کلمه‌ها ثبت شده‌اند و نقش بسته‌اند روی کاغذهای کتاب. محمد حسینی‌مقدم دی ماه 1364 در مشهد متولد شد. لیسانس ادبیات انگلیسی‌اش را از دانشگاه فردوسی مشهد گرفت تا برای خواندن فوق‌لیسانس ارتباطات اجتماعی به دانشگاه علامه‌ طباطبایی تهران برود. زندگی‌اش پیونده خورده‌ی تنهایی و ادبیات است، می‌خواند، می‌نویسد و ترجمه می‌کند. او را از وقتی می‌شناسم که توی کارگاه ادبی دکتر موسوی نشسته بود و داستان و شعر می‌خواند و همه را می‌خنداند. شاید بهتر باشد بگویم که شعرخوانی‌اش از خود شعرها جذاب‌تر است. روی فرم خوانش‌اش کار می‌کند و دوست دارد شعر در وجودش جاری شود. اولین دفتر شعر او «چگونه زرافه را توی یخچال بگذاریم»، بهار امسال توسط نشر «سخن‌گستر» منتشر شد، هرچند قسمتی از هزینه‌های چاپ کتاب را خود محمد پرداخت کرد. هم‌زمان رمان نوجوانان «بیداری» نوشته‌ی لیزا جی اسمیت را هم نشر «ویدا» با ترجمه‌ی او به بازار کتاب می‌فرستد، و همین‌طور محمد یک رمان از کورت ونه‌گات جونیور در دست ترجمه دارد، که توسط نشر «افراز» منتشر خواهد شد. با محمد درباره‌ی شعرهایش، زندگی، ادبیات، اینترنت و ممیزی گفت‌وگو کردم.

مصطفا: من به عنوان یک مرورگر کتاب،‌ عادت دارم کتاب‌ها را طبقه‌بندی کنم. مثلا بگویم این شاعر کلاسیک کار می‌کند، یا شعر نو، ژانر کارش سپید است یا غزل یا هر چیزی. اما وقتی به شعرهای تو نگاه می‌کنم، کل چیزی که می‌بینیم، راه‌های ممکن سرودن شعر است. فکر می‌کنی بشود محمد حسینی‌مقدم را در یک ژانر مشخص طبقه‌بندی کرد؟

محمد: اگر ژانر در معنای قالبی آن در نظر بگیریم، نه، قالب شعری خاصی وجود ندارد که بخواهم به آن تَن بدهم. این قضیه هم به ذات آزادی‌طلبانه‌ی ادبیات برمی‌گردد و هم عدم تن دادن شعر به چهارچوب‌ها، و این‌که مثلا بخواهم بگویم که آدم ساختارشکن و هنجارگریزی هستم، نه، به این مربوط نمی‌شود. هرچند که در واقعیت، از این قالب به آن قالب می‌پرم. ولی فقط به این دلیل که بشدت به هماهنگی بین فرم و محتوا اعتقاد دارم. به نظر من هر ایده‌یی که به ذهن آدم می‌رسد که به درد غزل نمی‌خورد، یا شعر سپید، یا نیمایی یا هر چیز دیگری. من اصلا نمی‌فهمم که چرا بعضی آدم‌ها (ببخشید شاعرها) تمام عمرشان در یک ژانر خاص کار می‌کنند. مگر امکان دارد که همیشه ایده‌های ادبی از یک جنس باشند. این را هم باید اضافه کنم که تازه وقتی هم که ایده‌ی محتوایی کار با فرم خاصی جور است، باز هم گاهی لازم است که آدم (ببخشید شاعر) به فرم سیخونک بزند، یا کِرمی، چیزی بریزد، که کارش شبیه هزاران هزار نفری نشود که قبلا با همان فرم و محتوا کار کرده‌اند. البته همه‌ی کارها در این مجموعه وزن دارند. و شاید تنها نقطه‌ی مشترک‌شان همین باشد. در مورد ژانر در حالت مفهومی آن هم می‌توان گفت که اگر بشود تجربه‌گرایی را به عنوان یک ژانر ِ مشخص طبقه‌بندی کرد، من می‌توانم بگویم که یک تجربه‌گرا هستم.

مصطفا: وقتی اولین دفتر شعر تو را ورق می‌زدم، به این فکر می‌کردم که چرا محمد همه‌اش از خودش فرار می‌کند؟ حس درونی‌ام این بود که این شعرها، با تمام توان‌شان، دارند از شخصیت وجودی محمد دور می‌شوند تا چیزی را ارائه بدهند که خود او نیست، که واقعیتی‌ است در آینه‌ی شخصیت‌ها و انسان‌ها و تصویرهای دیگر. این حس وقتی در من قوی‌تر شد که فکر کردم وقتی شروع به چاپ آثارت کردی، که از مشهد به اسم دانشگاه رفتن گریختی، تا در تهران با عشق‌ات ادبیات زندگی کنی. حالا واقعا داری فرار می‌کنی؟

محمد: ببین در واقع هیچ آدمی (ببخشید شاعری) هیچ وقت خودش نیست. فقط این قضیه کم و زیاد دارد. البته من نمی‌دانم دیگران موقعی که دارند کار می‌کنند، چی توی سرشان می‌گذرد، و در آینه‌ی شخصیت‌ها و انسان‌ها و تصویرهای دیگر، دارند چی می‌بینند. اما معمولا این‌طوری نیست که بخواهی چیزی که هستی را به تصویر بکشی. شاید چیزی که می‌خواهی باشی، یا چیزی که نمی‌خواهی باشی، را از خودت بیرون می‌ریزی و می‌گذاری جلوی مردم. مثلا تمام زرافه‌ها و فیل‌های توی کتاب، تمام بچه‌ها و کابوس‌های توی کتاب، همه‌ي تصویرها و آینه‌ها و شخصیت‌ها، همه‌شان بخشی از واقعیت وجودی محمد حسینی‌مقدم هستند. من فقط شعرم را کار می‌کنم. فرار؟ می‌توانی این جوری هم فکر کنی، ولی من باز هم فقط شعر خودم را کار می‌کنم.

مصطفا: تو حتا از شعرهای دیگران هم فرار می‌کنی. مثلا «اسب سیاه وحشی» مرحوم آتشی را تبدیل می‌کنی به «اسب سفید اهلی»، یا «توی ده شلمرود» مرحوم منوچهر احترامی را می‌کشانی به دنیای نو. این صرف عشق بازی با کلمات است، یا یک جور فرار، یا هدف دیگری دنبال می‌شود؟

محمد: نه عزیزم ببین،‌ باز هم قضیه، همان هماهنگی فرم و محتوا است. وقتی آتشی آن شعر را مي‌گوید، شرایط اجتماعی، سیاسی و اقتصادی و فرهنگی و غیره و غیره و... همه دست به دست هم می‌دهند، تا آن ایده جرقه بزند و آن محتوا شکل بگیرد. بعد هم می‌بیند که قالب نیمایی بهتر از همه می‌تواند آن محتوا را در خود جای بدهد (فکر کن آتشی می‌خواست با این ایده غزل بگوید، چه گندی به بار می‌آمد!) الان هم وقتی که در و دیوار این مملکت پر از نقیضه و تلفیق است، محتوایی که به ذهن آدم (ببخشید من) می‌رسد هم همین است. فقط هم من نیستم. به هنر امروز این ممکلت (ببخشید ایران) نگاه کن. اتفاقا این آثار برآیند منطقی دوره‌یی است که در آن زندگی می‌کنیم. برآیند سیاست‌مان، ارزش‌های خانوادگی‌مان، معماری شهری‌مان،‌ و غیره و غیره و...

شعر «شماره‌ی 8 از فصل چهارم» صفحه‌ی 75 کتاب:

کرمها

روی مرد مرده وول می‌خورند

نقطه...های...بی...شمار...کوچک...سفید...

انگل بزرگ اجتماع را

بوس می‌کنند

بچه‌های کوچک مرا

عمه‌های کوچکی که

بچه‌ها

لابه‌لای دست و پایشان

وول می‌خورند

کله می‌کشند

با تعجب درون چشم‌هایشان

پاره کردن لباس عمه بزرگ انگل بزرگ اجتماع را نگاه می‌کنند

لاتها

با لباس و دست و صورت سیاه

روی سنگ قبرهای کوچک سفید ایستاده‌اند

من ولی

زیر چادر سیاه خود

در کنار خاک خیس گوشه‌ای از این جهان

فقط نشسته‌ام.

مصطفا: محمد حسینی‌مقدم از اینترنت شروع شد. وب‌لاگ‌نویسی برای تو چه معنایی دارد؟ اصلا وب‌لاگ و وب‌سایت‌هایی که برای‌شان نوشته‌یی، توانسته‌اند کمکی به رشد ادبی تو داشته باشند؟ مخصوصا که یک فیس‌بوک‌باز حرفه‌یی هم هستی.

محمد: راستش من آدم تنبلی هستم. وب‌لاگ را به صورت حرفه‌يی دنبال نکردم. شاید بیشتر وب‌لاگ‌خوان باشم تا وب‌لاگ‌نویس. معمولا دیر به‌ دیر به روز می‌کردم،‌ و دیر به‌ دیر هم به کامنت‌هایم جواب می‌دادم،‌ ولی وب‌لاگ‌ها را، خصوصا وب‌لاگ‌های شعر را، زیاد می‌خوانم. در مورد ادبیات شخصی خودم هم، راست‌اش، این‌قدر از این شاخه به آن شاخه پریده‌ام که نمی‌توانم به چیز خاصی اشاره کنم که تاثیر خاصی بر من داشته باشد. ولی بدون تعارف باید بگویم که اینترنت جو ِ ادبیات ایران را خیلی تغییر داد و کمک واقعا بزرگی بود. مثلا الان شعر کلاسیک فقط خلاصه می‌شود در رسانه‌های رسمی، مثل رادیو و تلویزیون. تا سال‌ها سپیدسراها هیچ رسانه‌یی غیر از کتاب و مجله نداشتند، که آن هم مخاطب محدودی داشت. از دیدگاه محتوایی هم اینترنت رسانه‌یی است که هر محتوایی را می‌توان در آن ارائه داد (البته با پذیرش عواقب‌اش.) من فکر می‌کنم که نسل بعدی ادبیات این مملکت (ببخشید ایران) را باید در اینترنت جست‌وجو کرد، نه در رسانه‌های رسمی. در مورد فیس‌بوک هم، به روحیات و شرایط جدیدم بر می‌گردد. داخل فیس‌بوک دست ِ آدم (این بار واقعا آدم نه شاعر) خیلی باز است. احساس نزدیکی بیشتری داری، با کسانی که قبلا فقط یک اسم در پشت جلد یک کتاب بودند.

مصطفا: یک نفر که توی تهران زندگی می‌کند، و خوب، با ناشرهای تهرانی هم مرتبط است، چرا باید برگردد مشهد و کتاب چاپ کند؟ یکی این موضوع برای من جالب است، که تو آمده‌یی سرمایه‌گذاری کرده‌یی با یک ناشر مشهدی و کتاب منتشر کرده‌ای. و دومی این‌که چگونه کتاب تو روند ممیزی را طی کرده است. چون من اول شنیدم دفتر شعرهایت توقیف شده، بعد یک دفعه خبر مجوزش را شنیدم. چه اتفاقی در وزرات‌ ارشاد شهرستانی مثل مشهد می‌افتد؟

محمد: قضیه چاپ کتاب برمی‌گردد به تصمیم مشترک من با دوستانم که گفتیم کتاب‌ها را با هم چاپ کنیم تا هزینه‌ها، فشار و وقت تقسیم شده باشند. و این‌که کتاب را قبل از چاپ دو سه نفر چک کرده باشند. چون کتاب بهتر در می‌آید، خصوصا که ناشرها توجه چندانی به کیفیت کار خودشان ندارند و در خیلی از موارد ایرادهایی در تایپ یا ویراستاری (حتا صفحه‌بندی) کتاب‌ها هست، که موقع خواندن واقعا اذیت می‌کند.

برای چاپ کتاب هم تصمیم مشترک ما بر این شد که بیاییم مشهد، اولا به این دلیل که شنیده بودیم ارشاد مشهد به نسبت تهران کتاب‌ها را زودتر تحویل می‌دهد، که البته باز هم کتاب‌ها در ارشاد چند ماهی ماند. ولی به نسبت تهران، زمان کمتری صرف شد. و بعد هم با توجه به این‌که ما قبلا سابقه‌ی مجله‌ی (الان توقیف شده‌ی) «همین فردا بود» را در مشهد داشتیم، تا حد زیادی با گرافیست‌ها و چاپ‌خانه‌ها و شرایط و کیفیت و قیمت‌های کار در این شهر آشنا بودیم. دلیل سوم‌مان هم این بود که چون تقریبا همه‌مان مشهدی هستیم، می‌توانیم با مشهدی‌ها راحت‌تر سر و کله بزنیم و زبان هم را می‌فهمیم. هرچند که شاید ناشرها تهران روند کاری منظم‌تر، و حرفه‌یی‌تری از خود نشان می‌دهند و من هم بی‌ارتباط با ناشرهای تهران نبودم. ولی به خاطر دلایلی که گفتم همگی به مشهد برای چاپ کتاب آمدیم.

در مورد روند ممیزی هم باید بگویم که اول کار خانوم اختصاری و خانوم میزبان بررسی شده بود،‌ و اعلام کرده بودند که اساسا غیرقابل‌ چاپ است. من هم که خوب کارم از آن‌ها هنجارگریزتر بود، ناامید شده بودم و به گزینه‌های دیگر فکر می‌کردم. ولی بعد صحبت‌هایی شد و کتاب با سلاخی‌های فراوانی (بالاخره) مجوز گرفت. در وزارت ارشاد مشهد هم از آن‌جایی که برای ممیزی کتاب‌های ادبیات یک نفر گذاشته‌اند که الهیات خوانده، بیشترین مواردی که گیر داده بودند، کلماتی عجیب و غریبی بود. مثلا هر چی «خدا» بود را از شعرهای ما حذف کرده بودند. حتا در مواردی در کتاب مهدی، اشاره به ازلی و ابدی خدا هم شده بود که آن را هم حذف کرده بودند. ما که نفهمیدیم که ازلی و ابدی بودن خدا کجایش با اسلام ناب محمدی تنافر دارد. در واقع برخی آدم‌ها (ببخشید ممیزها) خیال می‌کنند که بیشتر از بقیه می‌فهمند، و نتیجه‌اش موارد خنده‌داری می‌شود که همه‌ی ما آدم‌های اهل کتاب مثال‌هایی را سراغ داریم، از این‌که سگ را از کتاب حذف کنی، چون حیوان نجسی است بگیر، تا عوض کردن نام خیابان‌های زمان پهلوی در خاطرات اشراف [پهلوی]. جالب بود که تازه توصیه هم می‌کنند، مثلا به خود من توصیه کرده بودند تا مطالعه‌ام را بیشتر کنم و روی وزن و قافیه هم کار کنم. منی که تمام زندگی‌ام مطالعه است و وزن و قافیه را درس می‌دهم.

مصطفا: خیلی‌ها مثل خود من، اصلا نمی‌توانند با قضیه‌ی کارگاه‌های ادبی کنار بیایند. تو را می‌توان محصول – یا رک بگویم، تولید مستقیم – کارگاه ادبی سید مهدی موسوی در مشهد دانست. خودت چه نظری داری، واقعا می‌توان امیدی به کارگاه‌های ادبی داشت؟

محمد: حرفت دقیقا درست است. من تا بیست و یک سالگی هیچ شعری یا داستانی ننوشته بودم. مطلقا هیچی. و فقط کتاب می‌خواندم. تا این‌که مهدی موسوی را دیدم، و به زور مجبورم کرد تا بنویسم. و این را هم باید اعتراف کنم که برای آدم تنبلی مثل من کار کارگاهی اتفاقا بد جواب نمی‌دهد. یادم می‌آید خودت هم به من می‌گفتی، تو را باید ببندند به تخت، و آب و غذایت را بدهند، و به زور شلاق و کمربند مجبورت کنند هر روز شعر بگویی و داستان بنویسی. راست‌اش وقتی فکرش را می‌کنی می‌بینی که من فقط به همین درد می‌خورم. فقط بخورم و بخوابم و بنویسم. ولی روحیه‌ام طوری است که با اجبار نمی‌توانم کار کنم. می‌خواهم از این شاخه به آن شاخه بپرم. و کار کارگاهی گاهی باعث فشار رویم می‌شود. البته هر جا که احساس فشار می‌کنم، اعتراضم را با طنز نشان می‌دهم، شاید به همین دلیل است که رگه‌هایی از طنز در تمام آثارم وجود دارد. ولی باید بگویم که از کارگاه‌های مهدی موسوی بیشتر از هر کس دیگری استفاده کرده‌ام. در مورد کلیت کارگاه‌های ادبی هم فقط می‌توانم بگویم که صرفا به استعداد آدم‌ها برمی‌گردد. اگر کسی مایه‌اش را نداشته باشد، با این چیزها به جایی نمی‌رسد.

مصطفا: قرار است چه اتفاقی بیافتد؟ تو را با شعرهایت و داستان‌هایت بشناسیم، یا با ترجمه‌هایت، یا با تخصص‌ات در روزنامه‌نگاری؟ قرار است در آینده چه کاری انجام بدهی؟

محمد: من همینم، آدمی که همه‌ی این‌ها را با هم انجام می‌دهد، و اتفاقا زیاد هم انجام می‌دهد، نمی‌توانم هیچ کدام را رها کنم. چون این جوری مجبورم بخشی از ایده‌هایم و بخشی از خودم را رها کنم. اگر داستان ننویسم، مطمئن باش شعرم افت می‌کند، و برعکس. شعر در کنار داستان، در کنار فیلم‌نامه‌نویسی، در کنار نمایش‌نامه‌نویسی، در کنار نقد ادبی (مخصوصا نقد ادبی)، در کنار طنز‌نگاری، و در کنار مقالات علمی است که محمد حسینی‌مقدم را می‌سازد،‌ و البته ترجمه. خوب دیگران می‌گویند که همه‌ی انرژی‌ات را سر یکی از این‌ها بگذار، تا زودتر موفق بشوی و مشهور باشی، ولی من هیچ‌وقت نمی‌توانم این کار را بکنم. خودت که می‌دانی، من واقعا تنبل‌ام.

بخشی از شعر «جن‌های توی کوچه»، ص‌ص 10 و 11 کتاب

...

تو خونه مامان میگه: با کفش نیای توی هال

داره ناهار می‌پزه که تقریبا تمومه

بابام دراز کشیده خواهرم باز حمومه

مامان می‌گه: سلام کن سیب‌زمینی بی‌رگ!

بابام صدا می‌زنه: کجا بودی تخم سگ؟

ماجرای جنا رو به خونواده‌ام می‌گم

اینکه پول تو جیبیمم به جنا دادم می‌گم

بعدش قسم می‌خورم که راس می‌گم به خدا

بابام زیر لب می‌گه: حیف پول واسه اینا

مامان غذا می‌آره یه شال بسته کمرش

یواش به بابا می‌گه: این باز زده به سرش

بعدش ناهار می‌خوریم بابا یه رون من یه بال

عصر باز می‌رم تو کوچه نه غمگینم نه خوشحال

وقتی مامانو بابام منو قبول ندارن

اون وقت بیشتر از جنا کفرمو در می‌آرن

شاید شمام فکر کنین که اینا حرف مفته

یه بچه یه دروغی به خونواده‌اش گفته

شاید بگین که جنا یه توهمن و بس

اما حرف من اینه:

حقیقت توی کوچه‌اس